مجلس «به چاه انداختن حضرت يوسف»

 

اين مجلس با دو مجلس ديگر از اين داستان، مندرج در «مجالس

تعزيه» گردآوري شده توسط حسن صالحي راد و مجلس انتشار يافته

در فصلنامه تئاتر شماره 1 به سردبيري لاله تقيان كه توسط مرحوم

هاشم فياض تعزيه خوان و معين البكاء فقيد تهراني معرفي شده است،

مقايسه شد و اين نتيجه حاصل گرديد كه مجلس حاضر با نسخه

نخست تفاوتهاي آشكاري دارد اما اشتراكات آن با نسخه دوم72 دفتر تعزيه 9

(مندرج در فصلنامه تئاتر) بسيار زياد است هر چند كه نسخه حاضر

نسخه كاملتر و صحيحتري به نظر ميآيد.

1ـ شبيه خوانان: يعقوب پيغمبر، يوسف، جبرئيل، شمعون، يهودا،

فقير، دوئيل، تمليخاه، دنيا (خواهر يوسف)، ابن يامين، غلام، ملك

التجار.

2ـ ابزار و وسايل: لباس انبياءخواني (براي يوسف و يعقوب

پيغمبر)، لباس اشقياخواني (ولي ساده و بدون آرايش) براي برادران

يوسف، كوزه شير و شكر، بند، چوب براي زدن يوسف، پيراهن،

گوسفنداني چند براي گله، بزغالهاي كوچك براي ذبح، دلو آب با بند،

چند عصا، ظرف آب و تازيانه، پارچه توري نازك براي افكندن بر سر

و صورت جبرئيل، پول مسكوك، چرخ چاه.

3ـ شرح صحنه: گوشه ميدان ويژه يعقوب پيغمبر است و دخترش

گوشه ديگر، در صحنه گفتگوها و توطئههاي برادران. يعقوب بر

صندلي مينشيند و دخترش نيز نزد اوست كه بر فرش گسترده قرار

دارد... صحنه برادران نيز مفروش است، با پتو و بالش. چرخ چاهي

نيز در ميدان قرار دارد كه بر چاه نهاده ميشود تا آب كشيده شود.

سبوي شير و شكر در دسترس يعقوب پيغمبر قرار دارد. مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 73

يعقوب پيغمبر: (مناجات)

الهي تويي خالق كائنات

به مخلوق دادي ز قدرت حيات

1

صفات تو خاليست از عيب و نقص

نبردت كسي ذرهاي پي به ذات

به هابيل مقتول اي ذولمنن

كه يعقوب از جان خود در بلاست

(مناجات، با خود ميگويد) 2 يوسف:

الهي به آيات و المرسلات

به حق ذبيحان كوي قنات

به حق خليل و به طوفان نوح

به يوسف تو بنماي راه نجات

عجب نيك طلعت مرا كردهاي

رخي نيست چون من در اين كائنات

روم سوي بستر بخوابم كنون

                                                           

1 ـ اين بيت در نسخه فصلنامه آمده است.

2 ـ اين مناجات به بخش ديگري در نسخه فصلنامه تئاتر منتقل شده است.74 دفتر تعزيه 9

 1 شوم فارغ از جمله واقعات

جبرئيل: (از گوشه ميدان وارد ميشود)

«سلام عليك اي رسول خدا

گل باغ اسحاق با ابتلا

خدا گفته گويم ترا اين چنين

كه اي نوربخش زمان و زمين

به بيچارگان دستگيري نما»

2

 3 نوازش تو بر هر يتيمي بنما

به مهمان، در مرحمت باز كن

به خلّاق جان آفرين راز كن

(خطاب به شمعون) 4 يعقوب پيغمبر:

ايا نهال برومند خاطر محزون

 5 «فداي جان تو اي نور ديدهام شمعون»

                                                           

1 ـ در اين نسخه سخنان دنيا در مناجات حذف شده است.

2 ـ اين ابيات در نسخه فصلنامه تئاتر آمده است.

3 ـ وزن در اين مصرع دچار اشكال است.

4 ـ دادن عصا كه در نسخه مجالس تعزيه، در اين بخش آمده، و يكي از انگيزههاي كينه برادران

است در اينجا حذف شده است.

