نسخه های موجود
نسخه های موجود

نسخه های موجود (13)

نسخه‌های تعزیه میراثی مهم در عرصه هنرهای نمایشی و آیینی است. در فضای کنونی دسترسی به بسیاری از این نسخ سخت است و شاید عموم مردم راه‌های دست یافتن به آن را نداشته باشند. در این پرونده سعی شده بخشی از نسخ تعزیه معرفی شود

 

نسخه‌های تعزیه میراثی مهم در عرصه هنرهای نمایشی و آیینی است. در فضای کنونی دسترسی به بسیاری از این نسخ سخت است و شاید عموم مردم راه‌های دست یافتن به آن را نداشته باشند. در این پرونده سعی شده بخشی از نسخ تعزیه معرفی شود

نسخه‌های تعزیه میراثی مهم در عرصه هنرهای نمایشی و آیینی است. در فضای کنونی دسترسی به بسیاری از این نسخ سخت است و شاید عموم مردم راه‌های دست یافتن به آن را نداشته باشند. در این پرونده سعی شده بخشی از نسخ تعزیه معرفی شود.

نسخه‌های تعزیه میراثی مهم در عرصه هنرهای نمایشی و آیینی است. در فضای کنونی دسترسی به بسیاری از این نسخ سخت است و شاید عموم مردم راه‌های دست یافتن به آن را نداشته باشند. در این پرونده سعی شده بخشی از نسخ تعزیه معرفی شود.

نسخه‌های تعزیه میراثی مهم در عرصه هنرهای نمایشی و آیینی است. در فضای کنونی دسترسی به بسیاری از این نسخ سخت است و شاید عموم مردم راه‌های دست یافتن به آن را نداشته باشند. در این پرونده قصد داریم بخشی از برخی نسخ تعزیه را معرفی شود. به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران تسنیم «پویا»، نقش تعزیه در تاریخ دویست سال گذشته ایران چه در عرصه فرهنگی و هنری و چه در عرصه سیاسی و اجتماعی غیرقابل کتمان بوده است.

در مورد نخست تعزیه شکلی از نمایش شناخته می‌شود که در برخورد با تئاتر غربی، گونه‌های نو تئاتر را موجب می‌شود و نمایش ایرانی را به عنوان گونه‌ای از تئاتر به جهانیان معرفی می‌کند. در آن سو، تعزیه نقش مهمی در رویدادهای تاریخی داشته است تا به واسطه جایگاه اجتماعی آن، اتفاقات تاریخی را رقم زند. تعزیه با آنکه این سالها مورد بی‌مهری قرار گرفته است و بدون دانستن علل آن از یک فرایند مردمی به یک بسته موزه‌ای تبدیل شده است؛ کماکان شکل محبوبی از هنر در میان مردم ایران است. اگرچه تعزیه بهانه زمان و مکان برای اجرا نمی‌خواهد؛ اما باز آغاز ایام محرم و صفر بساط تعزیه‌خوانان در امکان مردمی گشوده می‌شود تا نفس این هنر ایرانی به شماره نیفتد. در این مقال قصد داریم تا گوشه‌هایی از نسخه‌های تعزیه را بازنشر دهیم تا مخاطبان امروزی تعزیه با واژگان و اوزان شعری این هنر ایرانی آشنا شوند. در گام نخست با توجه به اسلوب هیئتهای عزاداری و تقویم روضه‌ها گوشه‌هایی از یکی از نسخ تعزیه مسلم بن عقیل (ع) را منتشر می‌کنیم:

*** مسلم بن عقیل در شهادت خود ای زیب عرش فرش ایا سید جلیل ای خاک پایت زیور اکلیل جبرئیل ای بهر راه گمشدگان اهدنا الصراط فرمان بگو به چاکر خود مسلم عقیل افسوس از غریبیت ای سید جلیل نزدیک شد که فاطمه معجر کشد به نیل شد عید شامیان و عزای حجازیان آل امیه خوشدل و آل علی ذلیل شکر خدا که گشت مرا لطف حق دلیل جستم کثیر منصب از این زحمت قلیل تا مژده ورود شهیدان برم به خلد شد قاصد ریاض جنان مسلم عقیل ای شاه دین وقت وداع است، الوداع ای جسم پاک، وقت وداع است، الوداع باز آی تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران هر کس برادرش مرد داند غم برادر بر دیگران چه بگذشت ای چرخ شعله‌پرور شد وقت آنکه گردد زینب اسیر کینه شد وقت آنکه بیند کشته پدر سکینه شکر خدا که لطف خدا گشت یاورم کامی که خواستم ز خدا شد میسرم از جانب امام زمان شاه انس و جان عازم به شهر کوفه ام ای نور دیدگان قاصد در شهادت مسلم می‌رسم از کوفه ای یاران به صد افغان و شین نامه آوردم ز نزد کوفیان بهر حسین ای مسلمانان سرای آل پیغمبر کجاست منزل مسند نشین شاه با افسر کجاست السلام ای سرور اهل یقین السلام ای پیشوای مومنین نامه دارم از تمام کوفیان بهر تو ای خسرو لب تشنگان بود این نامه از اعیان طاهر بود این از حبیب بن مظاهر دیگر این نامه از مختار باشد که بهرت اشگ غم از دیده پاشد بود این نامه دان از قول هانی که دارد او خیال جان فشانی نوشته‌اند همه کوفیان به صد امید بیا به کوفه تو ای نور کردگار مجید بیا به کوفه تو شاها به ما امامت کن چه بهر گمشدگان خلق را دلالت کن شوم فدای تو ای لنگر زمین وزمان به اهل کوفه مبر یا حسین چنین تو گمان که اهل کوفه همه منتظر برای تواند همه نحیف و دل آزرده از برای تواند

مجلس «به چاه انداختن حضرت يوسف»

 

اين مجلس با دو مجلس ديگر از اين داستان، مندرج در «مجالس

تعزيه» گردآوري شده توسط حسن صالحي راد و مجلس انتشار يافته

در فصلنامه تئاتر شماره 1 به سردبيري لاله تقيان كه توسط مرحوم

هاشم فياض تعزيه خوان و معين البكاء فقيد تهراني معرفي شده است،

مقايسه شد و اين نتيجه حاصل گرديد كه مجلس حاضر با نسخه

نخست تفاوتهاي آشكاري دارد اما اشتراكات آن با نسخه دوم72 دفتر تعزيه 9

(مندرج در فصلنامه تئاتر) بسيار زياد است هر چند كه نسخه حاضر

نسخه كاملتر و صحيحتري به نظر ميآيد.

1ـ شبيه خوانان: يعقوب پيغمبر، يوسف، جبرئيل، شمعون، يهودا،

فقير، دوئيل، تمليخاه، دنيا (خواهر يوسف)، ابن يامين، غلام، ملك

التجار.

2ـ ابزار و وسايل: لباس انبياءخواني (براي يوسف و يعقوب

پيغمبر)، لباس اشقياخواني (ولي ساده و بدون آرايش) براي برادران

يوسف، كوزه شير و شكر، بند، چوب براي زدن يوسف، پيراهن،

گوسفنداني چند براي گله، بزغالهاي كوچك براي ذبح، دلو آب با بند،

چند عصا، ظرف آب و تازيانه، پارچه توري نازك براي افكندن بر سر

و صورت جبرئيل، پول مسكوك، چرخ چاه.

3ـ شرح صحنه: گوشه ميدان ويژه يعقوب پيغمبر است و دخترش

گوشه ديگر، در صحنه گفتگوها و توطئههاي برادران. يعقوب بر

صندلي مينشيند و دخترش نيز نزد اوست كه بر فرش گسترده قرار

دارد... صحنه برادران نيز مفروش است، با پتو و بالش. چرخ چاهي

نيز در ميدان قرار دارد كه بر چاه نهاده ميشود تا آب كشيده شود.

سبوي شير و شكر در دسترس يعقوب پيغمبر قرار دارد. مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 73

يعقوب پيغمبر: (مناجات)

الهي تويي خالق كائنات

به مخلوق دادي ز قدرت حيات

1

صفات تو خاليست از عيب و نقص

نبردت كسي ذرهاي پي به ذات

به هابيل مقتول اي ذولمنن

كه يعقوب از جان خود در بلاست

(مناجات، با خود ميگويد) 2 يوسف:

الهي به آيات و المرسلات

به حق ذبيحان كوي قنات

به حق خليل و به طوفان نوح

به يوسف تو بنماي راه نجات

عجب نيك طلعت مرا كردهاي

رخي نيست چون من در اين كائنات

روم سوي بستر بخوابم كنون

                                                           

1 ـ اين بيت در نسخه فصلنامه آمده است.

2 ـ اين مناجات به بخش ديگري در نسخه فصلنامه تئاتر منتقل شده است.74 دفتر تعزيه 9

 1 شوم فارغ از جمله واقعات

جبرئيل: (از گوشه ميدان وارد ميشود)

«سلام عليك اي رسول خدا

گل باغ اسحاق با ابتلا

خدا گفته گويم ترا اين چنين

كه اي نوربخش زمان و زمين

به بيچارگان دستگيري نما»

2

 3 نوازش تو بر هر يتيمي بنما

به مهمان، در مرحمت باز كن

به خلّاق جان آفرين راز كن

(خطاب به شمعون) 4 يعقوب پيغمبر:

ايا نهال برومند خاطر محزون

 5 «فداي جان تو اي نور ديدهام شمعون»

                                                           

1 ـ در اين نسخه سخنان دنيا در مناجات حذف شده است.

2 ـ اين ابيات در نسخه فصلنامه تئاتر آمده است.

3 ـ وزن در اين مصرع دچار اشكال است.

4 ـ دادن عصا كه در نسخه مجالس تعزيه، در اين بخش آمده، و يكي از انگيزههاي كينه برادران

است در اينجا حذف شده است.

5 ـ مشترك با نسخه فصلنامه تئاتر.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 75

به روي مهر يكي گوسفند ذبح نما

1

«نماي قسمت هر يك جماعت فقرا»

2

شما جوانان را 3 مگر خالق «اكبر»

 4 كند محافظت از شر فتنه اعدا

شمعون:

برادرهاي نامآور بياييد

به فرمان پدر اقدام سازيد

بياور گوسفندي اي يهودا

نماييد ذبح بر فرمان بابا

پس آنگه بر فقيران از محبت

نماييد از ره انصاف قسمت

يهودا:

به چشم اي نور چشمان برادر

كنم قرباني اندر راه داور

                                                           

1 ـ وزن داراي اشكال است ضمن اين كه در نسخه فصلنامه تئاتر «به روز مهر» آمده است.

2 ـ فصلنامه تئاتر: «براي جيره مستضعفين هم فقرا» كه با توجه به واژه «مستضعفين» به نظر

ميرسد تغيير توسط تعزيهخوان معاصر رخ داده است.

3 ـ فصلنامه تئاتر: عالم.

4 ـ فصلنامه تئاتر: چشم قوم دغا.76 دفتر تعزيه 9

(در حاليكه گوسفند را ذبح ميكند.)

انّي وجهت وجهي اَلَذيِ فَطَر السموات و الارض

 1 حنيفا مسلماَ و ما انا من المشركين

شمعون: (خطاب به يعقوب)

پدر جان آن چه فرمودي ادا شد

حصول مطلب بابا روا شد

يعقوب پيغمبر:

فداي جان شما نور ديدگان پدر

ز مرحمت بنشينيد دور يكديگر

«غذا ز مهر تناول كنيد فرزندان

 2 كه من ز ديدن هر يك شوم كنون شادان»

(سفره گسترده ميشود و نان و گوشت قرباني و آب و

آبگوشت در آن نهاده ميشود.)

شمعون: (به برادران)

خطاب من به شما اي برادران كرام

به دور سفره نشينيد جمله با اكرام

                                                           

1 ـ آيه 79 سوره انعام.

2 ـ مشترك با نسخه فصلنامه تئاتر.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 77

به خوان حق بگشاييد دست بياكراه

ولي زبان بگشاييد نام بسم االله

(فقيري از راه ميرسد، در حالي كه آنان به صرف غذا

مشغولند.)

 1 فقير:

دهيد لقمه ناني به من ز راه وفا

شمعون:

غذا نخورده كجا بود اي جوان گدا

فقير:

گرسنه هستم و باشم غريب شهر شما

شمعون:

برو تو از پي كارت مكن اذيت ما

فقير:

بگير دست گدايان بيكس و ياور

 

                                                           

1 ـ در نسخه فصلنامه تئاتر نام فقير به «ذميال فقير» تغيير يافته است و اين بخش در نسخه حاضر

در مقايسه با نسخ ديگر گستردهتر شده است.78 دفتر تعزيه 9

شمعون:

برو به جاي غذا ميل كن تو خون جگر

فقير:

تويي ز نسل پيمبر سخاوت تو كجاست؟

شمعون:

الهي آن كه برافتد به دهر هر چه گداست

فقير:

روم به خالق عالم كنون پناه برم

شكايتت بر خلاق دادخواه برم

(در اين خلال سفره جمع ميشود.)

«جبرئيل: (از گوشه ميدان ظاهر ميشود.)

آه اي يعقوب كردي اشتباه

روزگار خويش را كردي تباه

خشم آوردي خدا را اي رسول

بنده او را چرا كردي ملول؟

بر بلا آماده باش اي نور حق

كشتيت افتاد در بحر خلق مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 79

پيغمبر يعقوب: (اندوهناك و پريشان)

جبرئيل اي پيك خلاق جهان

زين كلامت آتشي افتادم به جان

من نپيچيدم ز امر حق سري

چون شدم مغضوب امر داوري؟

گو گناهم چيست اي پيك خدا

 1 تا نمايم توبه هر صبح و مسا»

جبرئيل:

محروم ز درگه تو شد اي سرور

آن طفل يتيم بيكس و ياور

«شد حكم شود بلا برايت نازل

 2 اين لحظه بكار تخم افسوس به دل»

يعقوب پيغمبر:

اي خالق چاره ساز من توبه

اي مرهم چاره ساز من توبه

                                                           

1 ـ اين بخش با تغييراتي در اشعار در نسخه فصلنامه تئاتر نيز آمده است.

2 ـ اين بيت با تغييراتي در فصلنامه تئاتر نيز آمده است.80 دفتر تعزيه 9

در حيرتم از چه رو نمودم غفلت

آگاه تويي به راز من توبه

 

(يوسف با پدر به گفتگوست)

 1 يوسف:

سلام اي شهريار ملك امكان

يعقوب پيغمبر:

عليك اي يوسفم اي ماه تابان

يوسف:

پدر ديشب به بستر خواب ديدم

يعقوب پيغمبر:

چه خوابي اي گل باغ اميدم

يوسف:

مه و خورشيد و اختر خوابم آمد

يعقوب پيغمبر:

يقين در كاخ دل مهتابم آمد

                                                           

1 ـ در اين نسخه فقره (صحنه) خواب يوسف حذف شده است و تنها به روايت خواب از طريق

گفتگوي يوسف و يعقوب بسنده گرديده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 81

يوسف:

فلك شد زير پايم خوش بابا

يعقوب پيغمبر:

نگهدارت شود خلاق يكتا

يوسف:

مه و خورشيد و اختر سجدهام كرد

يعقوب پيغمبر:

هماي بخت رو سوي تو آورد

يوسف:

بگو تعبير خوابم اي پدر جان

يعقوب پيغمبر:

بكن خواب از برادرها تو پنهان

يوسف:

مگر با من برادرها به كينند

يعقوب پيغمبر:

تمام از بهر قتلت در كمينند

 82 دفتر تعزيه 9

«يوسف:

چه غم دارم كه دارم چون تو شاهي

يعقوب پيغمبر:

بود خوابت نشان پادشاهي»

1

شمعون: (در كناري، از اين گفتگو آگاه ميشود، به طرف برادران به

راه ميافتد.)

برادرهاي نام آور بكوشيد

همه رخت حسد بر تن بپوشيد

«عجب روياي خوبي ديده يوسف

كه گردد سرور بگزيده يوسف

بديدم رفت يوسف نزد بابا

 2 بگفتا خواب ديدم حين رويا»

مه و خورشيد و اختر سجدهام كرد

هماي بخت رو سوي من آورد

برادر اي يهودا چيست تدبير؟

شدم از عقده يوسف زمينگير

                                                           

1 ـ مشترك با نسخه فصلنامه تئاتر.

2 ـ مشترك با نسخه فصلنامه تئاتر.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 83

(برادران يوسف، يهودا، شمعون، روئيل و تمليخاه، به

گفتگو ميپردازند.)

«يهودا:

بايد از نزد پدر اين لحظه، ما دورش كنيم

شمعون:

بايدش بردن به صحرا زنده در گورش كنيم

روئيل:

بايدش چون گوسفندان زير ساطورش كنيم

تمليخاه:

بايد از پيكان زهرآلوده ما كورش كنيم

يهودا:

گاه ميگويد كه اختر ميكند بر من نماز

شمعون:

گاه ميگويد مرا قامت بود چون سروناز

روئيل:

گاه ميگويد كه درهاي نبوت هست باز

 84 دفتر تعزيه 9

تمليخاه:

گاه ميگويد سخن از چشم و ابرو، گاه ناز

يهودا:

همچو صيادان براي كشتنش خواهم دويد

شمعون:

همچون جلادان به خونش از جفا خواهم كشيد

روئيل:

همچو عقرب پيكرش از نيش خود خواهم گزيد

تمليخاه:

همچو سلاخان تنش از تيغ كين خواهم دريد

يهودا:

خون يوسف گردن من هر چه خواهد شد شود

شمعون:

تيغ گيرم بهر كشتنش هر چه خواهد شد شود

روئيل:

من زنم نيشش به گردن هر چه خواهد شد شود

 مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 85

تمليخاه:

 1 خواهرم افتد به شيون هر چه خواهد شد شود»

(طبل به ملايمت نواخته ميشود و بعد از دقايقي...)

شمعون:

مصلحت همت اي برادرها

رو نماييم خدمت بابا

اذن از باب خويش بستانيم

يوسف از باب دور بنماييم

ببريمش به جانب صحرا

افكنيمش پس آن زمان در چاه

(برادران به اتفاق به سوي يعقوب پيغمبر ميروند.)

يهودا:

السلام اي كه به هر حكم تو هستي حاكم

شمعون:

السلام اي كه تويي بر همه عالم عالم

 

                                                           

1 ـ اين بخش با تغييراتي در فصلنامه تئاتر نيز آمده است.86 دفتر تعزيه 9

روئيل:

السلام اي كه به هر علم تو هستي قائم

تمليخاه:

السلام اي به رسالت دائم

يهودا:

اي پدر جان همگي روي به صحرا داريم

شمعون:

اي پدر جان همگي ميل تماشا داريم

روئيل:

بردن يوسف از اين باب تمنا داريم

تمليخاه:

نقد جان بهر نثارش به طبقها داريم

يهودا:

چه شود گر بنمايي تو پدر دلشادم

شمعون:

چون غلامان بنمايي تو كنون آزادم

 مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 87

روئيل:

گر كني نهي ز بردن، بكني بنيادم

تمليخاه:

اذن فرما تو به يوسف كه ز پا افتادم

«يعقوب پيغمبر:

تكليف شما براي بردن يوسف چيست؟

اين مطلبتان يقين به دلخواهم نيست

در دشت پلنگ و گرگ هستند زياد

ترسم كه شود يوسفم از كين ناشاد

شمعون:

تو ميداني كه شير از دست من روباه ميگردد

يهودا:

تو ميداني كه كوه از دست من چون كاه ميگردد

روئيل:

تو ميداني نهنگ از دست من بيراه ميگردد

تمليخاه:

تو ميداني كه هر پيري اسير دست تمليخاه ميگردد 88 دفتر تعزيه 9

شمعون:

اگر برآرم از دل نعره، ميلرزد همه كهسار

يهودا:

اگر شمشير بردارم گريزد شير از نيزار

روئيل:

اگر روي آورم در دشت گريزد اژدها از خار

تمليخاه:

اگر پا را فشارم بر زمين لرزد همه ديار

شمعون:

پدر از مرحمت ما را به يوسف كن بلاگردان

يهودا:

پدر ما را به يوسف كن تصدق از ره احسان

روئيل:

پدر ما را به يوسف كن غلام و چاكر و دربان

تمليخاه:

بده اذنش پدر جان حق حي قادر سبحان»

1

                                                           

1 ـ با تغييرات اندكي در نسخه فصلنامه تئاتر آمده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 89

يعقوب پيغمبر: (با آهنگي ديگر)

مراد شما نيست حاصل به دهر

نسازيد آزار جانم به قهر

كنيد از چه آزرده جان خاطرم

كه يوسف بود همچو جان در برم

شمعون: (به برادرها)

برادرها پدر ميلي ندارد

كه يوسف جانب صحرا گمارد

ببايد زد به سر دست تأسف

روان گرديد يكسر نزد يوسف

به مكر و حيله و تزوير شايد

كه يوسف جانب صحرا بيايد

(برادران به طرف يوسف ميروند.)

يهودا:

بيا يوسف فداي روي ماهت

شمعون:

بيا يوسف به قربان وفايت 90 دفتر تعزيه 9

روئيل:

بيا يوسف به قربان لقايت

تمليخاه:

بيا يوسف شود جانم فدايت

يهودا:

بيا تا رو كنيم بر سوي صحرا

شمعون:

تمنايم بود آيي به همراه

روئيل:

برادر جان بيا مشكن دل ما

تمليخاه:

بيا همراه ما الحكم الله

يهودا:

چه ميشه گر تو هم با ما بيايي

شمعون:

در شادي به روي ما گشايي

 مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 91

روئيل:

سرافرازم بر ياران نمايي

تمليخاه:

بيا با ما به اميد الهي

(يوسف به سوي پدر ميرود.)

يوسف:

به شوق وصل ز زندان وصل دلگيرم

روم به نزد پدر اذن مدعا گيرم

يوسف:

سلام اي باب زاد تاجدارم

يعقوب پيغمبر:

عليك اي يوسف نسرين عذارم

«يوسف:

مرا عرضي است اذنم ده كه گويم

يعقوب پيغمبر:

چه مطلب اي گل پاكيزه خويم

 92 دفتر تعزيه 9

يوسف:

دلم خواهد روم بر سوي صحرا

يعقوب پيغمبر:

از آن ترسم بيفتي چنگ اعدا

يوسف:

به زودي باز ميگردم پدر جان

يعقوب پيغمبر:

از آن ترسم بيفتي دست گرگان

يوسف:

برادرها به همراهند يكسر

يعقوب پيغمبر:

تو را دشمن بوند اي ماه منظر

يوسف:

بفرما كي پدر جان خصم باشد

يعقوب پيغمبر:

 1 كلامت جان بابا دل خراشد»

                                                           

1 ـ با تغييراتي در مصرعها در نسخه فصلنامه تئاتر نيز آمده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 93

(جبرئيل از گوشه ميدان نازل ميشود.)

جبرئيل:

شيعيان باريد خون در اين عزا

يادم آيد واقعات كربلا

چون علياكبر به ميدان شد روان

باب زارش را بگفتا اي جوان

مادرت رخت عروسيت بريد

عمهات (هرگز) شب وصلت نديد

خون دل باريد ياران از دو عين

ياد آريد اكبر زار حسين

(خطاب به فرزندان و در حالي كه سبوي شير و شكر 1 يعقوب پيغمبر:

و عصا به آنها ميدهد.)

چو ميل رفتن بستان و باغ و بر، داريد

براي رفتن اين راه توشه برداريد

براي يوسف من آن ضياء ديدة تر

                                                           

1 ـ گفتار يهودا كه در نسخه فصلنامه تئاتر است در اينجا حذف شده، ضمناً ماجراي عصا با

جابهجايي در اين بخش آمده است كه در اين قسمت به تيزتر شدن آتش غضب انجاميده است.

اين بخش با تغييرات و حذف و اضافاتي در اشعار در نسخه فصلنامه تئاتر نيز آمده است.94 دفتر تعزيه 9

بيا بگير تو شمعون سبوي شير و شكر

اگر به دشت شود تشنه آن گل خندان

به جاي آب تو شير و شكر به او بچشان

عصا به دست بگيريد جمله فرزندان

رويد جانب صحرا خدا به همرهتان

يوسف:

برادران مرا دادهاي عصا بابا

چرا به من تو ندادي ز راه مهر عصا؟

جبرئيل: (از گوشه ميدان ظاهر ميشود.)

يا نبي االله اعظم السلام

اي امين درگه حق السلام

بهر يوسف آن مه برج وفا

حق تعالي داده اكنون اين عصا

يعقوب پيغمبر: (عصا را از جبرئيل ميگيرد و به طرف يوسف ميرود.)

آه گشتم پير و قدم شد دو تا

ميوزد بوي فراق از اين عصا

نور ديده يوسف نيكو لقا مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 95

حق تعالي داده بهرت اين عصا

(در حالي كه عصا را از پدر گرفته است، خطاب به برادران) 1 يوسف:

هزار شكر خداوند خالق يكتا

برادران بخراميد جانب صحرا

دنيا:

اي برادر ميروي اندر كجا؟

يوسف:

ميروم خواهر به صحرا از صفا؟

دنيا:

از برايت جان من دلواپس است

يوسف:

زود ميآيم من اي خواهر ز دشت

دنيا:

من ندارم تاب دوريات بدان

 

                                                           

1 ـ بخش وداع در اين نسخه كوتاهتر از همين بخش در نسخه فصلنامه تئاتر است. همچنين

تغييراتي در ابيات مشترك وجود دارد و خواب دنيا (خواهر يوسف) نيز حذف شده است.96 دفتر تعزيه 9

يوسف:

گريه كم كن خواهر آزرده جان

دنيا: (گريهكنان و با ناله)

جان برادر، بر من نظر كن

بشنو تو از من، ترك سفر كن

خواهر امان از، درد و جدايي

يوسف:

اي خواهر من، كمتر فغان كن

سوز درون را، يكدم نهان كن

خواهر امان از، درد جدايي

دنيا:

رفتي برادر، ترسم نيايي

آمد ز حرفت، بوي جدايي

خواهر امان از، درد جدايي

يوسف: (خطاب به پدر)

بابا نظر كن، بر خواهر من

دنيا نمايد منعم ز رفتن مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 97

خواهر امان از، درد جدايي

(خطاب به پدر) 1 دنيا:

بابا نظر كن، بر حال زارم

تاب فراق، يوسف ندارم

خواهر امان از، درد جدايي

جبرئيل: (از گوشه ميدان ظاهر ميشود.)

شيعيان خاك عزا بر سر كنيد

 2 اين زمان ياد از سكينه آوريد

چون علياكبر به ميدان شد روان

در قفايش خواهرش بر سر زنان

هر زمان گفتا علياكبرم

بعد تو خاك عزا شد بر سرم

يعقوب پيغمبر:

روان شويد كه اكنون وداع جان و تن است

يقين كه رفتن يوسف چو روح از بدن است

                                                           

1 ـ نقش دنيا در اين بخش نسبت به ساير نسخهها كمرنگتر شده است.

2 ـ وزن داراي اشكال است.98 دفتر تعزيه 9

(در ادامه خطاب به يوسف)

برو به پيش كه بالاي تو نظاره كنم

ز حسرت قد و بالات جامه پاره كنم

چه حال داشت خدايا عزيز پيغمبر

دمي كه رفت به ميدان كين علياكبر

ستاده اهل حريمش نظاره ميكردند

كه اكبرش به ستم پاره پاره ميكردند

(با آهنگي ديگر ادامه ميدهد)

«بيا روئيل و شمعون و يهودا

سپارم يوسفم را بر شماها

به دوش خويش بنشانيدش از مهر

مبادا خسته گردد آن پريچهر

شما رفتيد و جان از جسم من رفت

ز ديده نور و جانم از بدن رفت»

1

شمعون:

تو خاطر جمع دار اي جان بابا

                                                           

1 ـ اين اشعار در نسخه فصلنامه تئاتر نيز هست.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 99

كه يوسف جان بود اندر بر ما

بيا بر دوش من اي نيك منظر

مرو پاي پياده اي برادر

يهودا:

به قربان تو اي جان برادر

مكدر 1 بيا بر دوش يهداي

روئيل:

به قربانت شوم اي ماه تابان

بيا بر دوش روئيلت ز احسان

تمليخاه:

برادر جان مكن افغان و زاري

بيا بر دوش تمليخاه ز ياري

(يوسف و برادران از چشم پدر دور ميشوند و به

صحرا ميرسند.)