5 ـ مشترك با نسخه فصلنامه تئاتر.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 75

به روي مهر يكي گوسفند ذبح نما

1

«نماي قسمت هر يك جماعت فقرا»

2

شما جوانان را 3 مگر خالق «اكبر»

 4 كند محافظت از شر فتنه اعدا

شمعون:

برادرهاي نامآور بياييد

به فرمان پدر اقدام سازيد

بياور گوسفندي اي يهودا

نماييد ذبح بر فرمان بابا

پس آنگه بر فقيران از محبت

نماييد از ره انصاف قسمت

يهودا:

به چشم اي نور چشمان برادر

كنم قرباني اندر راه داور

                                                           

1 ـ وزن داراي اشكال است ضمن اين كه در نسخه فصلنامه تئاتر «به روز مهر» آمده است.

2 ـ فصلنامه تئاتر: «براي جيره مستضعفين هم فقرا» كه با توجه به واژه «مستضعفين» به نظر

ميرسد تغيير توسط تعزيهخوان معاصر رخ داده است.

3 ـ فصلنامه تئاتر: عالم.

4 ـ فصلنامه تئاتر: چشم قوم دغا.76 دفتر تعزيه 9

(در حاليكه گوسفند را ذبح ميكند.)

انّي وجهت وجهي اَلَذيِ فَطَر السموات و الارض

 1 حنيفا مسلماَ و ما انا من المشركين

شمعون: (خطاب به يعقوب)

پدر جان آن چه فرمودي ادا شد

حصول مطلب بابا روا شد

يعقوب پيغمبر:

فداي جان شما نور ديدگان پدر

ز مرحمت بنشينيد دور يكديگر

«غذا ز مهر تناول كنيد فرزندان

 2 كه من ز ديدن هر يك شوم كنون شادان»

(سفره گسترده ميشود و نان و گوشت قرباني و آب و

آبگوشت در آن نهاده ميشود.)

شمعون: (به برادران)

خطاب من به شما اي برادران كرام

به دور سفره نشينيد جمله با اكرام

                                                           

1 ـ آيه 79 سوره انعام.

2 ـ مشترك با نسخه فصلنامه تئاتر.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 77

به خوان حق بگشاييد دست بياكراه

ولي زبان بگشاييد نام بسم االله

(فقيري از راه ميرسد، در حالي كه آنان به صرف غذا

مشغولند.)

 1 فقير:

دهيد لقمه ناني به من ز راه وفا

شمعون:

غذا نخورده كجا بود اي جوان گدا

فقير:

گرسنه هستم و باشم غريب شهر شما

شمعون:

برو تو از پي كارت مكن اذيت ما

فقير:

بگير دست گدايان بيكس و ياور

 

                                                           

1 ـ در نسخه فصلنامه تئاتر نام فقير به «ذميال فقير» تغيير يافته است و اين بخش در نسخه حاضر

در مقايسه با نسخ ديگر گستردهتر شده است.78 دفتر تعزيه 9

شمعون:

برو به جاي غذا ميل كن تو خون جگر

فقير:

تويي ز نسل پيمبر سخاوت تو كجاست؟

شمعون:

الهي آن كه برافتد به دهر هر چه گداست

فقير:

روم به خالق عالم كنون پناه برم

شكايتت بر خلاق دادخواه برم

(در اين خلال سفره جمع ميشود.)

«جبرئيل: (از گوشه ميدان ظاهر ميشود.)

آه اي يعقوب كردي اشتباه

روزگار خويش را كردي تباه

خشم آوردي خدا را اي رسول

بنده او را چرا كردي ملول؟

بر بلا آماده باش اي نور حق

كشتيت افتاد در بحر خلق مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 79

پيغمبر يعقوب: (اندوهناك و پريشان)

جبرئيل اي پيك خلاق جهان

زين كلامت آتشي افتادم به جان

من نپيچيدم ز امر حق سري

چون شدم مغضوب امر داوري؟

گو گناهم چيست اي پيك خدا

 1 تا نمايم توبه هر صبح و مسا»

جبرئيل:

محروم ز درگه تو شد اي سرور

آن طفل يتيم بيكس و ياور

«شد حكم شود بلا برايت نازل

 2 اين لحظه بكار تخم افسوس به دل»

يعقوب پيغمبر:

اي خالق چاره ساز من توبه

اي مرهم چاره ساز من توبه

                                                           

1 ـ اين بخش با تغييراتي در اشعار در نسخه فصلنامه تئاتر نيز آمده است.