شمعون:

«برادر نيست پيدا باب پر فن

                                                           

1 ـ مخفف يهودا.100 دفتر تعزيه 9

 1 تو يوسف را چو ماهي بر زمين زن»

همه گيريد دورش را به خواري

كشيدش روي خاك اكنون به زاري

(از گوشه ميدان ظاهر ميشود.) 2 جبرئيل:

شيعيان باريد خون در اين عزا

باز يادم آمد از كرببلا

كان زمان اكبر جدا شد از پدر

در قفايش شاه دين با چشم تر

گفت بي تو زندگاني مشكل است

داغ تو بسيار بر من مشكل است

آه يعقوب پيمبر در كجاست؟

گوئيا او بيخبر از ماجراست

بنگرد فرزند دلبندش چه سان

ميخورد سيلي ز دست حاسدان

لالهگون گرديده روي نازكش

همچو اكبر ميزنند بر تاركش

                                                           

1 ـ اين بيت در نسخه فصلنامه تئاتر نيز هست.

2 ـ اين گريز در نسخههاي ديگر نيست.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 101

يوسف: (در حالي كه آماج سيلي و ضربات برادران است.)

برادران، من بي كس چه كردهام به شما

چرا زنيد طپانچه به صورتم ز جفا

اگر گناه ز من سر زده غلط كردم

فزون كنيد چرا دم به دم برادران دردم

در اين ميان بيابان پدر ندارم من

كنيد رحم كه ديگر كمر ندارم من

«يهودا:

گهي در خواب بيني مرغ و ماهي!

نشيني گه به تخت پادشاهي!

شمعون:

تو با اين كودكي اين حرفها چيست؟

مگر شرم و حيا بر ديدهات نيست؟

روئيل: (خطاب به يوسف)

خوب گشتي سجدهگاه اختران!

تمليخاه: (خطاب به يوسف)

خوب كردي باب خود را شادمان! 102 دفتر تعزيه 9

روئيل: (خطاب به يوسف)

ميكنم گيسوي همچون عنبرت

تمليخاه: (خطاب به يوسف)

ميكشم در خاك و در خون پيكرت

روئيل: (خطاب به يوسف)

ميكنم روح تو بيرون از جسد»

1

(در حالي كه يوسف را ميزنند و ميآزارند و او از

چنگشان مدام ميگريزد.)

تمليخاه: (خطاب به يوسف)

خواهرت كو تا به فريادت رسد؟

يوسف:

آخر به من اين جفا و غم چيست؟

گوييد كه اين برادرم نيست

«اي واي برادران زارم

من خواهر و مادري ندارم

دست من و دامن تو شمعون

                                                           

1 ـ بخشي از ابيات اين بخش با ابيات نسخه فصلنامه تئاتر مشترك است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 103

زين بيش مكن دل مرا خون»

1

پاي تو ببوسم اي يهودا

رحمي كه منم غريب و تنها

سيلي مزنيد بر رخ من

رختم مكنيد پاره بر تن

من طفلم و بيگناه هستم

از چوب شكستهايد دستم

قربان تو گردم ابن يامين

احوال فسردة مرا ببين

ابنيامين: (خطاب به برادران كه يوسف را ميزنند و ميآزارند.)

چه كرده است مگر يوسف اي برادرها

چرا كشيد ز كين پيكرش به خاك سياه

حيا كنيد ز يعقوب آن نكو آيين

چرا زنيد طپانچه به صورتش از كين

(خطاب به يوسف)

فداي جان تو اي يوسف خجسته شعار

                                                           

1 ـ اين دو بيت با نسخه فصلنامه تئاتر مشترك است.104 دفتر تعزيه 9

بيا كه جسم ترا من بگيرمي به كنار

شمعون:

از بر يوسف برو اندر كنار

ابنيامين:

رحم كن بر يوسف نيكو عذار

شمعون:

اين دم از خنجر جدا سازم سرش

ابنيامين:

از چه رو در خون كشيد اين پيكرش

شمعون:

نيست بر يوسف دگر راه نجات

ابنيامين:

اي برادر جان بيا شمعون فدات

شمعون:

ابن يامين كم نما گفت و شنود

ابنيامين:

جاي يوسف سر ز جسم من بريد مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 105

يوسف:

ياران در اين بيابان، ماندم غريب و تنها

اي كردگار يكتا، كو باب غمگسارم

يعقوب: (با اضطراب و در انتظار)

يارب چرا نيامد يوسف ز سير صحرا

از دورياش خدايا، طاقت دگر ندارم

يوسف: (خطاب به شمعون)

شمعون بيا ببوسم از مهر دست و پايت

سيلي مزن به رويم، كو باب غمگسارم

يعقوب پيغمبر:

از غم دلم سرآمد، يوسف چرا نيامد

من بر سر ره او، بنشسته بيقرارم

يوسف: (با لحني و آهنگي سوزناك)

بيا بابا ببين حال من زار

به صد محنت شدم بابا گرفتار

بيا شمعون كه من دورت بگردم

مگر من با شما اينجا چه كردم؟ 106 دفتر تعزيه 9

ز بس اندر بيابانها دويدم

شدم بيجان و جان بر لب رسيدم

بكن رحمي برادر جان به حالم

برادر تشنه آب زلالم

شمعون: (در حالي كه ظرف آب را روي زمين خالي ميكند.)

تو خواهي آب و ما جان تو خواهيم

اگر چه غرق در بحر گناهيم

بريزم آب را بر روي صحرا

نظر كن يوسف بي يار و تنها

يوسف:

در كجا روم ياران، ازعطش شدم بي جان

مردم اي هواداران، اي خدا به دادم رس

يعقوب پيغمبر: (در انتظار)

يوسفم چه شد ياران، از غمش شدم گريان

در رهش شدم نالان، اي خدا به دادم رس

1

 

                                                           

1 ـ گريز جبرئيل به كربلا و اتفاقات آن كه در نسخه فصلنامه تئاتر آمده در اينجا نيست.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 107

يوسف:

آه از عطش مردم، خون دل بسي خوردم

حسرت پدر بردم، اي خدا به دادم رس

(با لحني و آهنگي ديگر)

«برادرها جفا تا كي نماييد

چرا اين قدر بيمهر و وفاييد

چه خواهيد از من مظلوم تنها

به حال خود گذاريدم در اينجا

در اين صحرا مرا تنها گذاريد

 1 مرا بر بيكسي خود سپاريد»

مگيريد اين همه از من بهانه

گذاريدم كه برگردم به خانه

شمعون:

بود محال گذارم روي سوي خانه

بماند داغ تو بر قلب باب فرزانه

برادران گرامي ز كينه سرتاسر

                                                           

1 ـ اين بخش به آن چه در نسخه فصلنامه تئاتر آمده شباهتهايي دارد.108 دفتر تعزيه 9

براي كشتن يوسف كشيد تيغ شرر

يهودا:

زين صدمه بهدر نميبرد جان

ورنه سر او بريدن آسان

چاهيست ميان اين بيابان

بايد كنمش به چاه پنهان

شمعون:

عجب گفتي يهودا، بارك االله

كه يوسف را بيندازيم به چاه

برادرهاي من ديگر بياييد

برون رخت از تن يوسف نماييد

(لباسهاي يوسف را از تن او بيرون ميآورند و او را

كشان كشان و به زور به طرف چاه ميبرند و در عين

حال ميآزارند.)

ابنيامين:

رحم كز تشنگي كباب بود

 مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 109

شمعون:

ظلم كردن بر او ثواب بود

ابنيامين:

رخت يوسف مكن تو از ره كين

شمعون:

زنده نگذارمش به روي زمين

ابنيامين:

تو به يوسف مكن جفا و ستم

شمعون:

ابن يامين مكن فغان از غم

و اضطراب به برادران) 1 يوسف: (با الحاح

مرا به چاه مسازيد سرنگون از كين

مگر كه تنگ بود جاي من به روي زمين

دل شما مگر از سنگ خاره ميباشد

وگر نه اين، نه طريق برادري باشد

                                                           

1 ـ به كار بردن اين واژه به معناي پافشاري كه كمتر كاربرد روزمره دارد نشاندهنده اهل سواد

بودن تحريركننده نسخه است.110 دفتر تعزيه 9

اگر كه ترك وفا و برادري كرديد

مرا به دشت گذاريد و جمله برگرديد

كه ترسم آن كه در اين چاه غم هلاك شوم

پدر نبينم و آخر به زير خاك شوم

شمعون: (در حالي كه يوسف را به طرف چاه ميبرد و او را ميآزارد.)

ز ضرب تازيانه رفته تابت

نميبيني تو ديگر روي بابت

هنوزم آرزوي خانه داري

به سوي شهر ميگردي فراري

رسيده وقت با قلب پر از آه

كه سازم سرنگونت اندر اين چاه

(در حالي كه از رفتن به طرف چاه امتناع ميكند.) 1 يوسف:

برادرها جفا تا كي نماييد

دمي راحت مرا اينجا گذاريد

دهيدم مهلتي با حال غمگين

وصيت تا كنم با ابن يامين

                                                           

1 ـ در نسخههاي ديگر ابن يامين نيز به اين بحث وارد ميشود.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 111

شمعون: (در حالي كه توقف ميكند.)

بدادم مهلتت با حال غمگين

وصيت كن كنون با ابن يامين

يوسف: (خطاب به ابن يامين)

بيا اي ابن يامين دربر من

ببين مجروح گشته پيكر من

چه برگشتي برادر سوي كنعان

سلام از من رسان بر باب نالان

بگو اول پدر آبم ندادند

به جز سيلي جوابم را ندادند

يكي جسمم به روي گل كشيدي

يهودا رختم از پيكر دريدي

ز طعنه قلب من پر خون نمودند

ز سيلي صورتم گلگون نمودند

پس از من بر سر اين چه گذر كن

1

 ...................................

                                                           

1 ـ مصرع بعدي افتاده است.112 دفتر تعزيه 9

بگو بابا امان از ظلم شمعون

كه او بيش از همه كرده دلم خون

بگو بابا حلالم كن حلالم

كه ديگر آفتاب در زوالم

(رو به برادران و خطاب به آنها)

برادرهاي زار دل غمينم

دلم خواهد شما را سير بينم

شمعون:

اي برادرها ببينيد اين زمان

ابن يامين شد به يوسف مهربان

تانگردد آگه او از راز ما

هر دو چشمش را ببنديد از جفا

يهودا:

ابن يامين را مكن جور و جفا

 1 سرنگون سازيد يوسف را به چاه

 

                                                           

1 ـ جبرئيل در اين نسخه حذف شده است در حالي كه در نسخ ديگر ديده ميشود.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 113

شمعون: (خطاب به يوسف)

برون كن پيرهن از جسم پاكت

ز خنجر تا نسازم چاك چاكت

يوسف: (با اضطراب و الحاح)

مكن بيرون ز جسمم پيرهن را

مكن آزار اين مرغ چمن را

 1 اگر ماندم به جسمم پيرهن باد

 ...................................

(با لحني ديگر)

دهيد مهلتي اكنون مرا از راه وفا

كنم نماز به درگاه قادر يكتا

شمعون:

مرخصي كه در اين جايگه نماز كني

رخ نياز به درگاه چارهساز كني

يوسف: (با سوز و درد)

غريب و بيكسم االله اكبر

                                                           

1 ـ مصرع بعدي افتاده است.114 دفتر تعزيه 9

به بابا كي رسم االله اكبر

يعقوب پيغمبر:

نشينم در رهت چشمم به راهت

جوان نورسم االله اكبر

يوسف:

خدايا خواهر و مادر ندارم

كه بيند بيكسم االله اكبر

يعقوب پيغمبر:

خدايا از فراق روي يوسف

وگر دلواپسم االله اكبر

شمعون: (خطاب به برادران و در حالي كه يوسف را به چاه سرنگون

ميكند.)

نگون سازيد يوسف در ته چاه

به من شد آن چه شد الحكم االله

يوسف:

بزرگوار خدايا برس به فريادم

در اين ميان بيابان به چاه افتادم مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 115

نه مادري كه بگيرد سراغ احوالم

نه خواهري كه شود باخبر كه مينالم

جبرئيل: (از گوشه ميدان ظاهر ميشود.)

خطاب من به شما جمله حوران جنان

روان شويد بر يوسف آن عزيز جهان

سلام من به تو اي يوسف نكو آيين

منم رسول خداوند جبرئيل امين

زمان غم به سر آيد مبار خون ز دو عين

به ياد آور ز تنهايي امام حسين (ع)

يوسف: (از ته چاه)

جبرئيلا هست احوالم تباه

جبرئيل:

يادآور از حسين و قتلگاه

يوسف:

جبرئيل چشم بابم در ره است

جبرئيل:

دست ليلا از جوانش كوته است 116 دفتر تعزيه 9

يوسف:

جبرئيلا چون كنم بيمونسم

جبرئيل:

من به امداد تو اينجا ميرسم

شبان:

دمم غم همدمم غم مونسم غم

به غير از غم ندارم يار و همدم

غمم نگذاردم تنها بمانم

عزيزا بارك االله آفرين غم

چرا اي گوسفندان اشكباريد

مگر گرگي درآمد از پس و پيش

كه لرزانند هر دم برّه و ميش

شويد جمع اي پريشان گوسفندان

مسازيد اين قدر فرياد و افغان

شمعون:

خطاب من به تو باد اي شبان نيكوكار

سزاست با تو يكي مطلبي كنم اظهار مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 117

يكي غلام ز ما گم شده در اين صحرا

گمان فتاده به چاه آن غلام نيك لقا

اگر كسي بهدرآورد آن غلام از چاه

خبر بده تو به ماها كه تا شويم آگاه

شبان:

به چشم اي نوجوان نيك رفتار

ترا از حال او سازم خبردار

(كاروان از راه ميرسد، طبل نواخته ميشود.)

ملكالتجار:

اين چه دشت است و اين چه صحرايي است

اين چه واديست اين چه مأوايي است

راه گم گشته است اي ياران

جمله گيريد بار از اشتران

اي غلام اي غلام نيك لقا

قطره آبي ز مهر كن پيدا

غلام:

به چشم اي خواجة والاتبارم 118 دفتر تعزيه 9

روم اكنون برايت آب آرم

نمايان است چاه از دور ظاهر

گمان من كه دارد آب وافر

نمايم دلو اندر چاه پر آب

براي اينكه سازم خواجه سيراب

(آب ميكشد و يوسف با دلو از چاه بيرون ميآيد.)

به جاي آب، مه آورد بيرون

1

 ...................................

الا اي خواجه والا تبارم

به جاي آب بهرت ماه دارم

2

«خواجه:

اين لاله را تو، ز چه گلزار چيدهاي؟!

غلام:

از چاه، آفتاب جهان بركشيدهاي

 

                                                           

1 ـ مصرع بعدي در نسخه افتاده است.

2 ـ در بخش يوسف فروشي نقش شبان كه در نسخههاي ديگر هست حذف گرديده است، چنان

كه نقش شيطان نيز كه به تحريك برادران ميپردازد در اين نسخه حذف شده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 119

خواجه:

به به، چه خوش جمال و پري روست اين قمر

غلام:

مادر نزاده است به عالم چنين پسر

خواجه:

اين سرو جويبار كدامين پيمبر است

غلام:

پيغمبري به چهرة اين ماه انور است

خواجه:

رويش سياه گشته تو گويي گرفته ماه

غلام:

ميكرد ناله همچون اسيران به قعر چاه»

1

شمعون:

خطاب من به تو باد اي امير تجاران

چنين غلام كه بگرفتهاي ز ماست بدان

بود سه روز كه از دست ما نموده فرار

                                                           

1 ـ اين بخش با نسخه فصلنامه مشترك است.120 دفتر تعزيه 9

بيار چون در غلتان به دست ما بسپار

 1 ملكالتجار:

چشم از ماه عارضش پوشيد

بنده خويش را چو بفروشيد

بند از دست و پاش برداريد

قيمتش را بيان بفرماييد

شمعون:

قيمت اين غلام خوش بنياد

بيست درهم بود نه كم نه زياد

ليك يك عيب دارد اين نالان

كه غلام گريز پاست بدان

ملكالتجار:

با همه عيب ميخرم او را

وجه او را ز من قبول نما

كرده تقدير چرخ قسمت او

ورنه عالم نبود قيمت او

                                                           

1 ـ در نسخه فصلنامه به جاي «ملكالتجار»، «مالك» آمده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 121

شمعون:

شرط شده اي امير تجاران

ببري زين ولايت اين نالان

ملكالتجار:

زين مكان كوچ نماييد تمام

باش مستحفظ اين بنده غلام

غل به گردن بند و پايش بند

گر چه عالم همه او را پابند

«يوسف:

شوم فداي تو اي خواجه وفادارم

من ستم زده يك مطلبي به دل دارم

مرخصم بنما خواجگان خود بينم

ز ماه عارض هر يك گلي جدا چينم

ملكالتجار:

خواجگان با تو ندارند سري

بهر ايشان تو چرا ديده تري؟

بهر تسكين دل اي ماه لقا 122 دفتر تعزيه 9

رو ببين خواجه سرايانت را»

1

يوسف: (به سوي برادران ميرود.)

شوم فداي شما اي برادران گرام

به دور من ز محبت شويد جمع تمام

برادران ز ره كينه كار خود كرديد

كنون به سوي وطن جمله شاد برگرديد

مرا به جاي غلامي فروختيد آخر

دلم به ناخن انده سوختيد آخر

برادران چو غذا نوش جان فرماييد

من گرسنه و دلخسته را بياد آريد

بيا كه دست شما را ببوسم از احسان

سلام من برسانيد بر پدر از جان

خوشا به حال شماها كه ميرويد وطن

من حقير بماندم اسير بند و رسن

2

ملكالتجار:

تمام ديده بپوشيد از سؤال و جواب

                                                           

1 ـ اين بخش با نسخه فصلنامه مشترك است.

2 ـ پاسخ برادران در اين نسخه نيامده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 123

براي رفتن اين ره كنيد جمله شتاب

يوسف:

اگر نامهربان بوديم و رفتيم

اگر بارگران بوديم و رفتيم

شما را خوش بود خرگاه و خيمه

كه ما بيخانمان بوديم و رفتيم

«ملكالتجار:

گروه همرهان از پير و برنا

قرار آل يعقوب است اينجا

بود اين قبر راحيل اي عزيزان

كه بودي مادر يوسف به دوران

يوسف: (در برابر قبر مادر)

حميده مادر محزون من سلام عليك

نگر به يوسف دور از وطن سلام عليك

(با لحني ديگر ادامه ميدهد)

مگر اي مادر محزون ز ياري

خبر از يوسف زارت نداري 124 دفتر تعزيه 9

برادرها مرا آزار كردند

گل رويم ز سيلي خوار كردند

يهودا سرنگونم خود به چاه كرد

ز سيلي رنگ مهتابم سياه كرد

امان از جور تمليخاه و شمعون

ز طعنه قلب من شد لجهي خون

امان اي مادر از درد دل من

 1 كه بسيار است مادر مشكل من»

مرا چون بردگان زجرم نمودند

زبان طعنه بر يوسف گشودند

غلام:

كه آه، آه، كجا شد جوان كنعاني

كجاست ماه شبستان شام ظلماني

اگر ببينمت اي نوجوان مه سيما

كنم كبود ز سيلي مه عذار ترا

غلام ماهرو اهل كجايي؟

                                                           

1 ـ اين بخش با تغييراتي اندك، در نسخه فصلنامه تئاتر نيز آمده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 125

يوسف:

امان از حسرت و درد جدايي

غلام:

گريزان پات ميگفتند يكسر

يوسف:

چه گويم اي غلام نيك محضر

غلام:

سخن كم گو كه مالك بيقرار است

يوسف:

به كنعان باب من چشم انتظار است

1

غلام:

روانه شو به سوي مصر از طريق وفا

وگرنه ميكشي آزار اي نكو سيما

شمعون:

برادران در شادي به خويش بگشاييد

                                                           

1 ـ اين بخش در نسخههاي ديگر طولانيتر است و در نسخه فصلنامهي تئاتر گفتگوهاي دنيا و

يعقوب نيز وجود دارد.126 دفتر تعزيه 9

به دور من همه از مهر جمله جمع آييد

كشيدهايد در امروز جملگي زحمت

كنيد قيمت يوسف يكي يكي قسمت

دو درهم از تو يهودا، بگير از كف من

بگير حضرت روئيل سهم خود از من

دو درهم از تو ايا نور ديده تمليخاه

بريد صرف نماييد نوش جان شما

دو درهم از تو ايا نور ديده بنيامين

مباد آنكه بگويي كه شد چنان و چنين

بود دو درهم ديگر ز من برادروار

كنون تمام نماييد حيلهها در كار

يهودا:

رسيده است فكري مرا در نظر

كزين حيله بهتر نباشد دگر

بياريد بزغالهاي خردسال

نماييد ذبحش بدون سؤال

بريزيد خون همان بيزبان مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 127

به پيراهن يوسف نوجوان

بگوييم يك گرگ درنده پرفن

بخورده است و اينش بود پيراهن

شمعون:

 1 آفرين خوب گفتي اي پرفن

 .................................

گوسفندي بيار اي روئيل

تا كنيمش ز راه جور قتيل

پيرهن را بياوريد الحال

تا زخونش كنيم مالامال

شال گردن كنيد با شيون

بخراشيد صورت از ناخن

دست بر سينه آشنا سازيد

شور محشر كنون بپا سازيد

(گوسفند ذبح ميشود، خون بر پيراهن يوسف كه قبلاً

در آورده شده ريخته ميشود، آنها به طرف شهر و پدر

                                                           

1 ـ مصرع بعدي افتاده است.128 دفتر تعزيه 9

باز ميگردند.)

همه با هم: (ميخوانند و بر سينه ميزنند.)

يوسف نازنينم، كجايي اي برادر؟

عزيز مه جبينم، كجايي اي برادر

 

يعقوب پيغمبر: (با دخترش دنيا گفتگو ميكند)

يوسفم ياران، ز صحرا برنگشت

دنيا:

اي پدر از دورياش قلبم شكست

يعقوب پيغمبر:

من نميدانم چه آمد بر سرش

دنيا:

آه و واويلا بميرد خواهرش

يعقوب پيغمبر:

دور شد، يوسف نيامد در برم

دنيا:

لجهي خون شد دل غم پرورم

 مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 129

يعقوب پيغمبر:

پس بيا به هم سر راهش رويم

(برادران از دور پيدا ميشوند.)

كن نظر دنيا چه بيني دخترم؟

دنيا:

من چه گويم خاك عالم بر سرم

يعقوب پيغمبر:

شكراالله يوسفم آمد به دشت

دنيا:

بارالها از چه يوسف برنگشت

يعقوب پيغمبر:

زين سخن آتش زدي بر جسم و جان

دنيا:

 1 نيست يوسف اي پدر همراهشان

(برادران با پيراهن خون آلود در برابر پدر و خواهر قرار

                                                           

1 ـ در نسخه فصلنامه تئاتر مصرعهاي دنيا و يعقوب با تغييراتي اندك و جابهجايي به همين شكل

آمده است.130 دفتر تعزيه 9

ميگيرند.)

يعقوب پيغمبر:

بگوييد اي ضياء ديدگانم

كجا شد يوسف شيرين زبانم

اي پدر يوسف گل پيرهنت گرگ بخورد

در حوالي بيابان بفتادست و بمرد

ما ز هجر رخ يوسف همه در تاب و تبيم

عقل ما در پي پيدايش او راه نبرد

كهنه پيراهن يوسف شده از خون رنگين

اين نشانيست كه يوسف ز جفا گرگ بخورد

يعقوب پيغمبر:

آن كه بودي كه گفت يوسف مرد

آن كه بودي كه گفت گرگش خورد

آه از اين خبر روانم سوخت

به خدا جسم ناتوانم سوخت.

1

 

                                                           

1 ـ در نسخههاي ديگر پس از اين بخش گرگ ميآيد و با يعقوب به گفتگو ميپردازد و خوردن

 

يوسف را انكار ميكند و همچنين توسط جبرئيل گريزهايي به كربلا زده ميشود.

 

مجلس شهادت امام زين العابدين (ع)

 

اين مجلس كه براساس فردهاي موجود در نزد تعزيه خوانان اراكيبه صورت جنگ تنظيم گرديد بنا به گفته تعزيه خوانان منطقه منسوببه ميرانجم ميباشد، البته لازم به ذكر است كه معمولاً در اين منطقهاكـثر نسـخ موجـود، بـه ايـن تعـزيه خـوان و تعزيه سراي بلند آوازه يدوره ي ناصري منسوب ميگردد در حالي كه بسياري از اشعار مندرجدر اين نسخه در نسخ متعلق به زمينه هاي ديگر تعزيه نيز يافتميشود كه اين خود ميتواند به دليل وجود قاعده اي در تعزيه باشدكه طبق آن استفاده از هر امكاني براي شكوه مجلس و تأثير بيشتر آنبر مخاطبان مجاز شمرده ميشود و براي آشنايي بيشتر با همينتفاوت و اشتراكات ميان نسخ گوناگون است كه مجلس حاضر بامجلس شهادت امام زين العابدين (ع) مندرج در مجموعه ي «مجالستعزيه» كه با كوشش حسن صالحي راد جمع آوري شده و توسط نشرسروش به چاپ رسيده، مقايسه شده است.

امام زين العابدين:

كريم لم يزل اي خالق زمين و سما

تو داني آنكه گرفته دلم ازين دنيا

تو واقفي كه ز ظلم يزيد و ابن زياد

به من چه كينه ز بيداد در جهان رو

داد 1

تو داني آنكه چهل سال اشك از عينين

نگشت خشك، كنم گريه بر امام حسين

بزرگوار خدايا به ديدهگان ترم

                                                           

1ـ رو = رويمجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 19

گذر ز جرم گناهان شيعة پدرم

زن امام:

شه سرير مصيبت جناب زينالعباد

گل رياض حسين شهيد اي سجاد

مگر به خاطرت آمد ذكر كربلاي حسين

كه گريه ميكني از بهر ابتلاي حسين

چه ميشود كه نمايي دمي ز ناله سكوت

كه از فغان تو افتاده شور در ملكوت

نما تو صبر زماني زماتم بابت

كه كرد تيره مه و مهر را كنون آهت

امام زينالعابدين:

چگونه اشك نريزم ز مردم عينين

كه پاره پاره بديدم تن امام حسين

به جاي آب نبارم چرا از چشم خون

كه ديدهام رخ بابم ز خون شده گلگون

سكوت چون كنم از گريه كنون

كه ديدهام تن بيدست حضرت عباس 20 دفتر تعزيه 9

ز ديده چون نفشانم مدام خون جگر

به خون لميده بديدم تن علياكبر

چرا ز دل نكشم آه و ناله و فرياد

كه ديدهام تن صد چاك قاسم داماد

رواست آنكه كنم گريه تا صف محشر

كه پاره ديدهام از تير حنجر اصغر

زن امام:

هر آن چه گريه كني اي جناب حق داري

رواست آنكه به جاي سرشك خون باري

بكن تو ذكر پنهاني ز ماجراي حسين

كه من شريك شوم با تو در عزاي حسين

حسين كه جان گرامي فداي امت كرد

رواست امت اگر جان كند فداي حسين

امام زينالعابدين:

چه گويم كه ندارم تاب تقرير

زن امام:

بگو احوال بابت اي ز جان سير مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 21

امام زينالعابدين:

فغان ديدم كه از زين بابم افتاد

زن امام:

در آندم خرمن دين رفت بر باد

امام زينالعابدين:

به تن زخمش فزونتر از ستاره

زن امام:

امان دل شد به سينه پاره پاره

امام زينالعابدين:

به خاك و خون چون ايشان تپان شد

1

زن امام:

شد 2 از اين غم قامت گردون كمان

امام زينالعابدين:

شمر دون بر دست خنجر 3 بيامد

                                                           

1 ـ متن: به خون خاك چون

2 ـ متن: نگون

3 ـ متن: كه ناگه22 دفتر تعزيه 9

زن امام:

پريد از اين خبر هوش من از سر

1

امام زينالعابدين:

نشست از كين به روي سينة او

زن امام:

امان از كينـــة ديرينـــة او

امام زينالعابدين:

ز

كين ريش حسين پيچيده بر دست 2

زن امام:

 3 فغان زين ظلم پشت عرش بشكست

امام زينالعابدين:

به حلق تشنهاش بنهاد خنجر

زن امام:

فغان از ظلم شمر دون كافر

 

                                                           

1 ـ متن: هوش از سر من

2 ـ متن: زين

3 ـ متن: شكستمجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 23

امام زينالعابدين:

سرش لب تشنه از پيكر جدا كرد

زن امام:

جهان را زين جفا ماتم سرا كرد

امام زينالعابدين:

به ديد من سر او جلوهگر شد

زن امام:

 1 بناي هستيام زير و زبر شد

امام زينالعابدين:

مرا زين بيش تاب گفتگو نيست

تو را تا روز حشر اين غصه كافيست

برو اي مبتلا ميكن صوابي

بياور از برايم جام آبي

به تجديد وضو پردازم اكنون

 2 بگويم راز با خلاق بيچون

                                                           

1 ـ در نسخه مندرج در «مجالس تعزيه» در اين قسمت از مصرع استفاده نشده است كه اين از

جذابيت نمايشي ميكاهد اما از سوي ديگر به فشردهتر شدن مجلس انجاميده است.