2 ـ اين بيت با تغييراتي در فصلنامه تئاتر نيز آمده است.80 دفتر تعزيه 9

در حيرتم از چه رو نمودم غفلت

آگاه تويي به راز من توبه

 

(يوسف با پدر به گفتگوست)

 1 يوسف:

سلام اي شهريار ملك امكان

يعقوب پيغمبر:

عليك اي يوسفم اي ماه تابان

يوسف:

پدر ديشب به بستر خواب ديدم

يعقوب پيغمبر:

چه خوابي اي گل باغ اميدم

يوسف:

مه و خورشيد و اختر خوابم آمد

يعقوب پيغمبر:

يقين در كاخ دل مهتابم آمد

                                                           

1 ـ در اين نسخه فقره (صحنه) خواب يوسف حذف شده است و تنها به روايت خواب از طريق

گفتگوي يوسف و يعقوب بسنده گرديده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 81

يوسف:

فلك شد زير پايم خوش بابا

يعقوب پيغمبر:

نگهدارت شود خلاق يكتا

يوسف:

مه و خورشيد و اختر سجدهام كرد

يعقوب پيغمبر:

هماي بخت رو سوي تو آورد

يوسف:

بگو تعبير خوابم اي پدر جان

يعقوب پيغمبر:

بكن خواب از برادرها تو پنهان

يوسف:

مگر با من برادرها به كينند

يعقوب پيغمبر:

تمام از بهر قتلت در كمينند

 82 دفتر تعزيه 9

«يوسف:

چه غم دارم كه دارم چون تو شاهي

يعقوب پيغمبر:

بود خوابت نشان پادشاهي»

1

شمعون: (در كناري، از اين گفتگو آگاه ميشود، به طرف برادران به

راه ميافتد.)

برادرهاي نام آور بكوشيد

همه رخت حسد بر تن بپوشيد

«عجب روياي خوبي ديده يوسف

كه گردد سرور بگزيده يوسف

بديدم رفت يوسف نزد بابا

 2 بگفتا خواب ديدم حين رويا»

مه و خورشيد و اختر سجدهام كرد

هماي بخت رو سوي من آورد

برادر اي يهودا چيست تدبير؟

شدم از عقده يوسف زمينگير

                                                           

1 ـ مشترك با نسخه فصلنامه تئاتر.

2 ـ مشترك با نسخه فصلنامه تئاتر.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 83

(برادران يوسف، يهودا، شمعون، روئيل و تمليخاه، به

گفتگو ميپردازند.)

«يهودا:

بايد از نزد پدر اين لحظه، ما دورش كنيم

شمعون:

بايدش بردن به صحرا زنده در گورش كنيم

روئيل:

بايدش چون گوسفندان زير ساطورش كنيم

تمليخاه:

بايد از پيكان زهرآلوده ما كورش كنيم

يهودا:

گاه ميگويد كه اختر ميكند بر من نماز

شمعون:

گاه ميگويد مرا قامت بود چون سروناز

روئيل:

گاه ميگويد كه درهاي نبوت هست باز

 84 دفتر تعزيه 9

تمليخاه:

گاه ميگويد سخن از چشم و ابرو، گاه ناز

يهودا:

همچو صيادان براي كشتنش خواهم دويد

شمعون:

همچون جلادان به خونش از جفا خواهم كشيد

روئيل:

همچو عقرب پيكرش از نيش خود خواهم گزيد

تمليخاه:

همچو سلاخان تنش از تيغ كين خواهم دريد

يهودا:

خون يوسف گردن من هر چه خواهد شد شود

شمعون:

تيغ گيرم بهر كشتنش هر چه خواهد شد شود

روئيل:

من زنم نيشش به گردن هر چه خواهد شد شود

 مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 85

تمليخاه:

 1 خواهرم افتد به شيون هر چه خواهد شد شود»

(طبل به ملايمت نواخته ميشود و بعد از دقايقي...)

شمعون:

مصلحت همت اي برادرها

رو نماييم خدمت بابا

اذن از باب خويش بستانيم

يوسف از باب دور بنماييم

ببريمش به جانب صحرا

افكنيمش پس آن زمان در چاه

(برادران به اتفاق به سوي يعقوب پيغمبر ميروند.)

يهودا:

السلام اي كه به هر حكم تو هستي حاكم

شمعون:

السلام اي كه تويي بر همه عالم عالم

 

                                                           

1 ـ اين بخش با تغييراتي در فصلنامه تئاتر نيز آمده است.86 دفتر تعزيه 9

روئيل:

السلام اي كه به هر علم تو هستي قائم

تمليخاه:

السلام اي به رسالت دائم

يهودا:

اي پدر جان همگي روي به صحرا داريم

شمعون:

اي پدر جان همگي ميل تماشا داريم

روئيل:

بردن يوسف از اين باب تمنا داريم

تمليخاه:

نقد جان بهر نثارش به طبقها داريم

يهودا:

چه شود گر بنمايي تو پدر دلشادم

شمعون:

چون غلامان بنمايي تو كنون آزادم

 مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 87

روئيل:

گر كني نهي ز بردن، بكني بنيادم

تمليخاه:

اذن فرما تو به يوسف كه ز پا افتادم

«يعقوب پيغمبر:

تكليف شما براي بردن يوسف چيست؟

اين مطلبتان يقين به دلخواهم نيست

در دشت پلنگ و گرگ هستند زياد

ترسم كه شود يوسفم از كين ناشاد

شمعون:

تو ميداني كه شير از دست من روباه ميگردد

يهودا:

تو ميداني كه كوه از دست من چون كاه ميگردد

روئيل:

تو ميداني نهنگ از دست من بيراه ميگردد

تمليخاه:

تو ميداني كه هر پيري اسير دست تمليخاه ميگردد 88 دفتر تعزيه 9

شمعون:

اگر برآرم از دل نعره، ميلرزد همه كهسار

يهودا:

اگر شمشير بردارم گريزد شير از نيزار

روئيل:

اگر روي آورم در دشت گريزد اژدها از خار

تمليخاه:

اگر پا را فشارم بر زمين لرزد همه ديار

شمعون:

پدر از مرحمت ما را به يوسف كن بلاگردان

يهودا:

پدر ما را به يوسف كن تصدق از ره احسان

روئيل:

پدر ما را به يوسف كن غلام و چاكر و دربان

تمليخاه:

بده اذنش پدر جان حق حي قادر سبحان»

1

                                                           

1 ـ با تغييرات اندكي در نسخه فصلنامه تئاتر آمده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 89

يعقوب پيغمبر: (با آهنگي ديگر)

مراد شما نيست حاصل به دهر

نسازيد آزار جانم به قهر

كنيد از چه آزرده جان خاطرم

كه يوسف بود همچو جان در برم

شمعون: (به برادرها)

برادرها پدر ميلي ندارد

كه يوسف جانب صحرا گمارد

ببايد زد به سر دست تأسف

روان گرديد يكسر نزد يوسف

به مكر و حيله و تزوير شايد

كه يوسف جانب صحرا بيايد

(برادران به طرف يوسف ميروند.)

يهودا:

بيا يوسف فداي روي ماهت

شمعون:

بيا يوسف به قربان وفايت 90 دفتر تعزيه 9

روئيل:

بيا يوسف به قربان لقايت

تمليخاه:

بيا يوسف شود جانم فدايت

يهودا:

بيا تا رو كنيم بر سوي صحرا

شمعون:

تمنايم بود آيي به همراه

روئيل:

برادر جان بيا مشكن دل ما

تمليخاه:

بيا همراه ما الحكم الله

يهودا:

چه ميشه گر تو هم با ما بيايي

شمعون:

در شادي به روي ما گشايي

 مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 91

روئيل:

سرافرازم بر ياران نمايي

تمليخاه:

بيا با ما به اميد الهي

(يوسف به سوي پدر ميرود.)