2 ـ اين بخش با اشعاري ديگر در نسخة «مجالس تعزيه» نيز هست اما سخنان زن امام با آب در

آن نسخه نيست.24 دفتر تعزيه 9

زن امام:

خداوندا به اين درد و مصيبت

روا باشد بگريم تا قيامت

در اين ماتم روا باشد ز چشمان

ببارم خون دل دائم به دامان

فدايت اي امام زار نوميد

بگير آب وضو بنماي تجديد

امام زينالعابدين:

اي آب! آبروي دو عالم حسين چه شد

سلطان تشنه ناكام، شه عالمين چه شد

اي آب تشنه بود حسين در سفر كربلا

اي آب بسته شد به حسين آب كربلا

اي آب از گلوي حسين ياد كنم كه چون

مثل تو ريخت از دم خنجر به خاك خون

اي آب هر دمي كه كنم بر تو من نظر

ياد آيدم زتشنگي حنجر پدر

اي آب خاك عالم باد بر سرت مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 25

لب تشنه كشته گشت حسين در برابرت

زن امام:

اي آب كو حياي تو از مادر حسين

گشتي چرا دريغ، تو از حنجر حسين

اي آب قطره خون شوي اي كاش در جهان

آيي ز چشم شيعه غم پرور حسين

اي آب از خدا تو صداقي به فاطمه

برگو كه چيست عذر تو بر مادر حسين

امام زينالعابدين:

اي آب ميفزايم از تو بسي تب

آيد به ياد من چه از آن شاه تشنه لب

اي آب تشنه حنجر اكبر ز تيغ كين

ببريده شد ز تيغ جفاي مخالفين

اي آب ياد قاسم داماد سر جدا

چون آيدم فروچكدم خون ز ديدها

اي آب از گلوي علي اصغر شهيد

شرمت نشد كه آب، دم تير كين چشيد 26 دفتر تعزيه 9

اي آب از تو كشتي صبرم به گل نشست

شكست 1 اي آب از تو شيشه خودداريام

زن امام:

 2 واحسرتا كه حضرت سجاد شد ز هوش

از بهر او كشيد ز دل ناله و خروش

اي قبلهگاه اهل يقين ديده باز كن

اي رهنما و رهبر دين ديدهباز كن

بردار سر ز خاك فدايت وضوساز

آمد زمان ظهر به خلاق كن نياز

امام زينالعابدين:

گذار اي اشك تا بگيرم وضويي

كنم با خالق خود گفتگويي

ميا اي اشك از چشمم زماني

به تجديد وضويم ده اماني

بلي حق داري اي اشك دو عينم

فزونتر ريزي از داغ حسينم

                                                           

1 ـ متن: خودداري

2 ـ «از هوش رفتن» در نسخه «مجالس تعزيه» نيست.مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 27

دهي مهلت اگر اشك دمادم

زجاري گشتنت پس اندكي كم

كه تا گيرم وضو بهر نمازي

به خلاق جهان گويم نيازي

1

 2 صحابه:

ايا خدام درگاه امامت

برو برگو تو بر سردار امت

كه در مسجد خلايق انتظارند

كه با تو فرض واجب را گذارند

زن امام:

اَيا آقا و مولاي من زار

ز مسجد آمدت شخصي به احضار

ستاده بر در خانه فدايت

چو سايه سر نهد بر خاك پايت

ببر تشريف بيرون اي خداوند

                                                           

1 ـ در اين بخش از نسخه «مجالس تعزيه» نقشي تحت عنوان «هاتف» كه نماينده صدايي از عالم

غيب است و گريزهايي را به واقعهي عاشورا ميزند وجود دارد كه در مجلس حاضر نيست.

2 ـ به جاي عنوان صحابه در نسخه مجالس تعزيه نقش «زهري» آمده است.28 دفتر تعزيه 9

 1 تو ساز اين بنده را از لطف خرسند

امام زينالعابدين:

پي تبليغ امر فرد واحد

روم با اشگ جاري رو به مسجد

 2 خداوندا تو از حالم گواهي

 3 ندارم غير ذات تو پناهي

خدايا حرمت اشگ دو عينم

ببخشا جرم امت بر حسينم

صحابه:

اي امام مؤمنين شهزاده زينالعابدين

مرحمت كن چون حسن بر عرشة منبر نشين

بر مواعظ غنچه لب از كلامت باز كن

بر نصايح در ثناي راز تو آغاز كن

مدني شد خلق از اين لفظ در بارت كلام

ناشنيدهاي شفيع عرصة روز قيام

                                                           

1 ـ متن: خورسند.

2 ـ متن: گوائي.

3 ـ متن: پنائي.مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 29

 1 امام زينالعابدين:

ايها الناس خداوند يكيست

غيرخلاق جهان خالق نيست

ايها الناس محمد ز خدا

هست پيغمبر رهبر به شما

ايها الناس علي والي دين

جانشين است نبي را به يقين

بعد از آن يافت دين زيور و زين

اول از نور حسن بعد حسين

بعد از ايشان منم از حكم خدا

بر همه خلق جهان راهنما

گويم اين از پي هر دل مـرَويد

از ره راست به باطل نرويد

 

 

 

                                                           

1 ـ اين خطابه در نسخه «مجالس تعزيه»، در اين بخش نيست.30 دفتر تعزيه 9

 1 صحابه:

اي امام من چه خوني در دل من ميكني

زين چنين بگريستن دانا تو دشمن ميكني

اين چنين بگريستن از ناتوان جاري بود

كس نديده اين چه بيتابيست بر تن ميكني

خانههاي دوستان و دشمنان زين گريهها

گلشني را گلخني گلخن تو گلشن ميكني

 2 امام زينالعابدين:

اي غلام از من چه منع گريه كردن ميكني

آتش خاموش را روشن به دامن ميكني

جور دشمن ميشود روزي كه از دل ميرود

باز يادآور مرا از جور دشمن ميكني

ياد فرزندان زهرا ياد سوز تشنگي

                                                           

1 ـ اشعار اين قسمت شبيه به اشعار موجود در نسخه «مجالس تعزيه» است البته با پارهاي

تغييرات، مثلاً در آنجا آمده است كه:

اي امام من چرا اين گونه شيون ميكني

با چنين شيون تو شادان قلب دشمن ميكني

كـه ايـن خـود ميتوانـد دليـلي بـر تأثيـر مجـالس مـوجود بـر شاعـران تـعزيهسراي ديگر و يا

تنظيمكنندگان نسخ دورههاي بعد باشد.

2 ـ اين اشعار با تغييراتي اندك در «مجالس تعزيه» نيز آمده است.مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 31

چون برون از دل به سوز محنت و غم ميكني

همچه دانستي ز دلجويي دلم تسكين شود

گلشني را گلخني گلخن تو گلشن ميكني

صحابه:

اي نجات هر دو عالم شد به فرمان شما

اي نجات تو امان اي ماه و خورشيد صفا

و بر 1 چون تو ميگريي تمام وحش و طير و بحر

 2 با تو گريند هم نوا و هم صدا و هم صفا

پنج وقت از صبح تا مغرب يكي را گريه كن

يا به وقت ظهر يا عصر يا به مغرب يا عشا

امام زينالعابدين:

چون نگريم پنج اوقات اي غلام با وفا

من به صبح و ظهر و عصر و وقت مغرب با عشا

هيچ ميداني كه در اين پنج وقت از دشمنان

چه بديدم چه شنيدم از جفا در كربلا

                                                           

1 ـ متن: بهر.

2 ـ هم صفا مخفف هم صف ها (اشاره به در يك صف بودن).32 دفتر تعزيه 9

صبح بابم بود زنده ظهر تشنه

، وقت عصر 1

تن به خون آغشته سر بر نيزههاي اشقيا

وقت مغرب خيمهها تاراج، زنهاي حرم

بسته و گريان، گويان يا نبي و يا اخا

در عشا هر زن به زانو سر، ز مرگ سروران

بر پدر يك در فغان، بر پسر يك در نوا

صحابه:

اي علي ابنالحسين سلطان ملك بحر و بر

اي صفا را زينت و زين چون جد و جده و عم و پدر

گر چه حق داري، كه را حد و كه را ياري بود

حكمت آموز تو لقماني به هر علم و خبر

ليك مانده جسم پاكت پوستي بر استخوان

بس كه گريه كردهاي هر ظهر و هر شام و سحر

گريه بسيار اين جسم ضعيف و ناتوان

ميرساند در چنين جا و چنين وقتي ضرر

گر چه با يعقوب پيغمبر در اين دردي شريك

                                                           

1 ـ در مجالس تعزيه: كشتهمجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 33

بر پسر او گريه ميكرد و تو گريي بر پدر

آخر اي يعقوب دشت كربلا كم گريه كن

راحتي در بيتالاحزان تا غمت آيد به سر

امام زينالعابدين:

چون نگريم من كه شاه بحر و بر گم كردهام

در زمين كربلا در و گُهر گم كردهام

كم نباشد مرگ عم و قاسم و اكبر واي واي

چون علي اصغر گل باغ نظر گم كردهام

گر شود انصاف منع گريه از من چون كني

از گرامي سپه اي ياران خبر گم كردهام

يك پسر گم كرد يعقوب از فراقش كور شد

چون نگريم من كه يك عالم پدر گم كردهام

آن قدر بايد بگريم چشم من گردد سفيد

در محيط هجر، طاقت، پا و سر گم كردهام

 34 دفتر تعزيه 9

 1 صحابه:

آه آه از داغ شاه كربلا

امام زينالعابدين:

گريه كن بر آن شه بياقربا

صحابه:

بر حسين اين ظلم و كينه كي رواست

امام زينالعابدين:

اندرين ماتم خدا صاحب عزاست

صحابه:

جان آقا گو تو احوال حسين

امام زينالعابدين:

چون بگويم حال آن نور دو عين

صحابه:

اندر آن وادي چه آمد بر سرش

 

                                                           

1 ـ از پرسش و پاسخ به صورت مصرع در نسخه مجالس تعزيه، در اين بخش استفاده نشده

است.مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 35

امام زينالعابدين:

پاره پاره شد علياكبرش

صحابه:

گو تو حال قاسم نو كدخدا

امام زينالعابدين:

ظالمان كردند عيش او عزا

صحابه:

گو تو عباس علي المرتضي

امام زينالعابدين:

دستهايش شد ز بازويش جدا

صحابه:

بهر چه شد در ميان خون تپان

امام زينالعابدين:

كشته شد بهر رفاه امتان

صحابه:

آه آه از بيكسيهاي حسين

 36 دفتر تعزيه 9

امام زينالعابدين:

بهر شه جاري نما خون از دو عين

صحابه:

اي امام رهنماي سرور اهل يقين

سرور محنت نصيبان حافظ شرع مبين

چون شب جمعه هست ميخواهم كني رنجه قدم

در بقيع اندر زيارت بر قبور مؤمنين

شايد كه از بركت پاي مبارك قبورشان

با طراوتتر شود از روضة هور برين

امام زينالعابدين:

راست گفتي اي غلام آفرين آفرين

كن منادي در ندا گو گفته زينالعابدين

حق لازم هم بود بر مردگان مؤمنين

زندگان را فاطمه لازم ز بهر مسلمين

هر كه ميآيد بيايد شايد از فضل خدا

گرددش علماليقين عين اليقين حقاليقين

 مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 37

صحابه:

شيعيان و دوستان از حق امام پيشوا

نوح طوفان زمين كربلا زين العبا

ميرود سوي بقيع آن نور محض محض نور

تا كند روشن دل تاريك اصحاب قبور

اين چنين فرموده شاه بحر و بر زينالعبا

بر شماها معجزي بنمايم اي اهل قبور

اي مسلمانان به غفلت خوابِ خواري ميكنم

هوشياري بايد اين، توشه كم است و راه دور

 1 امام زينالعابدين:

اي شب جمعه گيان از قبل حي غفور

سر برآريد ز دل گور چسان لمعة نور

هر كه را ميل سر اهل و عيال است به سر

بنمايد به فراخورد عمل فيض حضور

ميت:

آه كه اي آه كه ماندم به شب جمعه به گور

                                                           

1 ـ اين بخش با اشعاري ديگر در نسخه «مجالس تعزيه» نيز وجود دارد.38 دفتر تعزيه 9

نكند رحمت حق از چه به اين خسته عبور

آه كه اي آه كه در قبر شدم همدم مور

جرم بسيار عمل، نيست بر اين ظلمت نور

ملائكه غضب:

روم به حكم خداوند قادر سبحان

به حال پرس اين نوجوان با ايمان

ز جاي خيز ايا نوجوان به ناله و آه

كه رب رب تو برگوي قسم به اذن االله

 1 ملائكه غضب:

ز چه اي مرد به فتراك عمل لرزاني

ميت:

چون نلرزم كه هم از قهر خدا ترساني

ملائكه:

به خدا گو و به اسلام تو را باشد راه

2

 

                                                           

1 ـ مصرعها با تفاوتهايي اندك در نسخه «مجالس تعزيه» آمده است.

2 ـ در مجالس تعزيه: «بي مروت مگر اسلام نبودت به حيات»، آمده است كه به نظر صحيحتر

ميرسد.مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 39

ميت:

به خدا بود در اسلام مرا پاي ثبات

ملائكه:

عمل زشت تو آيا ننمودي ظاهر

ميت:

نه! ننمودم

ملائكه:

به خدا گوي تو مشرك بودي يا به رسول

ميت:

نه بدم مشركاالله نه مشرك به رسول

ملائكه:

از علي بلكه به دل دشمني و كينه تو راست

ميت:

 1 نه

                                                           

1 ـ مجالس تعزيه:

ملائكه: پس چه كردي به علي بلكه به دل كينه تراست

ميت: نه به واالله علي بر همه كس راهنماست40 دفتر تعزيه 9

ملائكه:

بلكه در عصمت زهرا سخني بوده تو را

ميت:

اين بدان فاطمه است دختر پيغمبر (ص)

ملائكه:

به حسن بلكه امامت ننمودي تو قبول

ميت:

به خداوند قسم به حسن هست امامت مقبول

ملائكه:

به حسين بلكه دل چون حجرت

نرم نبود 1

ميت:

شاهد االله كه چشمم به حسين گريه نمود

ملائكه:

بلكه بر سيد سجاد نه خود معتقدي

ميت:

مثل او دوست به خود راه ندادم احدي

                                                           

1 ـ متن: هجرمجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 41

ملائكه:

كين همسايه مگر بر دل خود جا داري

ميت:

آري فريادرسي دادرسي بر ياري

ملائكه:

نيست فريادرسي بر تو مگر گرز گران

ميت:

الأمان سيد سجاد امان آه امان

سوختم من سوختم

يا امام عالمين افروختم افروختم

 1 امام زينالعابدين:

مزن اي از تو عيان خشم خداوند جليل

مزن اين خسته بييار به من گشته دخيل

مزن او را به حسين ديده گريان بودش

مزن او را به حسين سينة سوزان بودش

                                                           

1 ـ اين گفتار با تغيير در برخي واژهها در نسخه مجالس تعزيه آمده است. اما در اينجا گفتارهاي

ملك عذاب و هاتف كه در آن نسخه موجود است حذف شده است.42 دفتر تعزيه 9

مزن او را كه منم ضامن همسايه وي

صلح دادم كه نزاع از وي و او گردد طي

اين شب جمعه هر جمعه رهاييش بده

مژدة بخشش از فيض خداييش بده

 1 قصاب:

«اين وجهت وجهي ليلَدي فَطَر سموات

 2 ولارض حنيفاً مسلماً وما ان من مشركين»

براي كشتن اين گوسفند اي ياران

بياوريد وسايل براي بستن آن

دمي ز مهر بگيريد دست و پايش را

كه تا كشيم ورا با فغان و ناله و آه

امام زينالعابدين:

مبر قصاب اي قصاب زنهار

سر اين گوسفند بيدل و زار

                                                           

1 ـ اين بخش در نسخه ديگر نيز هست اما با اشعاري ديگر.

2 ـ آيه 79 سوره انعام: إنّي وجهت وجهِي للَّذي فَطَرَ السموات والاَرض حنيفاً و ما أنَا منَ

المشركين. (من كه پاك دينم روي خود را به جانب كسي ميكنم كه آسمانها و زمين را آفريد و

از مشركان نيستم).مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 43

ايا قصاب گر انصاف داري

تو بگشا دست و پاي او به زاري

مكش تيغ و مريزان خون او را

كه پرسم حال ديگرگون او را

قصاب:

ايا امام بهحق پيشواي خلق جهان

گل رياض جنان، امام عالميان

مگر كه جد شما حضرت رسول االله

نكرد جمله مردم ز نيك و بد آگاه

براي امر معاش اي امام عالميان

كنند تلاش به روزي به كردگار جهان

سبب ز منع ندانستم اي امام زمان

چرا تو نهي نمودي از آن مرا اينسان

امام زينالعابدين:

بلي اينست ليك اي مرد قصاب

بده بر اين زبان بسته دمي آب

مبادا تشنه باشد اين جگر ريش 44 دفتر تعزيه 9

كه جان تشنه را خوش ني زدن نيش

از آن ترسم كه تشنه جان سپارد

به سوز تشنگي سوزي گدازد

قصاب:

فداي جانت اي مظلوم نالان

تو را هستم من خود از غلامان

يقين ميدان كه از فرمان داور

رسد به هر كسي گشته مقرر

به ما رسم است بر حيوان عطشان

دهند آب آنگهي سازند بيجان

چه اين حكم رسول عالمين است

براي جمله ماها فرض عين است

امام زينالعابدين:

اگر عادت به قصابان چنين است

اگر قانون در عالم چنين است

چرا در كربلا شمر ستمگر

بريدي تشنه از جسم حسين سر مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 45

حسين كمتر نبود از گوسفندي

كه تشنه سر بريدش ناپسندي

قصاب:

بيان فرما كه بر سبط پيمبر

چهها كردند آن قوم ستمگر

امام زينالعابدين:

چه گويم آه اي قصاب قصاب

كزين غم ميچكد از ديده خوناب

به روز گرم در صحراي خون ريز

به دست دشمن از كين خنجر تيز

به قصد جان ماها صف كشيدند

ره آب فرات از ما بريدند

به خيمه اهل بيت از تشنه كامي

نواي العطش بر لب تمامي

سكينه خواهر من العطش كرد

ز سوز تشنگي افتاد غش كرد

براي آب عمر ما به سر آمد 46 دفتر تعزيه 9

عمويم رفت آب آرد نيامد

چه

اين كوفي كوفي صف كشيدند 1

حسين را تشنه سر از تن بريدند

2

 3 قصاب:

تو را بعد از پدر احوال چون است

امام زينالعابدين:

ز بعد باب قلبم پرخون است

قصاب:

بگو از حالت شاه مدينه

امام زينالعابدين:

جدا شد رأس باباي سكينه

قصاب:

چهها كردند ديگر آن قوم نسناس

 

                                                           

1 ـ در تعزيههاي قديمي به جاي «چو» «چه» ميآيد.

2 ـ وزن و مـضمون ايـن قطـعه بـا نسـخه ديـگر مشـترك است كه نشانهي تأثيرپذيري يكي از

تعزيهسرايان از ديگري است.

3 ـ گفتگو به صورت مصرع در اين قسمت، در نسخه ديگر نيست.مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 47

امام زينالعابدين:

بريدند از بدن بازوي عباس

قصاب:

علياكبر بگو اندر كجا شد

امام زينالعابدين:

تنش پامال سم اسبها شد

قصاب:

بگو از حال قاسم سرو آزاد

امام زينالعابدين:

عروسيش عزا شد داد بيداد

قصاب:

علي اصغر چه شد آن شيرهخواره

امام زينالعابدين:

گلويش شد ز پيكان پاره پاره

قصاب:

ز بعد او چه شد بر كودكانش

 48 دفتر تعزيه 9

امام زينالعابدين:

اسير كين نمودند خواهرانش

قصاب:

چهها كردند بعد از نور عينم

امام زينالعابدين:

زدند آتش به خرگاه حسينم

قصاب:

چه شد بعد از حسين احوال زينب

امام زينالعابدين:

به گريه بود دائم روز تا شب

قصاب:

الامان از داغ شاه كربلا

بهر او زاري نمايم اي خدا

1

                                                           

1 ـ پس از اين قسمت در نسخه مجالس ديگر، خطابهي امام در مسجد و سپس مجلس

عبدالملك و فرستادن غلام به مدينه براي اسير كردن امام وطي الارض ايشان و رفتن به نزد

عبدالملك و ترس عبدالملك و گم كردن غلام او را، كه از معجزات امام است آمده و بعد از آن

فرستادن زهر توسط عبدالملك براي هشام آورده شده كه در نسخه حاضر اين صحنهها به طور

كامل حذف شده است كه اين احتمالاً به جهت پايبندي بيشتر سراينده به روايات صحيح و

پرهيز از مشكوكات آمده است.مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 49

امام زينالعابدين:

خداحافظ كه رفتم از بر تو

نگهدار تو باشد داور تو

قصاب:

برو بادا خدا پشت و پناهت

دعاي بيكسان همراه راهت

هشام:

ايا وزير جلالت مأب خيرانديش

به توست مشورتم لحظهاي بيا در پيش

وزير هشام:

چه خدمت است تو را بر من اي خلافت كيش

ز مشورت كه تو داري بگو مكن تشويش

هشام:

به سوز من چه سرايي به سيد سجاد

كه دل مراست پر از بغض و هم فساد و عناد

دلم از بودن فرزند حسين ناشاد است 50 دفتر تعزيه 9

از زندگي سجاد است 1 شرارم بر جگر

وزير هشام:

ز صلح گر تو ببندي در از طريق حيات

براي خويش كجا جستهاي تو راه نجات

هشام:

مبر ز صلح تو نام آنكه تا مراست حيات

طريق صلح مپويم به عابدين هيهات

وزير هشام:

به او گمان تو چه داري ز مبدع ميعاد

به صلح قلب تو مايل شدست يا به فساد

هشام:

به فكر كشتن آن مقتداي ابرارم

شود پسند پس آنگه بناي رفتارم

وزير هشام:

بپوش چشم كه من ني شريك اين كارم

اگر ز من شنوي تيره بر تو نگذارم

                                                           

1 ـ متن: جيگرمجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 51

هشام:

چه واقع است كه نگذاريم به كشتن او

چه باب تشنه لبش در به خون كشيدن او

وزير هشام:

 1 اگر ز من شنوي از براي خاطر او

مروتست از اين فكر در گذشتن او

هشام:

 2 مگوي بيهوده قندي بيار شربت كن

وزير هشام:

به ياد باب كبارش به آن مصيبت كن

هشام:

تو را چه كار به اين كار نزد او رفتند

وزير هشام:

بگير قند، سيهكار گهي به خود مپسند

                                                           

1 ـ در اين بخش مضمون ميان دو نسخه مشترك است اما اشعار تغيير كردهاند.

2 ـ اين مصرع دقيقاً در نسخهي ديگر نيز آمده است اما در باقي مصرعها هر چند مضمون يكي

است اما اشعار تغيير كردهاند.52 دفتر تعزيه 9

هشام:

سياه كاري من چيست اندر اين هنگام

وزير هشام:

از اين بدتر چه بود كه كشي تو امام

هشام:

از اين كلام نمايد علي پرست شدي

وزير هشام:

كه اين بود چه قباحت تو بتپرست شدي

هشام:

ببند لب ز سخن، بيار سوده الماس

وزير هشام:

مريز زهر به شربت ايا خدا ناشناس

هشام:

ترا بسر چه بود زين فغان و شيون و شين

وزير هشام:

مكن به جوش مياور دوباره خون حسين

 مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 53

هشام:

مگر نداني از او با منش همي كارست

وزير هشام:

چه كار با تو كه دائم عليل و بيمارست

هشام:

كند ز كار خلافت به كار من اخلال

وزير هشام:

حرام اوست حرام و حلال اوست حلال

هشام:

ندانمت كه چه باشد تو را از اين رفتار

وزير هشام:

همين مراد كه از كشتن، تو دست بدار

هشام:

چه مدعاست گذشتن ز قتل آن سرور

وزير هشام:

همين بس است كه دارد غم و عزاي حسين

 54 دفتر تعزيه 9

هشام:

ز بغض اوست يكي هندوانهام بر دل

وزير هشام:

تو خود بدان ولي كشتنش بود مشكل

هشام:

چه مشكل است در اين باب كن بيان با من

وزير هشام:

كسي نكشته عزيز مهيمن ذوالمن

هشام:

به غير قتل ندانم به آن امام عليم

وزير هشام:

كني چه كار تو به آن كودكان زار و يتيم

هشام:

ز آه و سوز يتيمان كجا مرا پروا

وزير هشام:

جواب گو به محمد چه ميدهي فردا

 مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 55

هشام:

به غير كشتن او چارهاي ندارم من

كه زندگي من مشكل است با دشمن

ز جد او نكنم خوف ميكنم خوارش

بدان كه خوف ندارم ز باب افكارش

تو را چه كار به من گفتگو و اين اسرار

برو به خدمت سجاد غم كشيده زار

ز من به سيد سجاد گو درود و سلام

به بزم من تو بياور به احترام تمام

وزير هشام:

سلام من به تو اي پيشواي كل عباد

قدم گذار به چشم هشام بد بنياد

كه ديدن رخ پاك تو آرزو دارد

به اصطلاح نهان با تو گفتگو دارد

امام زينالعابدين:

فغان كه قاصد مرگم رسد يااالله

به پاي خويش روم خود به سوي قربانگاه 56 دفتر تعزيه 9

دميد صبح، جگرگوشهگان بيكس و يتيم شدند

به راه دوست ز جان بگذرم بلااكراه

هشام:

گل رياض حسين علي سلام عليك

خداي را تو وصي و ولي سلام عليك

ايا عزيز خداي جهان خوش آمدي

نثار مقدم تو نقد جان خوش آمدي

بيا به مجلس بنشين ايا ستوده حيات

كه بهر ديدن رويت دلم بود بيتاب

امام زينالعابدين:

به پيش خلق مكن بيش از اين مرا احسان

حجت تو زياد است خانه آبادان

ز حيلهكاري تو سربهسر خبردارم

كه من به امر خدا مطلع ز اسرارم

هر آنچه بهر من زار در نظر داري

كند ميانة ما حكم حضرت باري

 مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 57

هشام:

مگو چنين سخنان، گو چرا قدت خم شد

امام زينالعابدين:

از آن جهت كه ز تو غصه همدم من شد

هشام:

چرا كه دست ز ماتم نهادهاي بر سر

امام زينالعابدين:

جديد گشت ز تو ماتم علياكبر

هشام:

چرا كه عيش نداري بگو ستوده اساس

امام زينالعابدين:

تو هم به سينه زدي نار فرقت عباس

هشام:

چرا كه لاله عشرت ز تو شده بر باد

امام زينالعابدين:

ز تو عزاي عموزاده قاسم داماد

 58 دفتر تعزيه 9

هشام:

ز ديدة تو چرا جاريست اشك بصر

امام زينالعابدين:

تو هم به ياد فكندي غم علي اصغر

هشام:

چه واضح است تو را بنگرم همي درهم

امام زينالعابدين:

غم پدر ز تو هم زد به دل شرارة غم

هشام:

شوم فدات چه تقصير ديدي از هشام

امام زينالعابدين:

تو هم يزيدي دارالعمارة تو چو شام

هشام:

از اين كنايه چهات مطلب و چهات مقصود

امام زينالعابدين:

شد از تو باز مجدد مصيبت اي مردود

 مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 59

هشام:

ز سوز جان من اي مقتداي سرور من

امام زينالعابدين:

يتيم شد ز تو از تو سكينه خواهر من

هشام:

ز گفتگوي تو اصلاً نميشوم دلريش

 1 كه من ز گفتة تو ننگرم به خود تشويش

ايا وزير فروچين بساط عشرت را

بيار كاسة پر شربت محبت را

ايا امام اسم نور خالق بي چون

يك قاشقي تو از اين شربتم بنوش اكنون

امام زينالعابدين:

كسي كه ديدة او همچه رود جيحون است

به كام شربت او خون چشم پرخون است

كسي كه لخت جگر قوت اوست به صبح و به شام

                                                           

1 ـ مجالس تعزيه:

ز گفت و گوي تو اصلاً نميشوم دلگير

نميكند سخنت در محبتم تأثير60 دفتر تعزيه 9

چه گونه شربت عيشش فرو رود در كام

براي خوردن شربت مساز مجبورم

كه من ز داغ پدر مبتلا و رنجورم

هشام:

به حق خالق اكبر و احمد مختار

به حق حضرت زهرا و حيدر كرار

به حق عم كبارت حسن ضياء دو عين

به حق باب شهيدت عزيز خويش حسين

دل مرا مشكن اي پناه خلقاالله

بگير قاشق، لاجرعه نوش جان فرما

امام زينالعابدين:

چه شربتي است خدايا كه جسم و جانم سوخت

تمامي بدن مغز استخوانم سوخت

چه شربت است كه شد داغ حلق تا جگرم

چه شربت است كه شد تيره روز در نظرم

برو كه خير نبيني به دهر مكار

دهد سزاي تو خلاق من به روز شمار مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 61

مسلمانان دلم شد پاره پاره عليلم من عليلم

به درد من كنيد از مهر چاره عليلم من عليلم

زن امام:

پسر عم شد چرا حالت پريشان ذليلم من ذليلم

چرا شد پيكرت بر خاك غلتان غريبم من غريبم

امام زينالعابدين:

دلم از زهر كين گرديد صد چاك عليلم من عليلم

چه بسمل غلتم اينك بر سر خاك عليلم من عليلم

زن امام:

به درد بي دوا سازم چه چاره ذليلم من ذليلم

كنم جيب صبوري پاره پاره عليلم من عليلم

امام زينالعابدين:

علياكبر كجايي اي برادر عليلم من عليلم

بيا يكدم به دامانت نهم سر عليلم من عليلم

زن امام:

چه سازم بي تو من با اين يتيمان ذليلم من ذليلم

اجل كو تا بگيرد از تنم جان عليلم واي بر من 62 دفتر تعزيه 9

امام زينالعابدين:

ترحم كن به چشم اشگبارم عليلم من عليلم

كسي غير از خدا بر سر ندارم عليلم من عليلم

زن امام:

حسين عم كبارم در كجايي ذليلم من ذليلم

چرا سر وقت فرزندت نيايي ذليلم من ذليلم

امام زينالعابدين:

دلم بهر يتيمانم كبابست عليلم من عليلم

كه بهر ايشان پرستاري نباشد عليلم من عليلم

كجاست نور دو عينم نميشود ظاهر

كجاست راحت جانم محمد باقر

طلب كنيد برم نور چشم خونبارم

به او امور امامت تمام بسپارم

1

 

                                                           

1 ـ در اين بخش قطعات بلندتر گفتگوي زوجه و هاتف كه در نسخه مجالس تعزيه آمده است و

همچنين حضور ابن سعد و سخنانش و گريز نمايشي به واقعه كربلا حذف شده و به جاي آن

گفتگو و همخواني پياپي امام و زن امام آمده است و سپس با باخبر نمودن شبيه امام محمد باقر

(ع) توسط مادر، صحنه روالي منطقي يافته است.مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 63

زن امام:

عزيز كردة من اي محمد باقر

بيا كه دشمن دين كرده ظلم خود ظاهر

به حال باب كبارت دمي نظاره نما

شدي يتيم به تن جامه پاره پاره نما

امام محمدباقر:

امان امان كه ز مرگ جناب زينالعبا

فلك به دهر فروچيد طرز كرببلا

دوباره خون حسين علي به جوش آمد

زمين به ناله، سماء در خروش آمد

امام زينالعابدين:

بدان كه كار مرا ساخت روزگار آخر

به كارم ريخت مرا زهر ناگوار آخر

بيا عزيز پدر ساعتي نشين به برم

گذار بر سر زانو ز مهر دمي تو سرم

بود زمان وصيت وصيتم بشنو

كلام حق تو به هنگام رفتنم بشنو 64 دفتر تعزيه 9

امام محمد باقر:

جان بابا از چه ميغلتي به خاك

امام زينالعابدين:

يا امام العالمين گشتم هلاك

امام محمد باقر:

كرد آن ملعون چه اي جان جهان

امام زينالعابدين:

الامان از جور هشام لعين

امام محمد باقر:

اي مسلمانان امان ازين دغا

امام زينالعابدين:

زهركين داده به من آن بيحيا

امام محمد باقر:

اي خدا افتادهام اندر محن

امام زينالعابدين:

سوزش الماس زد آتش به تن

 مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 65

امام محمد باقر:

جان بابا من فداي پيكرت

امام زينالعابدين:

كو سكينه خواهر من ياورم

امام محمد باقر:

كو پدر جان نور ديده اصغرت

امام زينالعابدين:

كو عزيزان شاه زاده اكبرم

امام محمد باقر:

آب را گير اي اسير كربلا

امام زينالعابدين:

قطره آبي به من ده از وفا

امام محمد باقر:

آه آه از سوزش جان حسين

امام زينالعابدين:

«يادم آمد كام عطشان حسين

ايا عزيز پدر ساعتي نشين به برم 66 دفتر تعزيه 9

به روي زانوي خود ساعتي گذار سرم

بود زمان وصيت، وصيتم بشنو

1 كز آفتاب حياتم تمام شد پرتو»

وصيت است مرا با تو اي ضياء بصر

ز بعد من تو به طفلان من بشو ياور

نوازش پدران تو بر يتيمان كن

ستايش پدران به حال ايشان كن

امام محمد باقر:

پدر فدات شوم گوئيا كه دست قضا

فكند بر سر فرزند تو قباي سياه

لبي گشا به فدايت دمي تكلم كن

بمن تفضّل و بر بيكسان ترحم كن

امام زينالعابدين:

مراست يك شتر پير اي عزيز پدر

كه برده است مرا بارها به طرف حجر

كسي به او نزند تازيانه اي فرزند

                                                           

1 ـ اين اشعار دقيقاً در نسخه ديگر نيز هست.مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 67

كسي به او نرساند ز راه كينه گزند

سوار او نشود كس جز آنكه آزادست

شد است پير ز قوت فرو در افتادست

 1 امام محمد باقر:

به چشم اي پدر مهربان بييارم

چه تو به جمع يتيمان تو پرستارم

اگر كه هست ديگر مدعا فدات شوم

صدا برآر به قرباني صدات شوم

فداي مرحمت لطف بيكران تو من

ديگر وصيت خود كن فداي جان تو من

امام زينالعابدين:

ديگر وصيتم اينست اي پسر من

تويي امام پس از من به كل شيعة من

چه من به خلق خدا جان من هدايت كن

شيعيان، به فدايت شوم عنايت كن

به دست خود بده غسل بر تن پاكم

                                                           

1 ـ از اين قسمت به بعد، به جز اشعار پاياني زن امام در نسخه ديگر نيست.68 دفتر تعزيه 9

كفن بپوش فروبر به خانة خاكم

امام محمد باقر:

پدر فداي تو گردم چه لطف و احسان است

ببين كه اهل خانه [بيت] از رفتن تو گريان است

اين داشتم اندر جهان تو را قربان

شوم فداي تو در كربلا بلاگردان

امام زينالعابدين:

مرا نفس به شماره فتاد اي ياران

ز جان حلال كنيدم ايا هواداران

كنيد روي مرا سوي كربلاي پدر

به وقت مرگ سلامي كنم به آن سرور

السلام عليك يا ابا عبداالله

السلام عليك يابن رسولاالله

ز حال من تو پدرجان مگر كه بيخبري

كه سوي من نكني از ره وفا گذري

ز سوز زهر بلا پاره پاره شد جگرم

دم رحيل گذر كن پدر دمي به سرم مجلس شهادت امام زينالعابدين (ع) 69

بزرگوار خدايا به سيد ثقلين

به حق پيكر صد پارة امام حسين

كه بگذر از سر تقصير شيعيان يكسر

ببر به قصر جنان جمله را تو اي داور

زنان به فاطمه مردان تو بر علي ولي

ببخش از كرم اي كردگار لم يزلي

عليالخصوص همين باني بساط عزا

بكن روا مرادش به سيد دو سرا

روم ز شوق كنون جانب رسول االله

اقول اشهد ان لا اله الا االله

امام محمد باقر:

داد از دست يتيمي داد داد

داد از دست اليمي داد داد

 1 زن امام:

خدايا رفت از سر عقل و هوشم

صداي سرورم نايد به گوشم

                                                           

1 ـ اين گفتار با تغيير از بيت سوم به بعد در نسخه ديگر نيز آمده است.70 دفتر تعزيه 9

خدايا از دلم تاب و توان رفت

پسرعم عزيزم از جهان رفت

بيا آقا ببندم چشمهايت

كشم بر سوي قبله دست و پايت

بيا جانا عبا پوشم به رويت

شود جانم فداي تار مويت

بيا بندم به زاري شَست پايت

فغان از درد سخت بيدوايت

مسلمانان كنيد اين لحظه فرياد

 

كنيدم در عزا از گريه امداد

 

مجلس وفات زينب (س)

 

(زمینه تفرش)

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه:

 

     نام حضرت زينب(س) قرين واقعه عاشوراست و هر جا كه نامى از
كربلا و حضرت امام حسين(ع) آورده مى‏شود، همراهى و صبر و
فداكارى خواهرش نيز به زبان مى‏آيد.

     گذشته از تاريخ عاشورا كه منشأ و فلسفه پيدايش تعزيه است، در
بسيارى از قصص و حكايات (به روايت تعزيه) نيز شاهد حضور و وجود
حضرت زينب (س) هستيم.

     آن حضرت كه به شير زن كربلا نيز مشهور گشته، يكى از نادر
شخصيتهايى است كه از تولد تا مرگش را تعزيه سرايان در قالب مجالس
تعزيه به نظم كشيده‏اند.

     اگرچه در قلمرو تاريخ، اين گستردگى مشاهده نمى‏شود و تفاوتهايى
بين شخصيت آن حضرت در تاريخ و تعزيه به چشم مى‏خورد، ولى به
لحاظ اهميت وجودى و اعتقادى كه تعزيه نويسان و تعزيه خوانان نسبت
به آن بزرگوار داشته‏اند، شخصيت حضرت زينب (س) در بيش از شصت
مجلس شبيه نامه حضور دارد.

مجموعه مجالسى كه نام  حضرت زينب(س) در فهرست[1] نسخ آنها

موجود است عبارتند از:

1 - تولد زينب

2 - عروسى زينب

3 - طفلان زينب

4 - وفات زينب

5 - عباس هندو

6 - شهادت امير(ع)

7 - فاطمه زهرا(س)

8 - قتلگاه با زخم شمارى

9 - شهادت امام حسين(ع)

10 - شهادت امام حسن(ع)

11 - شهادت قاسم

12 - شهادت عباس

13 - شهادت على اكبر

14 - صياد كشى

15 - عابس و شوذب

16 - سردارى امام حسن(ع) اسيرى شهربانو و شاه زنان

17 - وفات رقيه و كنيز كشى

18 - جسدمصيب

19 - حجة الوداع

20 - بازار شام

 

 

21 - غصب فدك

22 - ورود مدينه - فاطمه صغرى و مرغ خونين

23 - شهادت حرّ

24 - شهادت وهب

25 - عروسى پسر ظهرى

26 - سعيد بن مرّه

27 - دير شيرين

28 - احمد و ابوالقاسم

29 - عالم ذر

30 - ورود كوفه و عبدالله عفيف

31 - نعش دفن كردن

32 - وفات سكينه

33 - شهادت غلام امام زين‏العابدين(ع)

34 - عزادارى پيغمبر(ص)

35 - قيامت

36 - صالح يهودى

37 - شكار رفتن يزيد

38 - حوض كوثر

39 - ظهرى

40 - دره‏الصدف

41 - مالك اشتر

42 - پشيمانى يزيد

43 - عزادارى امام عباد(ع) در مدينه

 

 

44 - محمد حنفيه

45 - آمدن سليمان به كربلا به تقاص خون امام حسين(ع)

46 - ديوار خراب كردن

47 - بعلبك

48 - تولد حضرت عباس

49  - شهر حلب

50 - غارت خيمه‏ها

51 - حاكم شدن سلمان براى شهر مدينه به فرمان اميرالمؤمنين(ع)

52 - دير سليمان

53 - عسقلان

54 - جابربن عبدالله

55 - كشيك كشيدن

56 - هلال بن نافع

57 - شكست خوردن مغيره

58 - خبر دادن جبرئيل به حضرت زهرا(س) قضيه روز عاشورا

59 - گل و بلبل

60 - هاشم بن عتبه

61 - دختر شمر[2]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امام عباد:     يا رب تو آگهى ز دل هر كدام ما

باشد به لفظ حال بيان تمام ما

اى وامصيبتا ز تكبّر كسى نداد

از مرد و زن به شام جواب سلام ما

زينب:     اى پيك ناله بر به پيغمبر پيام ما

كن عرض سرگذشت المهاى شام ما

يا مصطفى به شام يزيد پليد گفت

زينب كنيز باشد و عابد غلام ما

يا فاطمه به شام نمودند شاميان

آب حلال مهر صداقت حرام ما

ام كلثوم :     اى چرخ گشت از ستمت تلخ كام ما

ز هر ستم چه ريزى از اين پس به جام ما

روزم چو شب سياه نمودى به كربلا

تقدير هيچكس نشود صبح به شام ما

برديم سر برهنه به هر شهر و هر ديار

اى آسمان نمودى عجب احترام ما

 

 

امام عباد:     اى فلك ديدى چه‏ها از قوم كافر ديده‏ام

نعش باب خويش را در زير خنجر ديده‏ام

نوح را كشتى اگر در بحر طوفانى فتاد

ناخدايى را به خون خود شناور ديده‏ام

تب مدامى، تشنه كامى، غل به گردن، خسته حال

كعب نى، نوك سنان، غوغاى لشكر ديده‏ام

زينب :     اى فلك دانى كه من داغ برادر ديده‏ام

كس نبيند آنچه من از قوم كافر ديده‏ام

من چنين بى كس نبودم بى كسم كردى فلك

روزگارى مرحمت از شش برادر ديده‏ام

صبح بودم با برادر ظهر گشتم دربدر

شام در ويرانه‏ها...[3] ديگر ديده‏ام

وارد بزم يزيد بى مروت گشته‏ام

چوب بر لعل حسين فرزند فرزند حيدر ديده‏ام

كلثوم :     اى فلك من داغ عباس دلاور ديده‏ام

حلق سقّاى غريبان را ز خون‏تر ديده‏ام

سرو بالا ديده‏ام پى شاه در دشت بلا

فوجى اندر كربلا بى دست و بى سر ديده‏ام

ناسزايى چند از آل زنا بشنيده‏ام

ظلم بى حد از گروه شام يكسر ديده‏ام

سكينه :     من به اين طفلى فلك چندين ستمگر ديده‏ام

 

 

ابن سعد بى حيا و شمر كافر ديده‏ام

بر سر نى جلوه گر رأس پدر پيش نظر

از قفا چوب جفا از كينه بر سر ديده‏ام

صغرا:     اى فلك من در وطن درد مكرّر ديده‏ام

حسرت باب و برادر هجر مادر ديده‏ام

باب من از من جدايى كرد نامد در برم

انتظار حضرت شهزاده اكبر ديده‏ام

منعم از شيون مسازيد اى مسلمانان كه من

حسرت شيرين زبانيهاى اصغر ديده‏ام

سكينه :     عزيزان باز شام آمد به يادم

امان كانروز كانجا پا نهادم

سر عريان شتر عريان سواره

عقب لشكر جلو ساز و نقاره

سر بابا سرنى پيش رويم

زنان شام يكسر طعنه گويم

زينب:     مكن زارى سكينه نور عينم

بيا اى يادگارى از حسينم

تو در شام اى پدرمرده سكينه

همى كردى ز غم ياد مدينه

مدينه هست اينجا اى پريشان

دگر دارى چرا فرياد و افغان

سكينه :     مدينه هست گر اى بى قرينه

چرا نبود در او شاه مدينه

 

 

بود گر اين مدينه‏اى مكدّر

كجايند قاسم و عباس و اكبر

مدينه بى پدر گور است عمّه

مدينه شام رنجور است عمه

زينب :     به قربان دو چشمان پر آبت

زبانم لال بادا در جوابت

حسين نوجوان از دست ما رفت

شه عالى مكان از شست ما رفت

سكينه :     اى عمّه نظر بر دل صد چاكم كن

رحمى به دل و ديده نمناكم كن

مُردم به مدينه من اگر زود ببر

در كرببلا پيش پدر خاكم كن

زينب :     چه خوش است هر كسى را كه به كربلا بميرد

سر مرقد حسينم رود از وفا بميرد

به خدا كه ترسم آخر برود به شام زينب

نه به مكّه جان سپارد نه به كربلا بميرد

سكينه :     به خدا سكينه ترسد به صد ابتلا بميرد

به ديار شام و كوفه به خرابه‏ها بميرد

به دل سكينه عمه نبود جز اين تمنّا

به سر مزار اكبر صف كربلا بميرد

صغرا:     خداوندا چه فرياد و فغانست

كه بر پا از زمين تا آسمان است

نه قوت تا بپا خيزم من زار

 

 

نه كس احوال مى‏پرسد ز بيمار

نه مى‏آيد سكينه در بر من

مرا جون مرده كرده خواهر من

سكينه :     مگو خواهر ز هجرت جان سپارم

تو تب كردى و من از غصّه خوارم

تو ماندى در وطن افسرده خاطر

من از طرف چمن گشتم مسافر

تو در كاشانه سرگرم ترانه

شدم من بلبل بى آشيانه

بيا غمهاى خود اظهار سازيم

هر آن غمخوارتر بهتر گدازيم

صغرا:     تو گشتى كامياب از وصل بابم

من از نار فراقش دل كبابم

سكينه :     تو گرماى بيابان را نديدى

به هر جا سايبان بود آرميدى

صغرا:     تو بر دامان باب نامرادم

من اندر بستر محنت فتادم

سكينه :     تو گر تب دار بودى آب خوردى

چه من از تشنگى كى جان سپردى

صغرا:     تو را بُد سلسبيل و حوض كوثر

دهان اكبر و چشمان اصغر

سكينه :     تو اى خواهر نمى‏كردى نظاره

بروى چشم اكبر پاره پاره

 

 

صغرا:     تو زلف اكبرم را شانه كردى

تسلى بر دل ديوانه كردى

سكينه :     بحمدالله نبودى جان خواهر

حسينم را به خون بينى شناور

صغرا:     كجا دارى خبر از بى قرارى

چه مى‏دانى تو از چشم انتظارى

سكينه :     چه مى‏دانى تو آن محمل سوارى

نشسته نى به پايت نوك خارى

زينب :     الهى چون كنم با اين يتيمان

ببارند اينقدر خون از دو چشمان

سكينه بلبل باغ حسينم

بيا اى مرحم داغ حسينم

مكن عمه ديگر افغان و زارى

مزن آتش به جان از بيقرارى

بيا اى امّ كلثوم حزينه

كه دارم مطلبى اى بى قرينه

ام كلثوم :     فدايت شمع ايوان مصيبت

چه مطلب دارى اى بانوى عصمت

زينب :     طلب كن حضرت سجاد آيد

مگر او عقده از كارم گشايد

ام كلثوم :     الا اى آفتاب عالم آرا

تجلى كن دمى يك ذرّه ما را

تو را اى مشعل ايوان مذهب

 

 

طلب فرموده نزد خويش زينب

نمى‏دانم چه شغلى با تو دارد

بسى دانم كه خون از ديده بارد

امام عباد:     دختر شير خدا عمّه خونين جگرم

خواهر ديده‏تر والد[4] والا گهرم

چه شده كز صدف ديده گهر افشانى

اى به هر وادى و هر منزل غم همسفرم

زينب :     اى كه هستى وارث شرع مبين

سيد سجاد زين العابدين

گر بميرد يك تن از يك سلسله

افتد اندر آسمانها و لوله

من كه داغ شش برادر ديده‏ام

غرقه در خون نعش اكبر ديده‏ام

گر دهى اذنم عزادارى كنم

خون دل از ديده‏ها جارى كنم

امام عباد:     اى گل گلزار شاه من عرف[5]

دختر مظلوم شاه لو كشف[6]

ماتم گلگون قباى كربلا

لازم هستى بر جميع ماسوا

 

 

هر چه را دانى صلاح خويشتن

مصلحت جويى مكن جانا ز من

زينب :     اى بلبل داغدار كوفه

شاخ گل خلد خوار كوفه

آوردى از اين سخن بكا[7] را

بردى تو چه نام كربلا را

قربان حسين و كربلايش

خواهم كه بگريم از برايش

بر گو تو حديث كشتگان را

در گريه بيار شيعيان را

امام عباد:     اى عمّه مرا به جاى مادر

اى دختر دختر پيمبر

غم رخنه به جان زابتلا كرد

دل ياد زمين كربلا كرد

از درد دلت ز كهنه و نو

بنشين نفسى بگو و بشنو

زينب :     زنيد حلقه ماتم به دورم اى ياران

كنيد نوحه و زارى ايا هواداران

بيا تو حضرت كلثوم خواهر شه ناس

بگير اين علم خون طپيده عباس

بيا تو فاطمه صغرا به خاطر ناشاد

 

 

بگير رخت پر از خون قاسم داماد

بيا سكينه بيا اى رقيه مضطر

بگير رفت على اكبر و على اصغر

منهم به قسمت خود خواهران به شيون و شين

به فرق خود فكنم جامه امام حسين

ز سوز سينه همين يا حسين حسين گويان

حسين حسين به غم درد شور و شين گويان

امام عباد:     گويم ز كدام غم الهى

كايند به گريه مرغ و ماهى

بر سر بزنيد ايهاالناس

افتاده ز تن دو دست عباس

فرياد كنيد تا به محشر

صد پاره شده على اكبر

مرد اول :     اهل يثرب خوش نواى ماتمى برپاستى

در محل هاشمى ياران عجب غوغاستى

مرد دوم :     آرى آرى مى‏نمايد بر عزاى مصطفى

وز ديگر سو آشكارا ناله زهراستى

مرد اول :     سخت مى‏ترسم كه سجاد از جهان پا در كشد

گو به عالم يادگار سيد بطحاستى

مرد دوم :     مى‏روم در آن حوالى تا كه معلومم شود

كاين هياهو كز چه رو بر طارم ميناستى

زينب :     شيعيان گشت دم شيون و شين

يادم آمد ز يكى حرف حسين

 

 

چون بيفتاد سر خاك سياه

زير شمشير به من كرد نگاه

به اشاره سخنى با من گفت

آنچنان گفت كه گوشم نشنفت

گرچه من آن سخنان نشنيدم

بخدا مطلب او فهميدم

بود لبهاش بهم چسبيده

بود كامش ز عطش خشكيده

بر سر و سينه زنيد از زن و مرد

تا بگويم كه چه خواهش مى‏كرد

آن زمانى كه به من كرد نظر

آب مى‏خواست كه خاكم بر سر

مرد دوم :     آه و واويلا كه صوت بلبل شيداستى

اين خروش از عندليب گلشن طاهاستى

اهل يثرب سرور دين بزم ماتم چيده است

اين تزلزل از فغان دختر زهراستى

مرد اول :     بايد اى ياران در اين ماتم هوادارى نمود

در عزا با دختر شير خدا يارى نمود

نيست اندك ماتم اين ماتم ز شاه كربلاست

اى گروه شيعيان بايد هوادارى نمود

اسب را بايد كتل بنمود گردن[8] شال كرد

 

 

حضرت سجاد را بايد كه غمخوارى نمود

زينب و كلثوم :     اى خفته در خون بيفكن خواهر به قربانت

مرحم ندارد جان من زخم فراوانت

مردم (جفت) :     آقا حسين در كربلا رفتى به مهمانى

كى ميزبانى ميهمانى كرده قربانى

زينب و كلثوم :     اى نوح درياى الم خواهر به قربانت

از هجر نالم يا ستم يا بحر طوفانت

مردم (جفت) :      اى حضرت روح الامين گهواره جنبانت

كردند قوم مشركين پامال اسبانت

امام عباد:     اى عمه مستمند نالان

اى خسته دردمند حيران

اعراب به ديدن من آيند

با اسب و كتل به شيون آيند

در بزم ديگر تو نوحه سر كن

ارايش مجلسى ديگر كن

زينب بكن از وفا دو خانه

مردانه يكى يكى ز ناله

زينب :     اى بدر  زمين و آسمانم

اى راحت جان ناتوانم

هر كس كه ز راه مهربانى

تشريف دهد به آستانم

گر خانه محقر است  و تاريك

 

 

بر ديده روشنش نشانم

مرد اول :     سلام عليك اى شهنشاه عالم

سلام عليك اى امام معظم

نه‏اى گر حسن خسرو نشأتين[9]

نه‏اى گر حسين يادگار حسينى

تو حق دارى اى مبتلاى بليّه 

خدايت دهد صبر از اين قضيه

امام عباد:     عليك السلام اى رخت نوبهارم

عليك السلام اى محبت شعارم

مشرف نموديد كاشانه من

قدم رنجه فرمائيد در خانه من

سرافراز گرديد صاحب عزا را

تسلى نموديد زين العبا را

مرد اول :     اى كحل[10] چشم اهل جهان خاكپاى تو

مائيم جمله چاكر دولت سراى تو

باز آمدى كه قلب محبان كنى تو شاد

جان جهانيان همه بادا فداى تو

زينب :     اى دختران كوچك من بنت بوترابم

از حضرت خداوند مأمور بر ثوابم

مهمان رسيده بر من از راه دلنوازى

 

 