يوسف:

به شوق وصل ز زندان وصل دلگيرم

روم به نزد پدر اذن مدعا گيرم

يوسف:

سلام اي باب زاد تاجدارم

يعقوب پيغمبر:

عليك اي يوسف نسرين عذارم

«يوسف:

مرا عرضي است اذنم ده كه گويم

يعقوب پيغمبر:

چه مطلب اي گل پاكيزه خويم

 92 دفتر تعزيه 9

يوسف:

دلم خواهد روم بر سوي صحرا

يعقوب پيغمبر:

از آن ترسم بيفتي چنگ اعدا

يوسف:

به زودي باز ميگردم پدر جان

يعقوب پيغمبر:

از آن ترسم بيفتي دست گرگان

يوسف:

برادرها به همراهند يكسر

يعقوب پيغمبر:

تو را دشمن بوند اي ماه منظر

يوسف:

بفرما كي پدر جان خصم باشد

يعقوب پيغمبر:

 1 كلامت جان بابا دل خراشد»

                                                           

1 ـ با تغييراتي در مصرعها در نسخه فصلنامه تئاتر نيز آمده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 93

(جبرئيل از گوشه ميدان نازل ميشود.)

جبرئيل:

شيعيان باريد خون در اين عزا

يادم آيد واقعات كربلا

چون علياكبر به ميدان شد روان

باب زارش را بگفتا اي جوان

مادرت رخت عروسيت بريد

عمهات (هرگز) شب وصلت نديد

خون دل باريد ياران از دو عين

ياد آريد اكبر زار حسين

(خطاب به فرزندان و در حالي كه سبوي شير و شكر 1 يعقوب پيغمبر:

و عصا به آنها ميدهد.)

چو ميل رفتن بستان و باغ و بر، داريد

براي رفتن اين راه توشه برداريد

براي يوسف من آن ضياء ديدة تر

                                                           

1 ـ گفتار يهودا كه در نسخه فصلنامه تئاتر است در اينجا حذف شده، ضمناً ماجراي عصا با

جابهجايي در اين بخش آمده است كه در اين قسمت به تيزتر شدن آتش غضب انجاميده است.

اين بخش با تغييرات و حذف و اضافاتي در اشعار در نسخه فصلنامه تئاتر نيز آمده است.94 دفتر تعزيه 9

بيا بگير تو شمعون سبوي شير و شكر

اگر به دشت شود تشنه آن گل خندان

به جاي آب تو شير و شكر به او بچشان

عصا به دست بگيريد جمله فرزندان

رويد جانب صحرا خدا به همرهتان

يوسف:

برادران مرا دادهاي عصا بابا

چرا به من تو ندادي ز راه مهر عصا؟

جبرئيل: (از گوشه ميدان ظاهر ميشود.)

يا نبي االله اعظم السلام

اي امين درگه حق السلام

بهر يوسف آن مه برج وفا

حق تعالي داده اكنون اين عصا

يعقوب پيغمبر: (عصا را از جبرئيل ميگيرد و به طرف يوسف ميرود.)

آه گشتم پير و قدم شد دو تا

ميوزد بوي فراق از اين عصا

نور ديده يوسف نيكو لقا مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 95

حق تعالي داده بهرت اين عصا

(در حالي كه عصا را از پدر گرفته است، خطاب به برادران) 1 يوسف:

هزار شكر خداوند خالق يكتا

برادران بخراميد جانب صحرا

دنيا:

اي برادر ميروي اندر كجا؟

يوسف:

ميروم خواهر به صحرا از صفا؟

دنيا:

از برايت جان من دلواپس است

يوسف:

زود ميآيم من اي خواهر ز دشت

دنيا:

من ندارم تاب دوريات بدان

 

                                                           

1 ـ بخش وداع در اين نسخه كوتاهتر از همين بخش در نسخه فصلنامه تئاتر است. همچنين

تغييراتي در ابيات مشترك وجود دارد و خواب دنيا (خواهر يوسف) نيز حذف شده است.96 دفتر تعزيه 9

يوسف:

گريه كم كن خواهر آزرده جان

دنيا: (گريهكنان و با ناله)

جان برادر، بر من نظر كن

بشنو تو از من، ترك سفر كن

خواهر امان از، درد و جدايي

يوسف:

اي خواهر من، كمتر فغان كن

سوز درون را، يكدم نهان كن

خواهر امان از، درد جدايي

دنيا:

رفتي برادر، ترسم نيايي

آمد ز حرفت، بوي جدايي

خواهر امان از، درد جدايي

يوسف: (خطاب به پدر)

بابا نظر كن، بر خواهر من

دنيا نمايد منعم ز رفتن مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 97

خواهر امان از، درد جدايي

(خطاب به پدر) 1 دنيا:

بابا نظر كن، بر حال زارم

تاب فراق، يوسف ندارم

خواهر امان از، درد جدايي

جبرئيل: (از گوشه ميدان ظاهر ميشود.)