فرموده اكرم الضيف[11] جد فلك جنابم

هر چند روسياهم ز اشخاص ميهمان 

آريد پرده‏اى را سازم ديگر حجابم

سكينه و فاطمه:  اى آنكه ز آتش غم حيران و كبابى

زانوار چهره آرا همتاى آفتابى

اين پرده‏اى حميده پيش نظم كشيده

تا چند ز آب ديده بر رُخ زنى گلابى

زينب :     ياران خوش آمديد به ماتم سراى ما

سوزد مگر كه قلب شما از براى ما

در كربلا نسوخت به احوال ما دلى

هستيد با خبر مگر از ماجراى ما

مرد اول :     اى كه گر ما را بروى خاك خاكستر نهى

افسر قد راز غبارش بر سر قيصر نهى

چون شود گر يك زمانى رو به مسجد آورى

زينت محراب گردى پاى در منبر نهى

امام عباد:     اهل يثرب حالت مسجد ندارم چون كنم

آن چنان هستم كه خواهم روى در هامون كنم

خواهم اندر گوشه‏اى آرام گيرم روز و شب

گه عبادت گه جدل با طالع وارون كنم

اهل يثرب ماتم رعنا جوانان سهل نيست

منعم از شيون چرا اگر ناله را افزون كنم

 

 

مرد اول :     اى كه هستى از رسول هر دو علام يادگار

هم امام هستى و هم شهزاده و هم شهريار

بار ديگر كن لواى احمدى را استوار

پا بنه در عرصه منبر كه هستى تاجدار[12]

امام عباد:     اى آب چرا حيا ندارى

شرم از رخ مصطفى ندارى

در دشت بلا مگر نبودى

يا قابل كام نبودى

اى آب تو منع گشتى از من

تب آمد و جا نمود در تن

مرد دوم :     اى سرو حديقه محمد

اى لاله لاله زار احمد

بر منبر باب خود مكان كن

اظهار صفات لامكان كن

امام عباد:     به منبرى كه حسين پيشواى كل بشر

نشسته بود نشينم كنون من مضطر

فداى منبر و محراب خاكيت بابا

فداى منزل مأواى عاليت بابا

ز ضعف گرچه نمانده است بر تنم حالى

هزار مرتبه جاى تو اى پدر خالى

مرد دوم :     منت ايزد را كه بلبل در چمن مأوا گرفت

 

 

شكر لله بار ديگر حق به مركز جا گرفت

امام :     اعوذبالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

ايهاالناس از صغير و از كبير

كيست چون من هم غريب و هم اسير

كيست چون من وارث شير خدا

هم خدا را خون خدا را خون بها

ثار من ثار خدا باشد حسين

جار من جار خدا باشد حسين

كس نپرسد از يزيد بى حيا

ريختى خون از چه از خون خدا

او مگر فرزند پيغمبر نبود

يا عزيز خالق اكبر نبود

سر بريدند از على اكبرش

دست افكندند از آب آورش

هيچ امت كرده‏اى قوم شرير

دختر پيغمبر خود را اسير

تا قيامت خون ببارد از دو عين

كم بود بهر يتيمان حسين

شمر :     اى امير بى خبر اى غافل از امر جهان

كرده آشوبى به پا زين العبا آن خسته جان

مى‏رود هر روز در مسجد امامت مى‏كند

خلق را از دوستى تو ندامت مى‏كند

 

 

گشت وقت آنكه گردند جملگى ياغى تو

كى گذارد اين خلافت را ديگر باقى به تو

يزيد :     خرد گويد دل خود از شقاوت سنگ صحرا كن

سپاه شام را يكسر روان بر سوى بطحا كن

بگو تا از سمّ اسبان بكوبند آن بلد يكسر

جهان را پاك از آل على از پير و برنا كن

برون شو از عبوديت برو اندر الوهيت

اگر شد بر مرادت شد، نشد آنگاه حاشا كن

شمر:     اميرا يك زمانى ترك اين فرياد و غوغا كن

مرا مأمور بهر رفتن و تاراج و بطحا كن

من آنستم كه ميدانى به خونريزى و خونخوارى

اگر خواهى دلم بينى نظر بر سنگ خار كن

كنم كارى كه تا دامان محشر داستان گردد

ز من رفتن ز تو فرمان بيا آنگه تماشا كن

يزيد:     ايا مقرب اين بارگاه شمر دغا

برو به سوى مدينه ز راه جور و جفا

دوباره زينب و كلثوم را اسير نما

حريم آل على جمله دستگير نما

شمر:     مى‏روم اى امير من جان و سرم فداى تو

بخت تو ياورم شود از پى من دعاى تو

اى شه تاجدار من خسرو با وقار من

مايه افتخار من جمله شهان گداى تو

پاى نهم چه در ركاب روى جهان كنم خراب

 

 

زينب بنت بوتراب آورم از براى تو

اهل حريم ممتحن بند فشان به يك رسن

آرمشان به يك رسن تا به در سراى تو

ليك به روز شمار نزد رسول كبار

مى‏كنم اين زمان فرار حمله بود به پاى تو

يزيد:     مرخصى كه به يثرب روى قيام كنى

به اهل بيت نبى زندگى حرام كنى

بيار آل على را به خفت و خوارى

سكينه را مبادا تو زنده بگذارى

شمر:     باز آمده‏ام جفا نمايم

اين شهر چه كربلا نمايم

من دشمن آل مصطفايم

من خصم على مرتضايم

چون موج زند سپه به دريا

سركرده لشگر دغايم

گوش فلك و ملك شود كر

از ناله گوش كر نمايم

مأمور اوامر يزيدم

هر چند كه رانده خدايم

هر كس كه نشناسدم شناسد

من قاتل شاه كربلايم

مرد دوم :     اى كه هستى معترف بر فعل زشت خود مدام

دارى اى بى آبرو اقرار بر قتل امام

 

 

 ئبا وجود آتشى كافروختى در عالمى

بازگو ديگر چه بر سر دارى اى نسل حرام

شمر:     خوف از دل كن برون ما را به يثرب كار نيست

لشگر ما را به اهل اين بلد آزار نيست

آرزو دارم ببوسم دست فرزند حسين

خدمت سلطان رسيدن چاكران را عار نيست

مرد دوم :     حضرت سجاد را غير از عبادت كار نيست

غير اشك ديده‏اش بر صفحه رخسار نيست

حال آن فخر بشر در مسجد پيغمبر است

ليك او را با خلايق حالت گفتار نيست

شمر:     پسر شاه شهيدان چه خيالى دارى

فتنه انگيخته‏اى خوب جلالى دارى

پادشاهىّ ُ امامى نبود غير يزيد

پدرت خواست كند ليك به مطلب نرسيد

امام:لب فرو بند از كلام ناسزا اى بى حيا

لعن بر ذات اميرت كو بود نسل زنا

شهريارى خسروى و تاجدارى كار نيست

ارث اجداد من اى كافر سزاوار نيست

شمر :     خود گرفتم خسروى شاهى سزاوار شماست

حفظ ايمان شيوه اجداد اطهار شماست

شاه را بايد جلال و شوكت عزّ و جلال

با چنين ذلت شهنشاهى تو را باشد محال

بستان اين فرمان او را يا اطاعت يا خلاف

 

 

يا قبول امر او كن يا بكش تيغ از غلاف

امام :     يا رب نظر بر حق و باطل

كى نور ظلمت گردد مقابل

شد موسم آن كز طرف بستان

بلبل نمايد ويرانه منزل

وقت سفر شد من غمگسارم

تا باز بندد بر ناقه محمل

بر پا نشسته خار مغيلان

بر گردن آمد از نو سلاسل

اى شمر كافر يكدم امانى

تا بازگردم سوى قبايل

شمر :     مهلت از من خواستى شاها بود اين آرزو

كى دهد هر تشنه كامى آب را بى آبرو

گردن آور زير زنجير و دو بازو زير بند

تا غزالان حرم افتند يكسر در كمند

گو به من شاها كه زينب عمه زارت كجاست

در مدينه باشد او يا زائر دشت بلاست

امام عباد:     اى شمر عمه من محزون در بدر

از فرقت‏برادر خود مى‏زند به سر

شمر:      شاها به صد شتاب روان سوى خانه شو

وانگه روان به شام از آن آشيانه شو

بر گو به من نشان سكينه كه در كجاست

او را به اسم و رسم دوباره يزيد خواست

 

 

زينب:      خداوندا چه شور است و چه غوغا

كه در شهر مدينه گشت بر پا

دلم از اين صدا از جا رميده

گمانم شمر ذى الجوشن رسيده

مرد دوم:      دختر شير خدا شمر بدآئين آمد

كافرى از پى تاراج دل و دين آمد

لشگر زمره مزدور ستمكار رسيد

دشمن سلسله ختم نبيين آمد

زينب :     الله اكبر خوابم اثر كرد

چرخ جفا جو خاكم به سر كرد

ياران عزيزان گرد هم آئيد

زينب دوباره عزم سفر كرد

سكينه و صغرا: اى عمه زينب دارى چه غوغا

آخر تو دارى صبر و شكيبا

آشفته حالى گرم مقالى

در هر خيالى اظهار و فرما

زينب :     عزيزان واى بر احوال زينب

امان از طالع بى راى زينب

به مسجد شورش غوغا بلند است

يكى گويد غزالى در كمند است

بسى تشويش از سجاد دارم

دل خود ريش از اين فرياد دارم

سكينه :     نمى‏دانم دگر چرخ ستمگر

 

 

چه طرحى ريخته با آل حيدر

بيا خواهر كه رو در مسجد آريم

كه ما ديگر كسى بر سر نداريم

صغرى :     الهى رحم كن بر صاحب من

سكينه :     خدايا حفظ كن او را ز دشمن

صغرى :     ترحم كن به زين العابدينم

سكينه :     الهى آنچه را ديدم نبينم

صغرى :     سكينه اين سپه دانى كيانند

سكينه :     نمى‏دانم گمانم شاميانند

صغرى :     چرا خواهر چنين در پيچ و تابى

سكينه :     فتاده بر دل من اضطرابى

صغرى :     الهى نيك باشد حال زينب

سكينه :     خدايا رحم كن بر حال زينب

صغرى :     مگر خواهر كه باشد آن ستمگر

سكينه :     مرا پنهان نما اى جان خواهر

صغرى :     چرا گشتى هراسان اى سكينه

سكينه :     مپرس از حال من اى نور ديده

صغرى:      بگو آن بى حياى پر جفا كيست

سكينه :     دگر چون وى كسى خصم خدا نيست

صغرى :     بگو خواهر كه من او را شناسم

سكينه :     مرا كافيست و اين بيم و هراسم

صغرى :     دلم خواهد بدانم نام او را

سكينه :     نمى‏خواهم مكن اين آرزو را

 

 

صغرى :      مگو اين است صياد غزالان

سكينه :     بلى اين است جلاد جوانان

صغرى :     مگر اين روسياه نشأتين است

سكينه :     بلى اين قاتل بابم حسين است

صغرى:     الهى كور گردد چشمهايم

سكينه:     خداوندا به مرگ خود رضايم

صغرى :     بقربان تو بادا جان زارم

 همين ساعت زو حشمت جان سپارم

گمان آن شخص عزرائيل جان است

بفريادم برس خواهر امان است

سكينه :     نگفتم خواهر اين لشگر ز شامست

نگفتم بهر ما غوغاى عام است

نگفتم قاتل بابم همين است

نگفتم خصم زين العابدين است

ببين زين العبا را كرده زنجير

غزال كوى ايمان كرده نخجير

صغرى :     بقربانت شوم اى خواهر زار

بيا شد ديده‏ام از غصه خونبار

بيا خواهر اگر چه دل كبابم

دمى پهلوى يكديگر بخوابيم

شمر :     مرگ نوتان مبارك اى اهل حرم

من آمده‏ام باز شما را ببرم

سكينه :     هواداران ز سر شد عقل و هوشم

 

 

صداى شمر دون آيد به گوشم

كدامين خاك غم بر سر بريزم

كجا از دست اين ظالم گريزم

شمر:     امروز رسن بسته اعدا گرديد

در نزد يزيد جمله بر پا گرديد

باز آمدم كه از جفا و سيلى

رخسار سكينه را نمايم نيلى

سكينه :     اى لعين شرمى از پيمبر كن

ظلم بر اين يتيم كمتر كن

شمر:     به كجا مى‏گريزى اى دختر

خون به پايت چكد از اين خنجر

سكينه:     تو مزن پس طپانچه[13] بر رويم

نوك خنجر مزن به پهلويم

شمر:     به كجا مى‏گريزى اى دختر

خون پايت چكد از اين خنجر

شمر:     سكينه سهو كردى يا كه گم كرده‏اى ره خانه

و يا از آشنايان گشته‏اى امروز بيگانه

طعام صبح و شامت چوب اعداسيلى دشمن

شراب آب چشم دوستان پيمانه پيمانه

نهم بر گردنت زنجير بندم هر دو پاى تو

مبادا سر نهى بر كوه و صحرا مثل ديوانه

 

 

سكينه:     ....[14]

شمر :     اى سكينه به دل هراس مدار

گر تو خواهى شوى ز بند آزاد

خواهرى داشتى عليل و فكار

ده نشان بر من آن عليله زار

سكينه:     اى لعين آن صغيره بيمار است

ناخوش افتاده است و تب دار است

گر ببيند تو را به اين وحشت

جان سپارد ز خوف و از وحشت

شمر:     مرگ نوبادت مبارك اى يتيم دربدر

طرح نو انداخت چرخ پير از بهرت دگر

با تن تب دار بايد روى در شام غم

مى‏كنم اين دم سرت آزرده از چوب ستم

صغرى :     كيستى اى جوان پر شرّو شين

كايد از خنجر تو بوى حسين

بر بسرم آمدى به اين تعجيل

بلكه هستى تو پيك عزرائيل

شمر:     بدان دختر كه شمر جان ستانم

من عزرائيل شاه انس و جانم

بدان شمرم سر بابت بريدم

تنش را در ميان خون كشيدم

 

 

صغرى:     عزيزان قاتل بابم همين است

همين بيدادگر شمر لعين است

بفريادم برس خواهر سكينه

كه گر ديدم اسير قوم كينه

سكينه:     غلط كردى اسير تو منم من

هماى دستگير تو منم من

ببند اى شمر دست من به زنجير

تو از بازوى او زنجير برگير

شمر:      خدا نموده شما را به دست من مغلوب

زنم به فرق شما اى دو بى پدر من چوب

صغرى:      تو مزن چوب از جفا به سرم

سكينه :     واى بشكستى از لگد كمرم

صغرى:     اى لعين از خدا كن آزرمى

سكينه :     از رخ مصطفى بكن شرمى

به حق اين كلام اى كافر

به على اى لعين مزن ديگر

به حق ريش خون طپان حسين

به على اكبر جوان حسين

به تن پاره پاره شه ناس

به دو دست بريده عباس

به عليلى سيد سجاد

به عروسى قاسم داماد

به لب خشك پادشاه عرب

 

 

به حق آه و ناله زينب

زينب:     اى لعين ستمگر دارين

تو مزن چوب بر دو طفل حسين

عوض اين دو تا به رنج و تعب

تو بزن چوب بر سر زينب

امام عباد:     اى لعين شقى به رنج و تعب

تو مزن چوب بر سر زينب

عوض عمه من افكار

چوب بر فرق من زن اى غدار

ام كلثوم :     عوض جمله‏اى سگ ميشوم[15]

تو بزن چوب بر سر كلثوم

سكينه و صغرى: اى لعين حاى او به سوز و محن

بر سر ما دو تا يتيم بزن

شمر :     گريه و زارى بس است، روى به ره آوريد

كوكب و سياره را، همره مه آوريد

زينب:     آه كه شد خاك تيره بر سر زينب

حضرت زهرا كجاست مادر زينب

كو ملك الموت اى خدا كه نيامد

تا كند قبض جان ز پيكر زينب

وقت سفر شد دوباره كه نشيند

طفل عدو بر دل مكدر زينب

 

 

صغرا:      بيا اى شمر ارواح پيغمبر

به حق شافيان روز محشر

تو اين طفل ستم كش را ميازار

كه او رنج و مشقت ديده بسيار

بيا بردار زنجيرش ز گردن

به جاى او بنه بر گردن من

شمر:     مأمورم از يزيد برم سوى شامتان

معذورم از محبت بى منتهايتان

آنان كه بوده‏ايد به شام آن سفر تمام

بايد به اسم و رسم برم هر كدامتان

گويم چه من جواب چه عذرى بياورم

گر از من آن لعين بكشد انتقامتان

صغرى:      من و او لاله يك بوستانيم

گل يك بوى يك رنگ و نشانيم

كه آگاهست از نام غم افزا

كه من هستم سكينه يا كه صغرى

اگر پرسد يزيد از راه كينه

مگو صغرا بگو هست اين سكينه

شمر:      كى آمدم خدمت كنم اين سيد ايام را

با آن ضيافتها كجا كو از يزيد انعام را

گر دلنوازيها كنم از دل برآرم آرزو

كى سرفرازيها كنم گردنكشان شام را

از اين تمنا درگذر پى نخل و پى باشم

 

 

آتش زنى بر خشك وتر هم پخته و هم خام را

صغرى:      به سردارى اگر سوداى انعام

بگير از من بده بر والى شام

بگير اين معجر خشك رزم را

مبر بهر خدا تو خواهرم را

اگر پرسيد يزيد از حالت او

بگو ديدم كفن بر قامت او

شمر :     كافر چگونه حرف مسلمان كند قبول

من گوش استماع ندارم لمن تقول[16]

زينب  سكينه  فاطمه كلثوم خون جگر

باشيد با خبر كه شده موسم سفر

صغرى :     عمه جان پس من ويلان چكنم

در وطن بى كس و حيران چكنم

زينب :     من سرگشته حيران چكنم

اين همه كثرت عدوان چكنم

صغرى :     من نه آخر به وطن خوار شوم

زينب :     من زينب سربازار شوم

صغرى :     من نه از هجر شما نوحه گرم

زينب:     من نه با شمر لعين هم سفرم

صغرى :     من نه بيمارم و مرگم به كمين

زينب:     من نه بيمارم بى يار و معين

 

 

صغرى :     من نه بى قوت و هستم بيتاب

زينب:     من نه ياقوت لبم بى آب است

صغرى :     كه دوا آورد از بهر عليل

زينب:     كه دوا آورد از بهر عليل

صغرى:     كه پرستار من زار شود

زينب:       كه معين من بى يار شود

صغرى:     كه لباس از غم من چاك كند

زينب:     كه مرا غسل كند، خاك كند

صغرى :     بيا خواهر بتو دارم سفارش

سكينه:     تو را از اين سفارش گو چه خواهش

صغرى :     روى در كربلا يا مى‏روى  شام

سكينه :     نمى‏دانم كجا باشد سرانجام

صغرى :     اگر در كربلا رفتى بفرما

سكينه :     الهى من بميرم اندر آنجا

صغرى :     مرا كارى در آنجا هست خواهر

سكينه :     چه كارت هست خاكم باد بر سر

صغرى :     بخوان قرآن بروى نعش بابم

سكينه :     بميرم من كه بردى صبر و تابم

صغرى :     بريز اين جام آب اندر مزارش

سكينه :     فداى حلق خشك داغدارش

صغرى :     مكن بر مرقدش اين شمع روشن

سكينه :     شود خاموش شمع هستى من

صغرى :     يكى روشن به قبر اكبرم كن

 

 

سكينه :     چه شب تاريك و روز انورم كن

صغرى :     بكار اين گل به روى قبر قاسم

سكينه :     دريغ از پيكر صد چاك قاسم

صغرى :     بكن روشن به قبرش خواهر اين شمع

سكينه:     پريشانم نمودى اندر اين جمع

شمر :     ياران زنيد طبل رحيل از چهارسو

بهر سياه دل چه سبب وقت گفت و گو

زينب:      شمر اى بى آبروى بى حيا

حاجتى دارم ز تو مى‏كن روا

اذن ده تا رو كنم بى واهمه

بر سر قبر جناب فاطمه

تا كنم او را وداعى اى لعين

رو كنم در شام با حال غمين

شمر :     مرخصى تو ايا زينب حميده سير

پى وداع روى تو به تربت مادر

زينب :     سلام اى مادر محزون زارم

نظر كن زينب بى غمگسارم

شكايت دارم از شمر ستمگر

اسيرم كرد آن ملعون ابتر

نباشد بهر ما يار و حبيبى

دوباره مى‏روم من در غريبى

دوباره مى‏كنند اشتر سوارم

برند عريان به هر شهر و ديارم

 

 

دريغا من كسى بر سر ندارم

حسين و قاسم و اكبر ندارم

دريغا نيست عباس علمدار

كه تا بيند مرا در قيد كفار

ز خلق شاميان شوم  صد داد

ز جور ظلمشان فرياد و فرياد

دوباره دست بى رحمى گشايند

دوباره سنگبارانم نمايند

يقين دارم من اى محنت قرينه

نيايم بار ديگر در مدينه

رسيد اين لحظه پايان لفظ حالم

بكن اى مادر محزون حلالم

شمر:     زينب خونين جگر ،از چه نگردى سوار

بهر چه دارى دگر، چشم به ره انتظار

زينب:      اى بى مروت چشم انتظارم

كايد حسين والا تبارم

بيند غريبم بيند اسيرم

بيند حقيرم بيند فكارم

در انتظارم تا اكبر آيد

آن نوجوان سيمين غدارم

بيند كبابم در اضطرابم

گيرد ركابم تا پا گذارم

عباسم آيد بازو گشايد

 

 

راحت فزايد بر جسم زارم

قاسم ز يكسو جعفر ز يكسو

فضل از يمين و عون از يسارم

روزى كه ب.دم با شش برادر

بر شهرياران بود افتخارم

صغرى :     اى عمه من اكنون كه خوارى

در نزد دشمن بى اعتبارى

من جاى اكبر گيرم ركابت

هنگام رفتن وقت سوارى

جاى عمويم بازوت گيرم

زانو خم آرم تا پا گذارى

شامى چه داند اين منزلت را

كوفى چه داند اين رتبه دارى

زينب:     رفتم ز كويت با آه و زارى

پشت و پناهت الطاف بارى

من در بيابان آواره گشتم

تو در مدينه بى غمگسارى

شمر :     بس است آه و فغان اهل بيت فخر انام

روان شويد به خوارى همه به جانب شام

سكينه :     خواهر اى قوت جان راحت دل

هستم از روى تو بسيار  خجل

چونكه زحمت بتو دادم بسيار

رشته سوزنى از بهر من آر

 

 

صغرى :     اى عذارت مه انگشت نما

اى گرفتار غم و درد و بلا

فاش برگو با چنين خوارى خوار

رشته و سوزنت از بهر چه كار[17]

سكينه :     هر كسى كز وطن آواره شود

جامه البته از او پاره شود

پا اگر خار خلد در پايم

بدر آرم كه دمى آسايم

راه ما خار مغيلان دارد

خارهايى كه بيابان دارد

سفر پر خطر است اين ره دور

سوزن و رشته مراهست ضرور

شمر:     طبل حاضر باش زن طپان شد وقت رحيل

بر زمين و آسمان انداز اين دم قال وقيل

زينب :     به شام غم رود زينب عزيزان نه يار و نه ياور

سيه بخت از چنين شام غريبان  چادر نه معجر

اى خدايا رس بدادم

واى عجب دامى فتادم

واى حسين نامرادم

گير دست از پا فتادم

 

 

امام عباد :     امام: خداحافظ اى خواهر دل فكار

كه گشتم ديگر باره دور از ديار

زبيده :     حسين سر بريده‏اى پدر جان

شه در خون طپيده‏اى پدر جان

علمدار رشيدم اى عمو جان

ز دنيا نااميدم اى عمو جان

اى اكبر جوان نامرادم

بيا دستم بگير از پا فتادم

بيا قاسم عروسيت مبارك

بيا ديدم براى تو تدارك

سكينه:      اى عمه تأملى كه خستم

از بس كه دويدم و نشستم

بسيار به پا خليده خارم

فرصت ندهند تا برآرم

از بس كه دويده‏ام پياده

زخم كف پا دهن گشاده

باشمر بگو دهد امانم

آنقدر كه لحظه‏اى بمانم

تا خار  ز هر دو پا بر آرم

پابند به زخمها گذارم

زينب :     اى محرم بى كسان كجايى

از عمه خود چرا جدايى

با شمر بگو كه گفت زينب

 

 

جان اسرا رسيده بر لب

هر چند كه روز محنت ماست

يك مهلتى امشبى مهياست

امام عباد:     شمر ذى الجوشن كى خوف ز محشر دارى

اين چه بغض است كه با زاده حيدر دارى

دختر شير خدا داده پيامت بنگر

تا به كى خاطر ما را تو مكدر دارى

شمر:     توندانى كه من انكار ز محشر دارم

تو ندانى كه به دل بغض پيمبر دارم

تو ندانى كه منم دشمن اولاد على

كينه‏ها از پسر حيدر صفدر دارم

دختر شير خدا داده چه پيغام بگو

كه يكى عقده مگر از دل او بردارم

امام عباد:     اى ستمگر شب و روزى كه خدا داه قرار

بهر آسايش خلق است نه رنج بسيار

چه شود گر پى آسايش اطفال غريب

بار بگشوده و منزل كنى اندر كوهسار

بهر خود پرده كشى بهر زنان كهنه لباس

جاى خود خيمه دهى جاى اسيران بن خار

شمر :     ساربان منزل ما هست بيابان امشب

بهر آسايش من ناقه بخوابان امشب

مهلت يك شبه سهل است براى اسرا

تا برآرند ز پا خار مغيلان امشب

 

 

زينب :     اى خدا آتش تب آمده بر جان امشب

تن من سوزد از اين آتش سوزان امشب

همه شب آتش غم بود به جانم اما

ملك الموت به آتش زده دامن امشب

كلثوم :     اى خدا مرغ چمن گشته غزلخوان امشب

خواهرم گشته چرا بلبل دستان امشب

جان خواهر همه شب نوبت ما بود فغان

تو چرا نوحه كنى مثل هزاران امشب

زينب :     خواهران دل بيقرارى مى‏كند

ديده بى خود اشك جارى مى‏كند

شعله ور شد آتشم بر جسم و جان

آنچنان آتش كه سوزد استخوان

جان من زين آتش تب شد كباب

خواهرا بر من رسان يك قطره آب

كلثوم :     وامصيبت روزگارم تار شد

در اسيرى خواهرم بيمار شد

آتش تب زينبم را در گرفت

چرخ گردون كج روى از سر گرفت

اى پريشان يتيمان عابدين

حال زار عمه ات زينب ببين

چهره‏اش آز آتش تب بر فروخت

فكر آبى كن كه او يكباره سوخت

امام عباد :     بارالها آگهى از حال من

 

 

در زوال آمد چرا اقبال من

ياور و همراز ما بيمار شد

سيد سجاد بى غمخوار شد

دوستان آب از كجا پيدا كنم

بهتر آن است روى در صحرا كنم

زينب :     باز گرد اى سيد عالى نصب

آرزو دارم بميرم تشنه لب

جان سپارم تشنه لب اى نور عين

تا شوم آگاه از حال حسين

امام عباد :     اى گرفتار گروه مشركين

فرقه فرخنده ضرغام دين

ما اسير و هم بيابان هولناك

عمه جان بردار سر از روى خاك

بارالهى اى كريم دادگر

مثل ماكس را مگردان دربدر

زينب :     بيا كلثوم بى كس خواهر من

كلثوم :     چه خدمت دارى اى تاج سر من

زينب :     بيا بر تو سپارم من سكينه

كلثوم:     بفرما مدعى اى بى قرينه

زينب :     نوازش كن به او هر روز خواهر

كلثوم :     كنيزم من به فرزند برادر

زينب :     نگويد كس كه اين دختر يتيم است

كلثوم :     مرا بهر سكينه دل دو نيم است

 

 

زينب :     نرنجانى دل طفل صغيرم

كلثوم :     خدا مرگى دهد تا من بميرم

زينب :     عزادارى نما بهر حسينم

كلثوم :     ز بهرش خون چكد از هر دو عينم

زينب :     بكن گريه به عباس جوانم

كلثوم :     ز بهرش روز و شب اندر فغانم

زينب :     بزن بر سينه و سر بهر اكبر

كلثوم :     امان از داغ اكبر، داغ اكبر

زينب :     به قاسم كن عزادارى شب و روز

كلثوم :     به او گريه كنم با قلب پر سوز

زينب :     ز اصغر گاهگاهى يادآور

كلثوم :     نمايم گريه بر او جان خواهر

زينب :     چه من مُردم مكن افغان برايم

كلثوم :     الهى كور گردد چشمهايم

زينب :     مده غسل و كفن بر من مپوشان

كلثوم :     چرا اى خواهر زار پريشان

زينب :     حسين بى‏غسل ماند و سدر و كافور

كلثوم :     امان از اين سخن اى زار مضطر

زينب :     امان خواهر بكن درد دلم گوش

دلم از دست رفت، رفتم من از هوش

كلثوم :     چرا خواهر چنين مدهوش گشتى

وصيت كن چرا خاموش گشتى

چرا جان نبود اندر پيكر تو

 

 

تكلم كن بميرد خواهر تو

سكينه جان بيا بخت تو خوابيد

نظر كن عمه‏ات مدهوش گرديد

سكينه :     عمه قربان زخم سينه تو

چشم بگشا منم سكينه تو

عمه زينب، مه مدينه منم

نور چشم حسين سكينه منم

زينب :     اى يتيم بى‏پدر افسرده‏ام

اى پدر كشته، برادر مرده‏ام

روز روشن چون شبم تاريك شد

مردنم اى عمه جان نزديك شد

من نمودم عمه بر تو مادرى

تو نمودى عمه بهرم دخترى

من به دامانم تو را پرورده‏ام

از مدينه تا به شام آورده‏ام

اين زمان در شام روزم شام شد

آفتاب عمر من بر بام شد

بلبل باغ حسين بهرم بنال

در دم رفتن مرا مى‏كن حلال

من كه فرزندى ندارم عمه جان

چون غريبان جان سپارم اين زمان

دو پسر من داشتم بى‏سر شدند

هر دو قربان على‏اكبر شدند

 

 

تو به جاى هر دو فرزندان من

چون كفن كن پاره پاره پيرهن

حق فرزندى خود را جاى آر

گريه كن بر روى نعشم زار زار

نوحه كن اين گونه اى نور دو عين

گاه بر گو عمه جان، گاهى حسين

گر كسى پرسد ز تو اين نعش كيست

تو مگو از نسل اولاد على است

گر كسى پرسد كه از شهر كجاست

تو مگويى از اسير كربلاست

چون كه ما را شامى بى‏ننگ و نام

خارجى خوانند اندر شهر شام

زنده‏مان را جان ستانى مى‏كنند

مردمان را شادمانى مى‏كنند

من كه فازغ گشتم از ظلم عباد

بعد از اين جان تو و زين‏العباد

يك وصيت گويمت از من شنو

از خرابه بعد من بيرون مرو

دختران شام سنگت مى‏زنند

چون اسيران فرنگت مى‏زنند

حال بيرون رو ز پيشم از وفا

تا كه راز خويش گويم با خدا

سكينه :     عمه بنگر به طالع من زار

 

 

كه بدوران شده‏ام يتيم سه بار

مادرم مرد و من حقير شدم

پدرم كشته من اسير شدم

چه كنم بعد از اين در اين ايام

كه ز روى تو مى‏شوم ناكام

اى دريغا كه نيست مادر من

كه به زانوى خود نهد سر من

زينب :     يارب تو آگهى كه مرا چيست در خيال

وقت ممات شد برسانم تو بر وصال

يارب مكن اميد كسى را تو نااميد

در راه انتظار دو چشمم شده سفيد

كلثوم :     اى خواهر ستم‏زده درد پرورم

رنگت چرا پريده ز رخ، خاك بر سرم

دارى چه انتظار كه چون شخص محتضر

هر لحظه مى‏كنى تو به اطراف خود نظر

زينب :     اى خواهر ستم كش بى‏يار و ياورم

چشمم به كربلاست كه آيد برادرم

مُردم ز انتظار، برادر بيا برم

هنگام مردنست به زانو ببر سرم

كلثوم :     فداى درد دل و انتظارت اى خواهر

هلاك چشمان اشكبارت اى خواهر

نشين فداى تو گردد در اين زمان كلثوم

خدا مرا نكند از وصال تو محروم

 

 

زينب :     ايا اسير سپاه عذاب اى زينب

دوباره بسته به بند طناب اى زينب

چه مى‏كنى ز كجا آمدى روى به كجا

به وحشت و الم و اضطراب اى زينب

مگر كه باز تمناى شام را دارى

كه مثل عمر روى با شتاب اى زينب

به شام بود كه داخل شدى سر عريان

به ساز و بربط و چنگ و رباب اى زينب

به شام بود كه كردند پيشبازى تو

به شيشه و مى و برم شراب اى زينب

به شام بود كه رفتى تو در حضور يزيد

سر برهنه بر شيخ و شاب اى زينب

به شام بود كه كردى برابر مردم

تو با يزيد سئوال و جواب اى زينب

به شام بود كه شد پر ز خون ز چوب يزيد

لب حسين چو عقيق خوشاب اى زينب

به شام بود كه روى حسين يزيد بريخت

به پيش چشم تو دّر و شراب اى زينب

به شام بود كه شمر از شرار سيلى كرد

كبوتران حرم را كباب اى زينب

به شام بود كه ازگيسوى تو شمر فكند

به حلق عابد مضطر طناب اى زينب

به شام بود كه هنده به ديدنت آمد

 

 

به چشم سرمه و دست خضاب اى زينب

به شام بود كه ديدى به بحر خون پنهان

سر حسين پسر بوتراب اى زينب

به شام بود كه از تير طعنه دشمن

شدى تو پير به فصل شباب اى زينب

نداشتى به همين شام بهر بيوه زنان

به غير خون جگر نان و آب اى زينب

بار الها به جسم و جان حسين

به على اكبر جوان حسين

به زن و مرد اين عزاخانه

بده از باغ خلد كاشانه

العيان از تو سّر پنهانى

كن روا حاجت دل بانى

روم ز شوق كنون جانب رسول‏الله

اقول و اشهد ان لا اله الا الله

كلثوم :     مسلمانان ز سر شد عقل و هوشم

صداى خواهرم نايد به گوشم

بيا خواهر ببندم چشمهايت

كشم بر سوى قبله دست و پايت

كلثوم :     بيا اى عابدين زار مضطر

امام عباد:     چه باشد مطلبت اى زار محزون

كلثوم :     سپرده زينبم جان در غريبى

امام عباد:     دريغا نيست يك يار حبيبى

 

 

كلثوم:     بكن فكرى در اين لحظه برايم

امام عباد:     الهى كور گردد چشمهايم

كلثوم:     بكن بهرش تو تابوتى مهيا

امام عباد:     كجا تابوت آرم اندر اينجا

كلثوم :     دخيلم من نما اى عمه چاره

امام عباد:     در اين جا نيست غير تخته پاره 

كلثوم:     بياور تخته پاره عابدينم

امام عباد:     بگير از من تو اى زار حزينم

كلثوم:     بياور عمه روپوشى برايش

امام عباد:     الهى جان من گردد فدايش

كلثوم:     بكن چاره به حق حّى ذوالمن

امام عباد:     گليم كهنه بستان عمه از من

كلثوم:     چرا ما را چنين خوارى نصيب است

امام عباد:     گليم كهنه روپوش غريب است

كلثوم:     بيا اى ناز پرورده سكينه

سكينه:     چه فرمايش بود اى بى‏قرينه

كلثوم:     دلم بهر يتيمى تو سوزد

سكينه:     كلامت آتشم بر جان فروزد

كلثوم:     نگو تو بشنوى كى آورى تاب

سكينه:     بگو واضح تو حق فرد وهاب

كلثوم:     سپرده عمه‏ات جان اى سكينه

سكينه:     خدايا مرگ ده بر اين حزينه 

كلثوم:     ز جا برخيز و بنما آه و شيون

 

 

سكينه:     چه سازم خاك عالم بر سر من

كلثوم:     نباشد كس چه ما در بى‏نوايى

سكينه:     پدر جان اى حسين اندر كجائى

كلثوم:     سكينه خاك غم بنما تو بر سر

سكينه:     على‏اكبر كجايى اى برادر

كلثوم:     كه زينب مرده فرزندى ندارد

سكينه:     فلك هر دم به دل داغم گذارد

كلثوم:     نما بهر غريبيش تو زارى

سكينه:     ستان جان مرا اى حّى بارى

كلثوم:     الهى در غريبى كس نميرد

به نزد جمله خويشان بميرد

چراغ عشترم از غم فسرده

كه زينب در غريبى جان سپرده

غسال :     خدايا صاحب ناله كه باشد

كه سوز سينه‏اش دل مى‏خراشد

يكى گويد خداوندا غريبم

ز ياران و احبّا بى‏نصيبم

گمان دارم كه اين محزون نالان

به دل دارد كنون داغ فراوان

كلثوم:     نباشد كس كه شويد جسم زارش

برم اى شيعيان سوى مزارش

غسال :     چرا دارى فغان و ناله خواهر

كلثوم:     بدان نخل اميدم گشته بى‏بر

 

 

 غسال :     چرا ريزى ز ديده اشك گلنار

كلثوم:     برو خواهر مرا اين دم ميازار

 غسال :     چه دارى آرزو بدر منيرم

كلثوم:     تو بگذارم به درد خود بميرم

 غسال :     بگو مطالب كه كردى دل كبابم

كلثوم:     براى خواهرم در اضطرابم

 غسال :     چرا هستى مشوش از برايش

كلثوم:     براى غسل او هستم مشوش

 غسال :     نشان ده نعش اين محزون بى‏يار

كلثوم:     بود اين جسم آن بى‏يار غمخوار

 غسال :     نشويم نعش اين زار حزينه

كلثوم:     براى چه بگو اى بى‏قرينه

 غسال :     گمانم كشته‏اند اين بى‏نوا را

كلثوم:     نكشتندش به حق فرد يكتا

 غسال :     نكشتندش چرا جسمش كبود است

كلثوم:     بدان تو ضرب زنجير يهود است

 غسال :     چرا اين صورتش گرديده نيلى

كلثوم:     ز بس از دشمنانش خورده سيلى

 غسال :     چرا بازوى او گرديده چون قير

كلثوم:     زبانم لال باشد جاى زنجير

 غسال :     چرا جانش تمامى نيل‏گون است

كلثوم:     بميرم جاى چوب شمر دون است

 غسال :     نشويم خواهرت اى زار حيران

 

 

كلثوم:     براى چه دگر گشتى پريشان

 غسال :     بود پر خون سر اين زار خسته

كلثوم:     سرش از چوبه محمل شكسته

 غسال :     شرار سينه‏اش تا آسمان است

كلثوم:     بلى داغ دو فرزند جوان است

 غسال :     يقين ظلمى به اين بى‏كس رسيده

كلثوم:     حسينش را به خون غلطان بديده

 غسال :     دلش سوزان بود مانند مجمر

كلثوم:     بدان سوزد ز داغ نه برادر

 غسال :     يقين كشته شده اين زار دل خون

كلثوم:     نكشتندش به حق حّى بى‏چون

 غسال :     ز چشمانش چرا پس خون روان است

كلثوم:     ز داغ مرگ اكبر نوجوان است

 غسال :     چه باشد گو تو نام اين حزينه

كلثوم:     بود اين زينب محنت قرينه

 غسال :     بشويم جسم اين محزون نالان

كلثوم:     شفى تو بود ختم رسولان

 

 

 

     * در پايان نسخه‏ام كلثوم آمده است:

تمام شد. كاتب محمدرضا بيانى مورخه 4/10/36 شمسى

اميد است اين خدمت ناقابل در پيشگاه حسينى مقبول افتد و از قارئين محترم ممتنى است
كه والدين اينجانب و گدشته‏هاى از اين خانواده را به فاتحه‏اى ياد و شاد و اين بنده را حيا و
ميتا از دعاى خير فراموش نفرمايند.

     * روى جلد پارچه‏اى مجلس وفات زينب برچسبى وجود دارد كه روى آن نوشته شده
است: مرتضى مشهدى 1336.

     * اين مجلس متعلق به مجموعه زنده ياد حسين بياتى تعزيه خوان تفرشى است.

 

 

 

 


[1]- اين فهرست با توجه به آنچه كه در فهرست واتيكان ثبت گرديده، فراهم گشته است.

 

[2]- جهت اطلاع بيشتر به رساله نظرى مريم شفيق تحت عنوان: حضرت زينب به روايت
تعزيه، فارغ التحصيل رشته نمايش  از دانشگاه آزاد دانشكده هنر و معمارى تهران مراجعه نمائيد.

 

[3]- خوانده نشد.

 

[4]- والد: پدر

 

[5]- من عرف: كسى كه همه چيز مى‏داند كنايه از حضرت على(ع است)

 

[6]- لو كشف: كسى كه نديده را آشكار مى‏كرد كنايه از حضرت(ع است)

 

[7]- بكا: گريه

 

[8]- اين مصرع يادآور مراسم سوگ سياوش است.

 

[9]- نشأتين: دنيا و آخرت.

 

[10]- كحل: سُرمه

 

[11]- اكرم الضيف: گرامى داشتن ميهمان.

 

[12]- زير نسخه مرد اول نوشته: تمام شد، كاتب عباس احمدى 2/10/36

 

[13]- طپانچه: سيلى

 

[14]- گفتار نسخه سكينه افتادگى دارد.

 

[15]- ميشوم: ضد ميمون؛ نامبارك

 

[16]- لمن تقول: به آنچه مى‏گويى، به آنچه گفته شده است .

 

[17]- در پايان نسخه فاطمه صغرى آمده است: تمام شد. كاتب محمد رضا بياتى. كاتب و بانى
و ساعى و قارى را از دعاى خير فراموش نفرمائيد.

 

وفات زينب (ع)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امام عباد(ع):     اى سپهر بى مروّت از جفاهاى تو داد

شيوه‏ات جور و ستم از كينه و بغض و عناد

از وطن آواره كردى عاقبت باباى من

تشنه لب در كربلا كشتى به صد جور و محن

عاقبت ماندم غريب و بى كس و بى اقربا

شد دلم لبريز خون از محنت و جور و جفا

زينب گويد:     اى فلك محنت كشى ديدى به دوران همچون من

اى ستمگر آسمان تا كى به من دارى محن

در زدى اوّل به پهلوى جناب مادرم

شد ز تيغ كينه‏ات مجروح فرق باب من

طرح ظلم كينه بر اولاد حيدر ريختى

زهر كين سودى تواى مردود در كام حسن

در زمين كربلا قوم يزيد بى‏حيا

خامس آل عبا را سر بريدندنش ز تن

ام‏كلثوم:     اى خدا كلثوم زار بى‏قرارم اى خدا

هر دو دست از تن جدا عبّاس ديدم از جفا

اى خدا جز آه و افغان نيست صبر ديگرم

رفت تا از دست عبّاس جوانم اى خدا

 

سكينه:     اى عزيزان بى‏پدر بودن عجب سخت است سخت

بر يتيمان گر رسد مرگ از قفا وقت است وقت

اى خدا وقت يتيمى بودن من زود بود

حال رفت از دست بابم زين پشيمانى چه سود

طفل بى‏بابا بميرد بهتر است در روزگار

زندگى بهرم بود دشوار اى پروردگار

زينب:     ايا سكينه تو تا چند اشك مى‏بارى

كنى ز ديده تو سيلاب اشك را جارى

به شهر شام تو ياد مدينه مى‏كردى

مدام نام وطن را سكينه مى‏بردى

مدينه است چرا عمّه جان تو دلگيرى

مگر كه از وطن اى عمّه جان من سيرى

سكينه:     اگر مدينه بود عمّه كو على‏اكبر

اگر مدينه بود كو جناب پدر

مدينه بى‏پدرم عمّه كى صفا دارد

مدينه بى‏گل رويش چه داغها دارد

زينب:     دوباره داغ مكن عمّه جان بر دردم

كجا مدينه به قربانى سرت گردم

نشين دمى تو به پهلوى عمّه محزون

مكن ز اشك بصر ديده را ز غم گلگون

سكينه:     اى عمّه جان بگو چه كنم از غم پدر

يادم نمى‏رود به خدا ماتم پدر

ديدى تو چرخ بر من مسكين چها نمود

 

آخر مرا ز باب رشيدم جدا نمود

مانع شدى مرا كه نمانم به كربلا

اكنون مدينه است كجا كربلا كجا

زينب:     زينب از جان خويشتن سيرست

چه كنم عمّه كار تقديرست

قسمتت از ازل چنين شده بود

بهر تو سرنوشت اين شده بود

گر تو بى يار در به در گردى

باز سوى مدينه برگردى

سكينه:     اى عمّه نظر بر دل غمناكم كن

رحمى به دل و ديده نمناكم كن

مرگم چه رسيد عمّه جان بهر خدا

در كرب و بلا نزد پدر خاكم كن

زينب:     چه خوش است هركسى را كه به كربلا بميرد

بر مرقد شهيدان برود قرار گيرد

به خدا مگو سكينه ز غم تو من بميرم

بشوم تصّدق تو كه ز جان خويش سيرم

سكينه:     به خدا كه در دل من نبود جز اين تمنّا

كه به كربلا بميرم بشود مزارم آنجا

زينب:     به خدا مگو سكينه ز غم تو من بميرم

بشوم تصّدق تو كه ز جان خويش سيرم

سكينه:     نظرى نما تو عمّه به درون چاك چاكم

تو به دست خويش قبرى بكن و بكن به خاكم

 

زينب:     شوم فداى تو اى بلبل رياض حيا

سكينه دختر مظلوم سيّد شهدا

دلم ز نشتر افغان خود مساز فكار

چه جان دمى تو به پهلوى من بگير قرار

سكينه:     خداوندا ببين حال خرابم

كه هجر باب زد آتش به جانم

بخوابم با دل پر درد و حسرت

كه شايد گردم آسوده ز محنت

امام عباد:     بس است گريه ايا عمّه‏هاى غم‏پرور

كنيد ترك عزاى حسين (ع) تشنه جگر

ز ناله‏هاى شما عمّه‏هاى دل پرخون

گداخت اين دل من را به خالق بيچون

مردم مدينه:     سلام ما به تو اى برگزيده اوتاد

ايا بقيّه طوفان كربلا سجّاد

سلام من به تو اى مقتداى خلق جهان

هزار جان گرامى فداى جانت باد

تو تا به چند كنى گريه‏اى امام مبين

كه ناله‏ات ز دل خلق برده تاب يقين

امام عباد:     چون نَگِريَم من كه يك عالم پدر گم كرده‏ام

در زمين كربلا دّر و گهر گم كرده‏ام

يك پسر يعقوب گم كرد از فراقش كور شد

چون نگريم من كه يك عالم پدر گم كرده‏ام

از فراق يوسف ار يعقوب شد كور آن زمان

 

او پسر گم كرده بود و من پدر گم كرده‏ام

مردم مدينه:     اى غريق محنت و اندوه درد و ابتلا

حّق تو دارى و بنال از هجر شاه كربلا

ليك باشد خواهش ما اى امام محترم

كه روا سازى قدم نه سوى مسجد از كرم

خطبه‏اى از لفظ گوهربار خود انشاد كن

مستفيض از لطف ما را اى شه والاكرم

امام عباد:     چگونه پاى گذارم به مسجد اى ياران

ز داغ باب عزيزان دلم شده بريان

ولى به خواهشتان اين زمان ز راه كرم

روم به مسجد و گريم به باب تشنه لبم

فداى منزل و مأواى خاليّت گردم

هلاك جسم شريف مباركت گردم

مردم مدينه:     گرچه ظلم اهل بوسفيان همه مأوا گرفت

شكر لله بار ديگر حّق به مركز جا گرفت

اى امام دين به حّق خالق كون و مكان

طوطى نطق مناسب را نما گوهرفشان

امام عباد (بالاى منبر رود گويد)اعوذ بالله من الشيطان الرحيم

بسم‏الله‏الرحمن‏الرحيم

الحمدالله و الصوة و السلام على خبر خلقه محمّد و الله‏اجمعين

امّا بعد بدانيد و آگاه باشيد

اى مردم پدرم را در كربلا با لب تشنه و جگر تفيده شهيد كردند

در كربلا ز جور گروه مخالفان

 

شد نور چشم فاطمه در خاك و خون طپان

بستند آب بر روى فرزند فاطمه

پژمرده گشت لاله بستان فاطمه

مردم مدينه:     فداى جان تو اى كاينات را رهبر

فداى خاك رهت جان شيعيان يكسر

كنون مكالمه دشت كربلا بنما

حديث كرب و بلا بهر ما نما افشا

امام عباد:     از واقعات كرب و بلا اى مواليان

كو طاقتى كه بهر شما من كنم بيان

بعد از شهادت پدر زار و مضطرم

از آتش جفا و ستم سوخت پيكرم

كردند دست بسته مرا بر شتر سوار

آتش زدند خيمه و خرگاه شاه دين

كردند اسير اهل حرم جمله مشركين

مردم مدينه:     گو به تفصيل اى امام بحر و بر

سرگذشت كربلا را سر بسر

گو سخن از اكبر شيرين بيان

تا بگريند از برايش شيعيان

امام عباد:     هر آن كس داغ فرزند جوانى بر جگر دارد

ز احوال حسين و مادر اكبر خبر دارد

هر آن كس طفل بى شيرى به روى دامنش مرده

ز حال شاه دين و مادر اصغر خبر دارد

مكن باور كه گردد خشك اشك چشم از مادر

 

كه چون اكبر جوان سرو قد اندر نظر دارد

ز هجر يوسف از يعقوب اگر شد ديده نابينا

دگر از هجر اسماعيل و هاجر ديده تر دارد

برابر كى شود با آنكه ليلا ديد از ميدان

حسين مى‏آيد و نعش على‏اكبر به بر دارد

مردم مدينه:     آه و آه از سرگذشت كربلا

قصّه خونين دلان كربلا

ياد گيسوى على‏اكبر كنيم

يا ز مرگش خاك غم بر سر كنيم

گو حديث قاسم نو كدخدا

تا ببارم خون دل از ديده‏ها

امام عباد:     نيست بر تن شيعيان تاب مقال

تا بگويم من ز قاسم شرح حال

شد در آن صحرا ز ظلم شاميان

عشرت قاسم عزا اى دوستان

نعش آن طفل يتيم بى پدر

پاره پاره گشت اى خاكم به سر

نرم كردند زير سم مركبان

اف به عهد و بر وفاى كوفيان

مردم مدينه:     شيعيان زين غم عزادارى كنيد

خون دل از ديده‏ها جارى كنيد

من فداى قاسم نو كدخدا

حجله شادى او گشته عزا

 

گو ز عبّاس علمدار حسين

مى‏نماييم ما فغان و شور شين

امام عباد:     از روزگار داد و فغان ز احتساب او

فرياد از تطاول و از انقلاب او

در كام اشقيا نچكاند جز انگبين

در جام اوليا همه زهر مذاب او

اى روزگار با تو چه بد كرد بوتراب

كافكنده‏اى به خون همه شيران غاب[1] او

عبّاس و قاسم و على‏اكبر حبيب و عون

غلطان به خاك و خون همه از شيخ و شاب او

عبّاس تشنه كام برون آرى از فرات

سوى حرم كنى همه سعى و شتاب او

تا سوى تشنگان برد آبى و از قضا

تير قدر به خاك فرو ريزد آب او

شمر:     خطاب من به تو اى شاه معدلت بنياد

بدودمان شريف تو چشم بد مرصاد

بدان صريح كه امروز از ره بيداد

كه خلق را به تو گمراه كرده زين عباد

بدان رسيده كه آن صوب[2] پر بلا گردد

لواى كينه آلى على بپا كرد

 

يزيد:     يقين بدان تو اگر اين خبر صحيح بود

خدا نكرده اگر اين خبر صريح بود

كنم ز تيشه عدوان خراب بطحا را

كنم اسير ديگر باره آل طاها را

نهم به گردن زين‏العبا غل و زنجير

كنيم زينب و كلثوم را دوباره اسير

شمر:     شد وقت آنكه خنجرم از خون هاشمى

باز از جفا و جور شود همچه خون ناب

شد وقت آنكه باز بيارم ز كين خويش

آل حسين عترت امجاد[3] آنجناب

شد وقت آنكه گر فلك دون كند كمك

بار ديگر اسير كنم آل آنجناب

يزيد:     عقل مى‏گويد بكن پا در ركاب

ملك بطحا را بكن يكسر خراب

فكر مى‏گويد كه غم بر دل مگير

باز زينب را بكن خوار و اسير

ريسمان در گردن كلثوم بند

تا شود آوازه قهرت بلند

مصلحت اين است كز شمشير و تير

باز زينب را كنم خوار و اسير

دست بسته پاى بسته بهر نام

 

باز عابد را بيارم سوى شام

شمر:     هزار مرتبه گفتم كه اى امير جهان

مكن به سوى مدينه تو اهلبيّت روان

نگفتمت كه مرخص مكن اسيران را

بدار در غُل و زنجير آن غريبان را

از اين مكالمه زخم دلم شده ناسور

نگفتمت كه بكن جمله را تو زنده به گور

يزيد:     نمى‏دانستم اى شمر بد اختر

كه عابد شورشى سازد به كشور

نمى‏دانستم آن ماه درخشان

به منبر مى‏رود گويد حسين جان

همى گويد حسين (ع) را سر بريدند

عيالش را به سوى كوفه بردند

هجوم آرند شيعه اندر آنجا

خلافت را ز ما گيرند آنها

شمر:     آيا امير چه گويم نه جاى اين سخن است

مرا فرست كه اين كار خير كار منست

شود كشيده اگر خنجر شرربارم

دوباره خون حسين را به جوش مى‏آرم

اگر به دست من افتاد دامن عابد

هزار پاره ز خنجر كنم تن عابد

اگر دهى به من از راه مرحمت رخصت

كنم هر آنچه نكردم به كربلا فرصت

 

يزيد:     ايا ز قول تو خرم روان بوسفيان

به روز حشر تويى هم عنان بوسفيان

بنه به گردن زين‏العبا غل و زنجير

بكن تو زينب و كلثوم را دوباره اسير

شمر (به يزيد گويد): ز جان به حكم همايون تو قيام كنم

روم به يثرب از كينه قتل عام كنم

دوباره ال على را بكنده و زنجير

بياورم ببر پادشاه كّل امير

شمر بخواند و از مجلس بيرون رود

سكينه:     اى چرخ سفله باز چه دارى تو در نظر

گويا هواى تازه فتاده ترا به سر

كافى است آن ستم كه به ما بى‏كسان رسيد

افغان ز شمر مرتد و بيداد از يزيد

زينب:     فغان كه باز نواى حجازيان برخواست

براى هجر حسين باز الامان برخواست

فتاده‏ايد چرا جملگى به رنج تعب

چه خاك كرده فلك باز بر سر زينب

سكينه:     چنين به واقعه ديدم كه باز شمر شرير

رسيد از ره بيداد و كرد جمله اسير

نهاد گردن زين‏العبا غُل و زنجير

به سوى شام روان كرد از صغير و كبير

ندانم آن كه چه تعبير دارد اين خوابم

شدم ز خواب چه بيدار در تب و تابم

 

زينب:     سكينه جان عمّه سينه مخراش

مهيّا بهر رفتن در سفر باش

همين خوابى كه تو ديدى در اين شب

دلالت مى‏كند بر مرگ زينب

سكينه:     بدان كه گريه من از اسيريم نبود

فغان و ناله‏ام از دستگيريم نبود

به هر طرف ستم از كوفيان كه مى‏ديدم

در آن ميانه تو را عمّه جان نمى‏ديدم

شمر وارد مجلس مى‏شود

شمر:     بازآمد موسمى كه خنجرم پر ز خون شود

قامت تازه جوانان از الم گلگون شود

باز آمد موسمى كز ضرب تيغ آبدار

خون روان از شهر يثرب همچنان جيحون شود

سكينه:     آه كه آمد به گوش، نعره شمر پليد

رفته ز جانم قرار، هوش من از سر پريد

آه كه اين بى‏حيا، شرم نكرد از خدا

حلق حسين (ع) از جفا، از دم خنجر بريد

عمّه دلخون بيا، فكر اسيرى نما

شمر ستمگر ز كين، دست به خنجر رسيد

شمر:     شاميان يكسر به حكم نافذ سلطان شام

سر ببريد از تن اهل مدينه خاص و عام

عابدين بر خيز از جاى اى عليل در بدر

سوى شام غم روان شو از جفا بار ديگر

 

اين زمان بنشين بزير تيغ اى نيكو خصال

از تنت بّرم به خوارى سر ز تيغ آبدار

امام عباد:     ببين احوال اين بيمار ياالله ياالله

ز دست زمره كفّار ياالله ياالله

به پيش چشم تو بستند بازوى من نالان

ذليل فرقه اشرار ياالله ياالله

شمر:     اى گل پژمرده باغ حسين

عابدين اى مرهم داغ حسين

ما بريمش بار ديگر سوى شام

تا كنم عيش جهانش را تمام

زينب:     اى واى كه شد ز شمر عمرم كوتاه

آمد به سرم باز عدو ياالله

شد خواب سكينه -- آه فغان

لاحول و لا قّوه‏الّابالله 

شمر:     به كجا مى‏گريزى اى دختر

خون بابت چكيد از اين خنجر

به تو امروز كارها دارم

به دل خويش مّدعا دارم

سكينه:     قاتل بابم اى مسلمانان

آمده الامان هواداران

كرده خوابم اثر چه چاره كنم

زين بلا من چسان كناره كنم

شمر:     ايا سكينه گل گلشن امام حسين

 

منم كشنده بابت گزيده ثقلين

فلك فكنده بدامم ترا ايا دل خون

زنم طپانچه بسيار بر رخت اكنون

سكينه:     عمّه جان دست من به دامانت

چاره كن من شوم به قربانت

مى‏زند شمر بر رُخم سيلى

كرده رويم ز ضربتش نيلى

شمر:     برو به يك طرف اى دختر حسين شهيد

ز من يزد جفا جو سكينه را طلبيد

زينب:     اى كافر بى نام ننگ رحمى بكن بر ما

ماها نه‏ايم اهل فرنگ رحمى بكن بر ما

ماها غريب و بى‏كسيم اى آه و واويلا

در دست قوم ناكثيم اى آه و واويلا

شمر:     وداع خويش نمائيد اى دو غم‏پرور

كى مى‏برم به اسيرى تمام سر تا سر

زينب:     الهى شمر فرزندت بميرد

شوى كور و كسى دستت نگيرد

رسن از گردن طفلان تو بر دار

مكن طفل مرا يكدم تو آزار

شمر:     ايا جماعت از راحت جهان نوميد

روان شويد به شام طمع ز جان ببريد

گذشت نوبت شاهى ز خاندان شما

زمانه كوس بزرگى نواخت بهر يزيد

 

امام عباد:     بنگر به دل شكسته‏ام ياالله

برگو به كجا برم از اين قوم تباه

از ظلم يزيد كافر نامه سياه

لا حول و لاقّوة الابالله

زينب:     شوم فداى تو يادگار مظلومان

ايا انيس دلم زين عابد گريان

ندانم آنكه چرا حالتم ديگرگونست

ز درد تب دل بى‏طاقتم پر از خونست

بگو سواد بلادى كه در نظر پيداست

بلاد مكّه و يا شام يا كه كربلاست

امام عباد:     همين سواد بلادى كه نظر پيداست

سواد شام خراب بلا چنين برجاست

بدان كه قصر يزيد پليد بى‏دين است

سواد منزل آن بى‏حياى بى‏دين است

صباح منزل ما بى‏كسان به شام بود

به روزگار يقين عمر ما تمام بود

زينب:     منزل ما اگر به شام بود

عمر زينب يقين تمام بود

اى فلك ديده‏اى به گردش خود

كه يكى صبح زاد و شام بمرد

روز مرگم رسيد اى ياران

زندگى بهر من حرام بود

امام عباد:     عمّه بى‏كس و حزين فكار

 

به فداى تو عابد بيمار

تو مبر نام شام بهر خدا

كه دلم تنگ شد از اين گفتار

بس جفاها به شام غم ديدم

از جفاى يزيد بدكردار

زينب:     بده تو گوش به من عابدين خسته جگر

چه آمده به سرم زين ديار اى مضطر

در اين ديار نديدم غير رنج بلا

در اين بلد نچشيدم به غير زهر جفا

بگو به شمر ستمكار از خدا غافل

كه امشبى به همين سرزمين كند منزل

امام عباد:     خطاب من به تو اى شمر مرتد بى‏دين

ترا پيام چنين داده زينب غمگين

كه امشبى به همين سرزمين كنى منزل

كه آتش تبش افتاده است اندر دل

شمر:     خطاب من به شما اى مواليان يزيد

براى خاطر زينب عنان نگهداريد

در اين مكان بنمائيد منزل مأوا

كه تا رويم سوى شام از اين مكان فردا

زينب:     بزرگوار خدايا به حّق پيغمبر

به خون ناحّق فرزند ساقى كوثر

روا مدار كه داخل شهر شام شوم

پى شماتت اعداى خاص و عام شوم

 

روا مدار كه روى يزيد بى‏ايمان

به عمر خويش ببينم من اى خداى جهان

مرا مشّرف ديدار نور عينم كن

ز بعد اين همه غم مونس حسينم كن

ام كلثوم:     خواهر از چيست كه از حّى غفور

مرگ خواهى تو به چشم رنجور

سر به دامان من پر غم نه

پاى بر ديده پر از نم نه

سخن از مرگ مگو اى خواهر

دست غم را مزن اينقدر به سر

زينب:     فداى جان تو اى عابدين خسته جگر

سپرده‏ام به تو اين كودكان بى‏ياور

على‏الخصوص رقيه كه بى پدر باشد

ز كودكان حسين او عزيزتر باشد

بدار قرب سكينه چرا كه خواهر توست

حقير خون جگر يادگار مادر توست

وصيّت ديگرم هست اى شه مظلوم

مباد آنكه كسى بشكند دل كلثوم

امام عباد:     اى در الم‏ها بى مثل و همدم

رنگت چرا شد چون زعفران زرد

گويا كه دارى عزم جدايى

خواهى نمائى عمّه مرا فرد 

رفتى ز دستم اى عمّه زينب

 

چرخ ستمگر ديدى چنين كرد

زينب :     به چشم آنچه تو گفتى ايا ضيابصر[4]

تمام عرض نمايم به نزد آن سرور

بيا سكينه كه ديدار آخرت بينم

گل مراد ز گلزار عارضت چينم

اگر كه هست پيامى ترا به نزد پدر

بگوى تا برسانم به نزد آن سرور

سكينه :     به قربان تو اى محنت قرينه

بود حاضر به بالينت سكينه

ز گفتار تو شد حالم مشّوش

ز هجر باب زد بر جانم آتش

مرا داغ پدر افكنده از كار

به جان من تو داغ تازه مگذار

زينب :     بزرگوار خدايا به شافع محشر

به حّق باب كبارم كننده خيبر

به آب ديده زهرا به ناله‏هاى حسن

به جسم چاك حسين بسوز سينه من

مكن نصيب كه بينم دوباره روى يزيد

بده تو مرگ به من اى خداى رّب مجيد

سكينه :     پس اى عمّه نما فكرى برايم

 

كه تا در هم ره تو من بيايم

به يكجا بنگرم درد يتيمى

ز يكسو بنگرم خوار و اليمى

يتيمى درد بيدرمان يتيمى

يتيمى خوارى دوران يتيمى

زينب:     خواهرم كلثوم اى تاج سرم

در دم رفتن دمى شو ياورم

از كرم برچين تو فرش اين زمين

تا دهم بر خاك جان نازنين

ام‏كلثوم:     جان كلثوم حزين قربان تو

من شوم خواهر بلاگردان تو

فرش از بهر چه برچينم بگو

آنچه باشد مطلبت با من بگو

زينب:     خواهم اى خواهر كه با حال حزين

چون حسينم جان دهم روى زمين

ام‏كلثوم:     خدا ببين تو به احوال عترت ياسين

دهند در ره تو جان خويش روى زمين

بود به راه تو سهل اى خداى بى‏همتا

تو درگذر ز تمام گناه شيعه ما

زينب:     مطلبى هست كنون در نظرم

كه جز او نيست مراد ديگرم

چون كه من رفتم از اين دار فنا

بگذاريد تنم در صحرا

 

گر كفن هست مرا نيست ضرور

هست كافور نخواهم كافور

تو مشوى جسم مرا تا به سه روز

كفن از بهر من زار مدوز

ام‏كلثوم:     باعث‏اش چيست بگو بهر خدا

كه گذارم تن تو در صحرا

از چه كافور و كفن نيست ضرور

چون نهم جسم تو به غسل به گور

زينب:     باعث‏اش آنكه چه شد كشته حسين

شد سر او ز جفا زيب سنين

جسم او ماند چه بسمل به زمين

تا سه روزش ننمودند دفين

خاك دشت محنش شد كافور

بى‏كفن خفت تن او به سه روز

ام‏كلثوم:     حميده خواهر زارم ز تاب تشنه لبى

عيان بود كه تو از دل به تاب و در تعبى

بگير از من دلخسته جام آب روان

بنوش آتش دل را از او دمى بنشان

زينب:     عابدين آب به كامم مرسان

تشنه بگذار روم سوى جنان

دور كن آب ز من بهر خدا

دم رفتن تو مكن داغ مرا

ام‏كلثوم:     خواهر زدى آتشم به پيكر

 

بر حال من حزينه بنگر

اين نيست طريقه محبّت

بسيار كشيده‏اى تو محنت

هركس كه روان به سوى گور است

كافور و كفن به او ضرور است

زينب:     باعث‏اش آنكه حسينم ز جفا

تشنه شد كشته ز جور اعدا

چون خورم آب بگو اى مضطر

آب نوشيد حسين از خنجر

ام‏كلثوم:     به حال خود بگذاريدش اى هواداران

كه لحظه‏اى شود آسوده از غم و افغان

برون رويد شما اى گروه ماتميان

به حال خود بگذاريد زينب نالان

زينب:     ايا گروه اسيران همه صغار كبار

برون رويد ز بالين من در اين شب تار

بارالها به حّق خون حسين

به حّق جاه سيّد ثقلين

چه ستمها از گروه ظلام

من كشيدم ز كربلا تا شام

به حّق آندمى كه قوم دغا

بر سرم مى‏زدند چوب جفا

بگذر از جرم تعزيت داران

جرمشان عفو كن تو اى سبحان

 

مى‏روم خدمت رسول‏الله

اقول اشهد و ان لااله الله

ام‏كلثوم:     الهى در غريبى كس نميرد

به درد بى‏نصيبى كس نميرد

ز دنيا دل بريدى جان خواهر

چه محنت‏ها كشيدى جان خواهر

عزيزان بر غريب من بگرييد

به اين محنت نصيب من بگرييد

غريبم نه كفن دارم نه كافور

نه يارى تا برم در جانب گور

ندارم ياورى تا نوحه گويد

كسى نبود تن زارش بشويد

غساله:     شنيدم بارالها آه و زارى

يكى نالد ز درد بى‏قرارى

يكى گويد خداوندا غريبم

ز شهر آواره و بس بى‏نصيبم

خداوندا كه باشند اين غريبان

كه مى‏نالند چون محنت نصيبان

كسى گويا از ايشان مرده باشد

گلى از باغشان افسرده باشد

بگوئيد با من اى جمع غريبان

كسى مرده شما داريد افغان

غريبان بهر چه حيران و زاريد

 

چرا اشك از بصر بر ديده باريد

ام‏كلثوم:     چه گويم اى زن زار پريشان

شكسته بازويش از چوب عدوان

چه محنت‏ها كه ديد اين زار خسته

ز چوب كينه بازويش شكسته

غساله:     مخور غم اى غريب زار مضطر

پرستارت منم از جان و از سر

مشو غمگين ايا محنت‏كش زار

منم غساله در دوران غّدار

بشويم جسم او را چون غريب است

كفن پوشم تنش چون بى‏نصيب است

ام‏كلثوم:     الاهى در دو عالم خير بينى

به دوران درد غربت را نبينى

به جمع ما غريبان ياورى كن

تو با اين داغديده خواهرى كن

غساله:     بياور بهر من اى ديده خونبار

تو طاس و سطلى اى خاتون افكار

كه شست و شو كنم نعش عزيزت

نخور غم هستم از جان من كنيزت

ام‏كلثوم:     الاهى كس نميرد در غريبى

خصوصا مثل زينب بى‏نصيبى

بيا اى عمّه جان من سكينه

بياور طاس و سطلى اى حزينه

 

غساله:     خداوندا نمى‏دانم چه سازم

به بخت خود چسان آيندم بسازم

ايا محزون و خاتون جگر خون

بيان كن با من اى خاتون محزون

چرا بشكسته بازوى زن زار

مگر كشته شده از قوم اشرار

ام‏كلثوم:     چه گويم اى زن زار پريشان

شكسته بازويش از چوب عدوان

چه محنت‏ها كه ديد اين زار خسته

ز چوب كينه بازويش شكسته

غساله:     نمى‏شويم من اين خاتون دلخون

كه شايد كشته باشند اين جگر خون

نمى‏شويم من اين نعش به خون تر

كه اين كشته بود اى جان خواهر

در اين صحرا كسى سازد اسيرم

نمايد بهر اين زن دستگيرم

ام‏كلثوم:     بيا دست ترا بوسم من زار

تنش ناشسته در صحرا تو مگذار

تسلّى دادن افكاران ثواب است

دلم از مردن خواهر كباب است

غساله:     خدايا اين غريبان خوار و زارند

حقير و بى‏كس و بى‏غمگسارند

براى شستن اين زن من زار

 

سرم سازم نثار اى حّى غفّار

بگو اين زن كه دست از عمر شسته

سرش بهر چه اى خواهر شكسته

ام‏كلثوم:     بدان اى خواهر محزون خسته

سرش از چوبه محمل شكسته

غساله:     بميرم از چه بازويش كبود است

بگو با من گناه او چه بوده است

ام‏كلثوم:     بدان از گردش دور زمانه

ز بس خورده است بر سر تازيانه

غساله:     چرا گرديده اين زن زار و مضطر

گمانم ديده است داغ برادر

ام‏كلثوم:     بلى اين زن به عالم نوجوان است

كه قدش از مصيبت چون كمان است

غساله:     به صورت اين ضعيفه نوجوان است

چرا سرو قد اين زن كمان است

ام‏كلثوم:     بلى ديده است داغ شش برادر

سر هر يك جدا ديده ز خنجر

غساله:     غريبى خوار مى‏سازد شهان را

غريبى پير مى‏سازد جوان را

ام‏كلثوم:     همين رويش كه ديدى گشته نيلى

ز بس خورده ز جور و كينه سيلى

غساله:     شده مجروح از چه روى ماهش

چرا ژوليده بر سر گشته مويش

 

ام‏كلثوم:     سيه از ضرب سيلى گشته رويش

پريشان همچو روز ماست مويش

غساله:     شما كز غم به بخت خود بجنگيد

اسير روم يا شهر فرنگيد

ام‏كلثوم:     نه از روم و فرنگ هستيم ميدان

مسلمانيم مسلمانيم مسلمان

غساله:     بگو با من كه از اهل كجائيد

نجابت در زمانه از كه داريد

ام‏كلثوم:     مدينه جاى ما زال رسوليم

ز جور قوم عدوان ما ملوليم

غساله:     شما چون خانواده از رسوليد

عزيزيد و بر مردم قبوليد

على را دخترى بد زينبش نام

بگو از حال او ز آغاز و انجام

ام‏كلثوم:     ز حرفت جان رسيدم باز بر لب

عجب دارم كه نشناسى تو زينب

همين نعشى كه رو بر روى ما است

همان زينب كه از شير خدا است

غساله:     مرا باور كجا باشد عزيزان

كه زينب مرده باشد در بيابان

اگر اين زينب است پس كو حسينش

اگر اين زينب است كو نور عينش

ام‏كلثوم:     نميرد كس ز تو در شهر غربت

 

نگردى هم قرين درد و محنت

حسينش را به خنجر سر بريدند

تنش را در ميان خون كشيدند

غساله:     نشد كور از چه يارب ديدگانم

چرا بيرون نرفت از تن توانم

كفن آور كفن سازم تنش را

بميرم تا نبينم پيكرش را

ام‏كلثوم:     بزرگوارا خدايا ديگر چه چاره كنم

مرا كه نيست كفن جامه پاره پاره كنم

غساله:     آبش غريب و غسل غريب و كفن غريب

بلبل غريب و ناله غريب و چمن غريب

هر شيعه‏اى كه ناله كند در غريبيش

در روز حشر شافع او گردد اين غريب

 



[1]- غاب: بيهوده، هذيان، شيربيشه

 

[2]- صوب: طرف، جهت، جانب، سوى

 

[3]- امجاد: ماجد، مجيد، بزرگواران

 

[4]- از جواب زينب س چنين بر مى‏آيد كه چند بيتى از اشعار امام عباد كه حاكى از رساندن
پيام براى روح مطهر امام حسين (ع) است افتاده باشد.

طفلان زينب (زمینه تفرش)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شمر ملعون:      اى زيب بخش زينت عرش خدا حسين

اى سرو بوستان رسول خدا حسين

در دشت كربلا بنگر يا حسين ببين

صفهاى كوفيان جفا كار يا حسين

بر خيز رو نما بسوى حرب اشقيا

يا بيعت يزيد لعين يا حسين نما

امام حسين (ع): يا رب ز افتخار به گردون رسد سرم

غلطد اگر بخون به رضاى تو پيكرم

دلشاد مى‏شوم كه به كوى تو از جفا

ببينم شهيد قاسم و عباس و اكبرم

شيرين شود مزاق دلم چونكه بشنوم

آواز العطش ز حريم مطهرم

يا رب تو هم ز لطف بهنگام رستخيز

بخشا گناه شيعه باب من ازكرم 

زينب فرمايد:     يا رب رسد به گوش صداى برادرم

كرده فرار از غم او هوش از سرم

در كربلا غريب بود نور عين من

 

 

از اين قضيه خون رود از ديده ترم

امام حسين (ع): خواهر چه دست قدرت يزدان گِلم سرشت

نامم به دفتر شهدا از وفانوشت

در پيش ديده تو سرم را جدا كنند

پامال پيكرم ز سُم اسبها كنند

زينب فرمايد:     قربان شيعيان تو اى شاه تشنه كام

باشد به شيعيان كرم و لطف تو تمام

جانا به حضرت تو مرا عرض مدعا است

گر آورى به جا به فدايت بسى رواست

امام حسين (ع): خواهر به دوستان خداوند ذوالجلال

قسمت شده است درد و غم و محنت و ملال

بشنيده‏ام كه حضرت يحياى نامدار

به رضاى دوست شده كشته خوار و زار

خاصان حق به دهر نديدند جز جفا

اينك رسيده نوبت اولاد مصطفى

در بزم خاص چون كه به ما دوست زد صدا

بنهاد از كرم بر ما جامى از بلا

از قرب هر كرا كه مكان پيشتر بود

جام بلاى او ز همه بيشتر بود

خواهر رضا شدم به چنين ظلم بى كران

تا بگذرد خدا از گناهان شيعيان

بر گو تو مطلبت به من اى خواهر حزين

تا آورم بجا به خدايت من غمين

 

 

زينب فرمايد:     بود اين آرزويم اى برادر

به زانويم نهى سر بار ديگر

به دامانم كنى خواب اى عزيزم

كه من از حسرت تو اشك ريزم

امام حسين (ع): كلامت كرد خواهر داغدارم

نشين تا سر به زانويت گذارم

مرا شخص اجل چون در كمين است

بدان اين خواب، خواب آخرين است

زينب فرمايد:     بيا خواهر ببين بخت سعيدم

شده طالع كنون صبح اميدم

به زانويم حسينم سر نهاده

به فرق من فلك افسر نهاده

ام كلثوم فرمايد: اى شه تشنه جگر شسته دل و دست از جان

مادرت كو كه بگيرد سر تو بر دامان

زينب فرمايد:     حيف از اين صورت زيبا كه شود غرقه به خون

از جفاى ستم اين فلك بوقلمون

ام كلثوم فرمايد: آن لبى را كه محمد ز وفا بوسه زدى

حيف و صد حيف كه از سوز عطش گشته كباب

زينب فرمايد:     بارها موى تو را فاطمه شستن به گلاب

وا مصيبت شود از خون گلوى تو خضاب

ام كلثوم فرمايد: جاى تو بود بر دوش رسول لولاك

حيف و صد حيف كه افتد تن او بر سر خاك

زينب فرمايد:     يا حسين پيكر تو هست ز گُل نازكتر

 

 

بر سر ريگ روان آه بيافتد بى سر

شمر ملعون:     يا حسين ابن على موسم عشرت بگذشت

صبح ذلت بدميد و دم راحت بگذشت

از حرم پاى برون نه نبود وقت درنگ

بايد اين دشت سراسر شود از خون تو رنگ

زينب و كلثوم (جفت): اى بى‏حياى بى‏ادب آهسته‏تر، آهسته‏تر

خوابيده سلطان عرب، آهسته‏تر، آهسته‏تر

شمر ملعون:     اى اهل بيت مصطفى، بهر حسين راحت گذشت

او كشته گردد از جفا، بهر حسين راحت گذشت

زينب و كلثوم (جفت): باشد به شاه بى معين، اين خواب، خواب آخرين

غوغا مكن از راه كين، آهسته‏تر، آهسته‏تر

شمر ملعون:     لشكر به دورش بسته صف، از خواب بيدارش كنيد

بر قصد او خنجر به كف، از خواب بيدارش كنيد

زينب و كلثوم (جفت): اى كافر گبر دغا، كمتر فغان كن از جفا

خفته عزيز مصطفى، آهسته‏تر، آهسته‏تر

شمر ملعون:     اى حريم شه لب تشنه به چشمان پر آب

گر كه بيدار نسازيد حسين را از خواب

پا گذاريم ز جفا در حرم پيغمبر

سر ببرم ز حسين ابن على از خنجر

زينب فرمايد:     اى نديده نفسى راحت دنيا بر خيز

كه گشوده است بما چرخ ستم دست ستيز

ديده كن باز، ببين شور قيامت بر پاست

دور ما را بگرفته است عدو از چپ و راست

 

 

امام حسين(ع): عندليب چمن سوز و محن اى افكار

چيست اين ناله دگر، خواهر محزون فكار

زينب فرمايد:     اى برادر كوفيان بى حيا

آمدند از كين به پشت خيمه‏ها

شمر ملعون از سر غيض و غضب

كرده در ميدان تو را اين دم طلب

امام حسين(ع): رو تو در خيمه ايا كلثوم زار

بهر كم آور سلاح كار زار

كلثوم فرمايد: حسينم كرده ياران عزم ميدان

حواسم[1] شد چه گيسويم پريشان

ز درد بى كسى و بى پناهى

رود يك تن به جنگ يك سپاهى

به قربان غريبى‏ات برادر

سلاح جنگ بستان تو ز خواهر

امام حسين(ع): ترا ايا پسر سعد[2] ننگ و عار چه شد

رعايت من و اجداد تاجدار چه شد

شنيده‏اى تو كه قنداقه مرا به يقين

به آسمان ز زمين برد جبرئيل امين

شنيده‏اى كه بوده دوش مصطفى جايم

 

 

به گوشواره عرش خداست مأوايم

اياالعين تو به من جنگ مى‏كنى يا نه

ز كينه كار به من تنگ كى كنى يا نه

شمر ملعون:     بلى يقين به تو امروز جنگ خواهم كرد

ز راه كينه به تو كار تنگ خواهم كرد

تنى كه حضرت زهرا به ناز پرورده

نشان ناوك تير خدنگ خواهم كرد

امام حسين(ع): ايا سپاه بترسيد از عذاب خدا

دهيد گوش كه حجت كنم تمام اينجا

گذشتم از سر خون برادرم عباس

كه اهل بيت نگردند بى لباس و اثاث

گذشتم از سر خون على اكبر زار

كه خواهرم نشود بر شتر برهنه سوار

كنم حلال شما خون قاسم داماد

كه دستگير نگردد عروس آن ناشاد

اگر وجود حسين كرده بر شما جا تنگ

دهيد ره كه روم سوى زنگبار و فرنگ

شمر ملعون:     نه در فرنگ گذارم روى تو اى سرور

نه سوى روضه جدت جناب پيغمبر

نمى‏شود تو از اين ماجرا فرار كنى

مگر يكى تو از اين هر دو اختيار كنى

يكى به بيعت ابن زياد و هم به يزيد

وگرنه مى‏شوى از جان خويشتن نوميد

 

 

امام حسين (ع): من اى شمر فرزند پيغمبرم

من اى شمر تو نوباوه حيدرم

چسان اى لعين ترك ملت كنم

به نسل معاويه بيعت كنم

مگر اين عمامه كه بر سر مراست

مگر اين ردائى كه بر تن مراست

نباشد ز جدم رسول خدا

حبيب خدا خاتم انبياء

نگفته مگر سيد خافقين[3]

حسين از من است و منم از حسين

شمر ملعون:     ايا شاه بطحا بزرگ حرم

امير عرب شهريار عجم

همين گفته‏ها، گفت پيغمبر است

گواهى دهم جمله زان سرور است

ولى من به قتل تو اى شهريار

كمر تنگ بسته پى‏كارزار

امام حسين(ع): اى شمر بى‏مروت دل سخت‏تر ز سنگ

اى دون بى‏حميت و ناموس و ننگ

اين بى‏مروتيست كه از بهر يك تنى

از شام تا به كوفه بچينى اساس جنگ

چندان به سركشى تو بگو يك نفر

 

 

با اين فراخى دامن اين دشت گشته ننگ

شمر ملعون:     اى شاه دين گذشت مجال و مكن درنگ

يا دست ده به بيعت يا پا بنه به جنگ

بيهوده دست و پا چه زنى در خلاص خويش

از جان بشوى دست بنه پاى خود به جنگ

امام حسين(ع): تا كى جفا كنيد به من امت بنى

گويا كه نيست مادر من دختر نبى

اكنون به خون آل على رنگ مى‏كنيد

دستى كه بود در گرو بيعت نبى

حق نبى چگونه فراموش كرده‏ايد

نگذاشته است اينقدر از رحلت نبى

يا رب تو آگهى كه رعايت كسى نكرد

در حق اهل بيت نبى امت نبى

شمر ملعون:     اى لاله سرور دل و ديده نبى

وى روشنى ديده غم پرور نبى

دانم يقين كه جد كبارت بود نبى

بودى عزيز جان نبى در بر نبى

گرديده‏اى به دوش نبى بارها سوار

باشد به رتبه مادر تو دختر نبى

بابت على بود كه به عهد نبى بُد او

در هر مصاف پيشرو لشكر نبى

اكنون تو اهل بيت نبى را وداع كن

كاين دم فرستمت ز جهان در بر نبى

 

 

امام حسين(ع): امروز تنگ گشته به من كار واى واى

ماندم چه بى‏معين و مددكار واى واى

ما را چنين به گردن كج واگذاشتند

رفتند لشگرم همه يكباره واى واى

كو فاطمه كه ناله ز سوز جگر كشد

بابم[4] كجاست حيدر كرار واى واى

خواهر برادر تو ندارد ديگر كسى

فكرى بكن به حال من زار، واى واى

زينب فرمايد:     ياران برادرم شده بى‏يار حيف حيف

دورش گرفته لشكر كفار حيف حيف

رفتند همرهان در اين دشت پر بلا

او را گذاشتند به يكبار حيف حيف

ام كلثوم فرمايد: اى واى روز زينب و كلثوم شد سياه

پشت و پناه ما شده بى‏يار، آه آه

يارب برس به داد دل خواهران او

گرديده روزشان چه شب تار آه آه

زينب فرمايد:     مسلمانان حسين ياور ندارد

شه بى خانمان لشكر ندارد

صبا گر تو نجف رفتى به بابش

بگو ديگر حسين ياور ندارد

كلثوم فرمايد: مسلمانان حسين بى‏يار مانده

 

 

ميان لشكر كفار مانده

نه ياور دارد و نه غمگسارى

چه بلبل خوار از گلزار مانده

زينب فرمايد:     الهى خواهران او بميرند

كه او را هم چه بى ياور ببينند

نبيند خواهرى در دست دشمن

برادر را چنين كج كرده گردن

كلثوم فرمايد: بيا زينب بكن فكر برادر

ستاده گردن كج ديده‏تر

شده از بى كسى سر در گريبان

ندارد ياورى در اين بيابان

زينب فرمايد:     چه سازم اى ضياء ديده‏تر

مرا باشد دو طفل ناز پرور

به سن هفت سال و هشت ساله

دو قربانى كه چون ماه منوّر

فرستم هر دو را من سوى ميدان

در اين ساعت به امداد برادر

كلثوم فرمايد: خوشا حالت كه دارى بهر قربان

دو طفل نازنين در اين بيابان

من بى‏كس كه قربانى ندارم

كنون پيش برادر شرمسارم

جعفر فرمايد:     برادر جان حلالم كن ز يارى

كه من دارم هواى جان نثارى

 

 

ببين تنها حسين مانده است و مادر

چه افغان مى‏كند بهر برادر

عون گويد:     مرا هم اين هوس بر سر فتاده

نخواهم زندگى از اين زياده

جعفر فرمايد:     تو تاب نيزه و خنجر ندارى

چگونه رو به ميدان مى‏گذارى

عون گويد:     برادر جان دلم بسيار تنگ است

مرا اين زندگى بسيار ننگ است

جعفر فرمايد:     برو در خيمه بنشين پيش مادر

كه مى‏گردى در اين دم بى‏برادر

عون گويد:     من از افغان مادر بى‏قرارم

به جنگ آيم دگر طاقت ندارم

جعفر فرمايد:     پدر اندر وطن چشم انتظار است

ز هجر ما دو چشمش اشكبار است

عون گويد:     دگر بر گو پدر آقا نبينم

دگر در خدمت او تا نشينم

جعفر فرمايد:     عصاى پيرى‏اش را پس كه گيرد

اگر ما كشته گرديم او بميرد

عون گويد:      غرض از زندگى بسيار سيرم

رضايم من در اين ساعت بميرم

جعفر فرمايد:     بيا پس ما و تو شورى نمائيم

درى از مصلحت بر هم گشائيم

ببينيم اين زمان تكليف ما چيست

 

 

بود مردن روا يا زنده اولى است

عون گويد:     بيا تا رو به پيش مادر آريم

كه تكليفى بجز مردن نداريم

جعفر و عون (جفت): مادر بيا نظر كن بر حال طفلهايت

دارند عزم ميدان اين نور ديده هايت

زينب فرمايد:      قربان شوم شما را اى ميوه‏هاى باغم

بر سر دگر چه داريد از چه كنيد سراغم

جعفر و عون (جفت): داريم عزم ميدان اى داغ ديده مادر

ما را بيا بحل كن اى غم رسيده مادر

زينب فرمايد:     كى تاب جنگ داريد، اى هفت و هشت ساله

جانم كباب كرديد، اين دم ز آه و ناله

جعفر و عون (جفت): مادر برادر تو، امروز مانده تنها

مادر چسان بمانيم، اى خاك بر سر ما

زينب فرمايد:     مادر رويد هر دو، پيش برادر من

رخصت از او بگيريد، اى خاك بر سر من

جعفر و عون (جفت): سلام ما به شما پادشاه تشنه جگر

سلام ما به تو اى نور چشم پيغمبر

به حضرت تو كنون التماس آن داريم

دهى اجازه كه جان را بپات بسپاريم

امام حسين(ع): دو طفل زينب بى خانمان عليك السلام

دو نو نهال رياضى جنان عليك السلام

هنوز از لبتان بوى شير مى‏آيد

رويد خيمه كه اين مدعا نمى‏شايد

 

 

جعفر:     بيا مرخصمان كن تصدّق جانت

عون:     بده اجازه بما دست ما به دامانت

جعفر:     به حرمت پدرت پادشاه روز جزا

عون:     كه دست رد مگذار اين زمان به سينه ما

امام حسين(ع): مهيمنا، بنگر حالت مكدّر من

گداختند مرا، طفلهاى خواهر من

عون و جعفر (جفت): الهى جان ما بادا فدايت

بده رخصت به خواهر زاده‏هايت

تو را قربانى كوچك ضرورى است

دل ما را هواى وصل حورى است

امام حسين(ع): شما را لب بود آلوده شير

كجا داريد تاب زخم شمشير

ز بس اين قوم بى شرم و حيايند

شما را پاره پاره مى‏نمايند

عون و جعفر (جفت): اى مادر ستمزده قربانى سرت

ما را نداد رخصت ميدان برادرت

گويا بما به چشم حقارت كند نگاه

بر خيز التماس نما با فغان و آه

زينب فرمايد:     جانم به فدايت اى شهنشاه زمن

عرضى به تو دارم به دو صد سوز و محن

از بهر فدا دو طفل برداشته‏ام

روزى كه برون آمدم از شهر و وطن

تا آنكه به راه تو كنم قربانى

 

 

طفلان خود از كورى چشم دشمن

قربانى كوچكت اگر هست حقير

اما تو بيا و دل ما را مشكن

خواهر چه كند، قاعده موران است

ران ملخى نزد سليمان بردن

امام حسين(ع):     جان خواهر طريق احسان نيست

داغ فرزند ديدن آسان نيست

دو پسر دارى اى ضياء دو عين

مى‏كنى هر دو را فداى حسين

زينب فرمايد:     گر تو باشى پسر نمى‏خواهم

جز تو نور بصر نمى‏خواهم

پسرانم چه نيكنام تواند

بخدا هر دو تا غلام تواند

من كه از ديده اشك ريزانم

خواهرت نيستم كنيز توأم

امام حسين(ع): تو كنيزم نه ئى عزيز منى

خواهر زار با تميز منى

يادگارى ز مادر زارم

در غريبى همين تو را دارم

گريه ديگر مكن مشو دلتنگ

طفلهايت مرخصند به جنگ

جان من هر دو را بيارائى

بعد از آن رو به جنگ بنمائى

 

 

زينب فرمايد:     شكر خدا كه كرد اثر گفتگوى من

از مرحمت نريخت حسين آبروى من

شكر خدا كه شاد شد از پاى تا سرم

دادن اذن جنگ بر پسرانم برادرم

كلثوم اى حميده خرامان بيا، بيا

با شانه و گلاب شتابان بيا، بيا

اين هفت و هشت ساله اجازت گرفته‏اند

اين لحظه مى‏روند به ميدان بيا، بيا

او كلثوم فرمايد: اين عود و عطر و عنبر و شانه ز من بگير

بر موى كودكان عزيزت بزن عبير

زينب فرمايد:     قربان زلفان شما، اى جان من جانان من

رفتيد تا روز جزا، سوزد دل بريان من

ام‏كلثوم فرمايد: مى‏ريزد از چشم پرآب، بر كاكلت اين دم گلاب

قربان رخسار شما، بادا فداتان جان ما

زينب فرمايد:     مادر به اين حال خراب

بر زلفشان پاشم گلاب

يا رب مبادا در جهان

چون زينب بى خانمان

عون و جعفر (جفت): اى مادر از بهر خدا

آتش به جان ما مزن

تا چند افغان مى‏كنى

افغان مكن گيسو مكن

زينب فرمايد:     آخر من بى خانمان، گيرم قرار آخر چه سان

 

 

رفتيد و مى‏گردد خزان، چون فصل دى بستان من

عون و جعفر (جفت): بزرگوار، تو صبرى بده به مادر ما

كه آب كرده ز افغان دل مكّدر ما

زينب فرمايد:     اى نخلهاى با ثمر، آتش زديدم بر جگر

يكدم نهيداز مهر سر -اندر سر پستان من

عون و جعفر (جفت): فغان بس است ايا مادر كشيده محن

بجاى رخت عروسى، بما بپوش كفن

زينب فرمايد:     برو در خانه‏اى كلثوم خواهر

بود ساروقى از طفلان بياور

بود ان بقچه اسباب ايشان

كه بر زينب سپرده باب ايشان

در آنجا هست يك برد يمانى

كه داده بابشان با شادكامى

كه اين را جامه طفلان من كن

براى كودكانم پيرهن كن

نشد قسمت كه پيراهن نمايد

بياور تا كفنشان من نمايم

او كلثوم فرمايد: اى سپهر ستيزه برگردى

جامه كودكان كفن كردى

تو ز زينب چرا خجل نشوى

از برايش شكسته دل نشوى

خواهر بى‏نوا بيا به فغان

بغچه رخت كودكان بستان

 

 

زينب فرمايد:     ياران ببينيد، ظلم و جفا را

زينب چه سازد، اين رختها را

خواهر تو ديدى، با ذوق و شادى

مى‏دوخت زينب، اين رختها را

ام كلثوم فرمايد: خواهر چه سازم، دردت گرانست

اما چه صبرى، بايد شما را

زحمت كشيدى، رختى بريدى

اما چه چاره، حكم قضا را

زينب فرمايد:     شبها نخفتم، لاى لاى گفتم

تا پروريدم، اين نخلها را

اينها كه رفتند، آخر ز دستم

بر كه بپوشم، اين رختها را

ام كلثوم  فرمايد: كردى كبابم، اى داغ ديده

تا چند شيون، بس كن خدا را

زينب فرمايد:     از درد زينب، باشد خبر دار

آن زن كه ديده، اين داغ‏ها را

ام كلثوم فرمايد: برجان كلثوم، داغى نهادى

اكنون كفن كن، اين طفلها را

زينب فرمايد:     بخوابيد اى دو سروم شاد و خرم

كه بر قد شما خلعت ببُرم

مگوئيدم دل زينب چه سنگ است

چه سازم بر حسينم كار تنگ است

عزيزان بر مراد دل رسيدم

 

 

كفن از بهر طفلانم بريدم

كفن اين نيست، اين رخت عروسى است

وليكن جاى عبدالله خالى[5] است

اگر افتد به عبدالله رويم

نمى‏دانم جوابش را چه گويم

عون و جعفر (جفت): چرا مادر نمى‏گيرى تو آرام

دل ما سوختى اى زار ناكام

به جان ما مكن افغان و زارى

تصوّر كن تو فرزندى ندارى

زينب فرمايد:     چه سازم بى‏پسر مى‏گردم امروز

اسير و دربدر مى‏گردم امروز

نمى‏دانى چه زحمتها كشيدم

كه تا آخر شما را پروريدم

روند اين دم جوانانم ز دستم

حناى شادى ايشان نبستم

عون و جعفر (جفت): شوى گر بى پسر سهلست مادر

كه دارى چون حسينى تو برادر

دعا كن تا حسينت زنده باشد

كه تا دائم دلت فرخنده باشد

بگو تا مركب ما را بيارند

دو طفلانت دگر طاقت ندارند

 

 

زينب با كلثوم (جفت): به كه گويم كه از امروز تا شب

جلودارى كند كلثوم و زينب

عزيزان شغل ما زارى است امشب

نصيب ما جلو دارى است امشب

رفيقان پسرهايم بيائيد

كه هنگام وفاداريست امروز [6]

عون و جعفر (جفت): الوداع اى مادر ما بى كسان

الوداع اى زينب بى‏خانمان

طفلهايت رو به ميدان كرده‏اند

با دل ناكام و چشم خون فشان

زينب با كلثوم (جفت): الوداع امروز زار مضطريم

بى شما امشب چه سان ما سر بريم

عون و جعفر (جفت): اى خداحافظ كه رفتيم از وفا

هر دو برگرديد سوى خيمه‏ها

زينب فرمايد:     مى‏زنم بر سر، كشم از دل سرود

شغل ما تا صبح باشد رود، رود

عون و جعفر (جفت): ايا ظالمان ظلالت شعار

خداناشناسان بى ننگ و عار

مگر مطلع نيستيد اى گروه

كه مائيم آل رسول كبار

چه خواهيد آيا ز جان حسين

 

 

مگر بد امامى است آن شهريار

چرا آب بر روى ما بسته‏ايد

دل زار ما را ز غم خسته‏ايد

شمر ملعون:     عجب عجب به حسين گشته كار اين دم تنگ

كه شير خواره روانه نموده است به جنگ

تبارك الله از اين چهره‏هاى نورانى

كه هست بر سرشان افسر سليمانى

خلاصه‏اى دو قمر چهره گر بشر باشيد

يقين كه شاه جگر تشنه را پسر باشيد

جعفر فرمايد:     ايا لعين تو غلط كردى و خطا گفتى

كه تو تصور اين رتبه را بما كردى

كه ما دو طفل پسرهاى خواهرش باشيم

غلام كوچك شهزاده، اصغرش باشيم

شمر ملعون:     فغان كه زينب بى چاره الم پرور

شما دو كودك ناشاد را بود مادر

فغان كه گشت در اين دَم شكسته دل زينب

ز گريه روى زمين را كند چه گل زينب

جعفر فرمايد:     مگر كه سوخت دل تو به حال مادر ما

كه گريه مى‏كنى اى ناكس لعين دغا

شمر ملعون:     آرى دلم بسوخت به حال شما چنان

اين دم شويد كشته ز بيداد شاميان

عون و جعفر (جفت): يا صاحب ذوالفقار وقت مدد است

يا والد هفت و چهار وقت مدد است

 

 

زينب فرمايد:     عزيزان رفته است از دست كارم

خزان آمد به فصل نو بهارم

دلم خوش گلستانى پروريدم

به زير تيغشان آخر بديدم

عون و جعفر:     درآ ز خيمه سلام عليك اى مادر

كه طفلهاى عزيز تو آمده ز سفر

زينب فرمايد:     بيا كه مادر زارت شود فداى شما

به راه بود دو چشمانم از براى شما

چرا ز معركه برگشته‏ايد گريه كنان

مگر كه خوف نموديد از سپاه گران

عون و جعفر:     بدان كه خوف نداريم ذرّه‏اى به خدا

ميان جنگ، پدر آمده به خاطر ما

برو بيار قلمدان كاغذ اى مادر

عريضه‏اى بنويسم با دو ديده‏تر

زينب فرمايد:     الهى آنكه شود روى روزگار سياه

كه او بريد شماهر دو را ز عبدالله

بيا بگير قلمدان و كاغذ اى مادر

عريضه نامه نويسيد از براى پدر

جعفر :     به عرض اقدس عالى از اين الم پرور

عون:     بود سلام فراوان به پاى بوس پدر

جعفر:     كه اى پدر چه به كرب و بلا وطن كرديم

عون:     به جاى رخت عروسى به بر كفن كرديم

جعفر:     در اين زمين پر آشوب در تعب بوديم

 

 

عون:     ز كين سه روز و سه شب جمله تشنه لب بوديم

جعفر:     اگر ز حالت كرب و بلا بُدى خبرت

عون:     هزار مرتبه مى‏سوخت بهر ما جگرت

جعفر:     چه كربلا كه دل اهل بيت خون گرديد

عون:     چه كربلا كه لواى حسين نگون گرديد

جعفر:     چه كربلا كه در او عيش ناگوار بود

عون:     چه كربلا كه غم و غصه حاصل ما بود

جعفر:     چه كربلا كه حسين بى على اكبر شد

عون:     ز ظلم مفسده كلثوم بى برادر شد

جعفر:     چه كربلا كه ز بيداد شمر ذى الجوشن

عون:     رضا شدند پسرهاى تو به كشته شدن

جعفر:     اگرچه مرگ پسر در زمانه دشوار است

عون:     وليك صبر نما اجر صبر بسيار است

جعفر:     اگر كه هست دو چشمت به راه كرب و بلا

عون:     ببُر اميد كه ببريد دست ما ز شما

جعفر:     يقين بدان كه به عالم ثمر نداشته‏اى

عون:     خيال كن كه به عالم پسر نداشته‏اى

جعفر:     مباد از غم ما خون ز ديده افشانى

عون:     كه هست بّره ترا از براى قربانى

جعفر:     خدا نكرده مبادا زنى به سينه و سر

عون:     حسين به سينه نزد از غم على اكبر

جعفر:     گله مباد نمائى ز زينب دلتنگ

عون:     كه آن ستمزده تكليف ما نكرد به جنگ

 

 

جعفر:     صدا بلند نسازيد به آن الم پرور

عون:     كه داغديده دلش نازك است اى سرور

زينب فرمايد:     شوم فداى دو زلفان مشك ساى شما

دلم كباب شد از آه و ناله‏هاى شما

جعفر (بلافاصله): بس است شرح حكايت ايا الم پرور

بيا بگير تو اين نامه را ايا مادر

چه در مدينه وطن مى‏كنى به ناله و آه

بده كتابت ما را به دست عبدالله

زينب فرمايد:     الهى آنكه شود ديده‏تر من كور

بگو چگونه ببينم ترا چنين رنجور

جعفر:     بار ديگر از وفا مادر حلالم كن حلال

زينب:     شير من بادا حلالت اى جوان پر ملال

جعفر:     گفتگوئى با تو دارد اين صغير مضطرب

زينب:     هر چه مى‏خواهى بگو مادر به قربان سرت

جعفر:     گر وطن رفتى دعايم بر رفيقانم رسان

زينب:     گر اجل مهلت دهد چشم اى ضياء ديدگان

جعفر:     هر كجا طفلى ببينى مادر از ما ياد كن

زينب:     من بميرم كم از اين گونه سخن اظهار كن

جعفر:     تو بيا بار ديگر سر بر سر دوشت نهم

زينب:     گر نهى سر بر سر دوشم برايت جان دهم

جعفر:     اندر اين دشت بلا گريه به مرگ ما مكن

زينب:     اين سخنها را مگو آتش به جان ما مزن

جعفر:     كنون ز پيش تو رفتيم با دل ناكام

 

 

برو به خيمه خداحافظ اى نكو فرجام

بلافاصله

عون و جعفر:     يا صاحب ذوالفقار وقت مدد است

يا والد هفت و چار وقت مدد است

شمر ملعون:     ايا گروه شما طبل جنگ بنوازيد

ميان اين دو برادر جدائى اندازيد

زينب فرمايد:     ندانم نوجوانانم در اين ساعت كجا باشند

گمان من كه در دست گروه اشقيا باشند

روم من سر برهنه اى عزيزان جانب ميدان

ببينم هر دو طفلان عزيزم در كجا باشند

ام كلثوم فرمايد: مكن افغان فدايت جان زارم

كه از افغان تو رفته قرارم

پسرهايت همين ساعت ز ميدان

رسند اندر برت اى زار نالان

زينب فرمايد:     خواهر اى كلثوم رفته از شما صبر و قرار

من ديگر طاقت ندارم اى حزين دلفكار

دست بردار از من اى خواهر شوم قربان تو

تا روم ميدان ببينم من به چشم اشكبار

ام كلثوم فرمايد: زينب بى‏خانمان آرام گير

اى حزين خسته جان آرام گير

اين زمان بر گرد اى نيكو لقا

دست برداريم هر دو بر دعا

ام كلثوم و زينب (جفت): خداوندا به اعزاز پيمبر

 

 

به حق مصطفى وحى داور

به حق فاطمه خاتون محشر

به حق باب ما ساقى كوثر

بده فتحى ز لطف خود به طفلان

نما رحمى به ما اى حىّ سبحان

جعفر فرمايد:     درا ز خيمه تو مادر كه آمده پسرت

بيا ببين كه چه حالست طفل خون جگرت

زينب فرمايد:     بيا كه مادر زارت تصدق سر تو

چرا نيامده همراه تو برادر تو

جعفر فرمايد:     برادرم شده مادر به نيزه صد پاره

جهد ز پيكر او خون به سان فوّاره

زينب فرمايد:     برادرت شده كشته تو هم مرو ديگر

بيا سرت بنه يكدم به سينه مادر

جعفر فرمايد:     دگر چگونه بمانم كه خاك غم به سرم

برادرم شده صد پاره در بر نظرم

زينب فرمايد:     بيا و بمان ببر من، تصدق جانت

دگر به جنگ مرو دست من به دامانت

جعفر فرمايد:     مرا گذار رها كن ز دست دامانم

برادرم چه شده كشته من نمى‏مانم

(بلافاصله)

بيا مادر وصيت با تو دارم

زينب:     وصيت چيست اى طفل فكار م

جعفر:     مكن از مرگ من گريه تو مادر

 

 

زينب:     چه سان تاب آورم اى ناز پرور

جعفر:     دگر گريه مكن از مرگ طفلان

زينب:     پسر مرده ندارد طاقت اى جان

جعفر:     جوانى را چه بينى مرا كن ياد

زينب:     دلم مى‏خواست تا گردى تو داماد

جعفر:     عروسى‏ام بود در روز محشر

زينب:     ز منظورت بگو اى ناز پرور

جعفر:     دعاى من رسان بر باب زارم

زينب:     به چشم اى نور چشم اشكبارم

جعفر:     بدان مادر به دل دارم ملالى

زينب:     عزيز من بتو دارم سئوالى

جعفر:     سئوالت را بكن با پرملالى

زينب:     چه دارى آرزو اى در ناياب

جعفر:     ندارم آرزويى جز كف آب

زينب:     برادر را چه كردى نور ديده

جعفر:     به ميدان در ميان خون تپيده

زينب:     دگر ميدان مرو اى نوجوانم

جعفر:     چه سان من بى برادر زنده مانم

زينب:     برو اما شكستى قامت من[7]

جعفر:     تو برگرد و مكن افغان و شيون

 

 

(بلافاصله)

يا صاحب ذوالفقار وقت مدد است

يا والد هفت و چهار وقت مدد است

شمر:     ايا گروه شما طبل جنگ بنوازيد

ميان اين دو برادر جدائى اندازيد

عون:     او را مكش بيا من غمديده را بكش

جعفر:     ظالم بيا براى خدا مرا بكش

عون :     خون مرا بريز به پيش برادرم

جعفر:     اول مرا بكش ببر اى بى‏حيا سرم

عون:     اولش مرا بكش كه دلم پر ز ناله است

جعفر:     او را مكش ز كينه كه او هفت ساله است

عون:     ايا عزيز برادر بيا مرا درياب

جعفر:     فداى ناله جان سوزت اى سپهر جناب

عون:     بيا نجات مرا ده ز دست اين لشكر

جعفر:     گرفته دور مرا چون نگين انگشتر

عون:     بيا عزيز برادر دمى به امدادم

جعفر:     ايا عزيز برادر برس به فريادم

عون:     هزار پاره تنم شد ز خنجر فولاد

جعفر:     برادر از ستم كوفيان دو صد فرياد

عون:     بيا فداى تو اى آفتاب عالمگير

جعفر:     سرم شكافت برادر ز ضربت شمشير

عون:     بيا كه من ز سر و پيكرت خبر گيرم

جعفر:     بيا بيا كه تو را همچه جان به بر گيرم

 

 

عون:     جدا مكن تو سر نازنين برادر من

جعفر:     گذار تيغ ستم را ز كين به حنجر من

عون:     تو را شهيد برادر نمى‏توانم ديد

جعفر:     مرا گذار نمايد ز تيغ كينه شهيد

(بلافاصله)

عون و جعفر:     جانا برس به فرياد، وقت وفاست امروز

بنگر كه تيغ كينه، بر حلق ماست امروز

امام حسين (ع): اى كودكان زينب اينك رسيدم از پى

از سينه‏ها بر آريد، فرياد هر دو چون نى

عون و جعفر:     اى شهر يار اوتاد، از دست شمر فرياد

تعجيل مرگ ما را، اندر قفاست امروز

جعفر:     فداى صوت تو اى پيشواى خلق اله 

عون:     بيا بيا به سر طفلكان عبدالله

جعفر:     مرا ببخش نظر كن كمر ندارم من

عون:     ز ضربت لگد شمر سر ندارم من

جعفر:     هزار پاره تنم شد ز نيزه و خنجر

عون:     تنم ز ضربت شمشير مضمحل بنگر

جعفر:     وصيتى بتو دارم ايا امام حسين

عون:     اگر كسى برود در مدينه حرمين

جعفر:     پس از سلام فراوان به باب من گويد

عون:     تسلّى دل غمگين باب ما جويد

جعفر:     كه باب جاى تو خاليست به كربلاى حسين

عون:      كه مى‏نگر به چه شوقى شديم فداى حسين

 

 

جعفر:     برفت روز حيات و رسيد روز ممات

عون:     دو پاى هر دو بكش سوى قبله حاجات

امام حسين(ع): يا رب آگاهى تو از سوز دلم

ناله طفلان زد آتش بر دلم

اى خدا صبرى بده بر خواهرم

در كجائى خواهر غم پرورم[8]

عون و جعفر (جفت): روم ز شوق كنون جانب رسول الله[9]

اقول و اشهد و ان لا اله الا الله

بگو شهاده كه سر از تنت جدا سازم

ميان سر و تنت طرح دورى اندازم.*

* لازم به يادآورى است كه پس از آمدن شبيه امام حسين (ع) بر بالين هر
يك از شهدا ديگر شمر براى سربرى حاضر نمى‏شود لذا اين جابجائى در
اين نسخه محل اشكال است.

 

 


[1]- در نسخه اصلى "هواسم" آمده است.

 

[2]- مقصود از پسر سعد، ابن سعد سردار لشگر دشمنان امام حسينع در كربلاست. احتمالاً
مخاطب امام حسين(ع) در اين صحنه ابن سعد بوده است كه در اين نسخه به اشتباه شمر آورده شده است.

 

[3]- خافقين:؟؟؟؟

 

[4]-در نسخه جدّم آمده بود كه اصلاح شد.

 

[5]- مقصود عبدالله جعفر، پدر طفلان و همسر زينبس است.

 

[6]-اين بيت در نسخه كلثوم نيامده است.

 

[7]- در پايان نسخه زينبس آمده‏است: تمام شد، حرره محمدبن‏مشهدى على‏اكبرى
1352.

 

[8]- در پايان نسخه امام حسين ع آمده است: تمام شد، حرره محمد 1352.

اگر مُنعم كنى در خط نوشتن    بدان در چهارده سالگى اين خط نوشتم.

[9]-در پايان نسخه جعفر آمده است: تمام شد حرره محمد ابن مشهدى على اكبر با مشهدى
حسين در روز چهارشنبه 13 ذيقعده‏الحرام 1352 

 

راه های ارتباطی

کلیه اعضای محترم انجمن و همچنین بازدید کنندگان می توانند هر گونه انتقاد، پیشنهاد و سوالات خود را از طریق منوی تماس با ما ،با مسئولین انجمن در میان بگذارند.

همچنین می توانند از طریق پست الکترونیک و یا به صورت تلفنی، سوالات و مشکلات خود را مطرح نمایند.

در باره انجمن

انجمن تعزیه ایرانیان،انجمنی غیر سیاسی، غیر تجاری و غیر انتفاعی است که تعزیه خوانان و سایر عوامل موثر در اجرای تعزیه (اعم از نوازندگان، جامه داران و پژوهشگران تعزیه) می توانند با دارا بودن شرایط و پذیرش اهداف و مقررات مندرج در اساسنامه به عضویت پیوسته، وابسته و یا افتخاری آن نائل آیند.

انتشار اخبار اجرای تعزیه خوانان

کلیه اعضای انجمن و نیز تعزیه خوانانی که عضو انجمن نیستند، می توانند فرم مربوط به اجراها را تکمیل نموده و از طریق پست الکترونیک برای ما ارسال کنند تا اخبار اجرای آنان در سایت منتشر شود.

جهت دریافت فرم اینجا کلیک کنید.

گالری تصویر

Top