شيعيان خاك عزا بر سر كنيد

 2 اين زمان ياد از سكينه آوريد

چون علياكبر به ميدان شد روان

در قفايش خواهرش بر سر زنان

هر زمان گفتا علياكبرم

بعد تو خاك عزا شد بر سرم

يعقوب پيغمبر:

روان شويد كه اكنون وداع جان و تن است

يقين كه رفتن يوسف چو روح از بدن است

                                                           

1 ـ نقش دنيا در اين بخش نسبت به ساير نسخهها كمرنگتر شده است.

2 ـ وزن داراي اشكال است.98 دفتر تعزيه 9

(در ادامه خطاب به يوسف)

برو به پيش كه بالاي تو نظاره كنم

ز حسرت قد و بالات جامه پاره كنم

چه حال داشت خدايا عزيز پيغمبر

دمي كه رفت به ميدان كين علياكبر

ستاده اهل حريمش نظاره ميكردند

كه اكبرش به ستم پاره پاره ميكردند

(با آهنگي ديگر ادامه ميدهد)

«بيا روئيل و شمعون و يهودا

سپارم يوسفم را بر شماها

به دوش خويش بنشانيدش از مهر

مبادا خسته گردد آن پريچهر

شما رفتيد و جان از جسم من رفت

ز ديده نور و جانم از بدن رفت»

1

شمعون:

تو خاطر جمع دار اي جان بابا

                                                           

1 ـ اين اشعار در نسخه فصلنامه تئاتر نيز هست.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 99

كه يوسف جان بود اندر بر ما

بيا بر دوش من اي نيك منظر

مرو پاي پياده اي برادر

يهودا:

به قربان تو اي جان برادر

مكدر 1 بيا بر دوش يهداي

روئيل:

به قربانت شوم اي ماه تابان

بيا بر دوش روئيلت ز احسان

تمليخاه:

برادر جان مكن افغان و زاري

بيا بر دوش تمليخاه ز ياري

(يوسف و برادران از چشم پدر دور ميشوند و به

صحرا ميرسند.)

شمعون:

«برادر نيست پيدا باب پر فن

                                                           

1 ـ مخفف يهودا.100 دفتر تعزيه 9

 1 تو يوسف را چو ماهي بر زمين زن»

همه گيريد دورش را به خواري

كشيدش روي خاك اكنون به زاري

(از گوشه ميدان ظاهر ميشود.) 2 جبرئيل:

شيعيان باريد خون در اين عزا

باز يادم آمد از كرببلا

كان زمان اكبر جدا شد از پدر

در قفايش شاه دين با چشم تر

گفت بي تو زندگاني مشكل است

داغ تو بسيار بر من مشكل است

آه يعقوب پيمبر در كجاست؟

گوئيا او بيخبر از ماجراست

بنگرد فرزند دلبندش چه سان

ميخورد سيلي ز دست حاسدان

لالهگون گرديده روي نازكش

همچو اكبر ميزنند بر تاركش

                                                           

1 ـ اين بيت در نسخه فصلنامه تئاتر نيز هست.

2 ـ اين گريز در نسخههاي ديگر نيست.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 101

يوسف: (در حالي كه آماج سيلي و ضربات برادران است.)

برادران، من بي كس چه كردهام به شما

چرا زنيد طپانچه به صورتم ز جفا

اگر گناه ز من سر زده غلط كردم

فزون كنيد چرا دم به دم برادران دردم

در اين ميان بيابان پدر ندارم من

كنيد رحم كه ديگر كمر ندارم من

«يهودا:

گهي در خواب بيني مرغ و ماهي!

نشيني گه به تخت پادشاهي!

شمعون:

تو با اين كودكي اين حرفها چيست؟

مگر شرم و حيا بر ديدهات نيست؟

روئيل: (خطاب به يوسف)

خوب گشتي سجدهگاه اختران!

تمليخاه: (خطاب به يوسف)

خوب كردي باب خود را شادمان! 102 دفتر تعزيه 9

روئيل: (خطاب به يوسف)

ميكنم گيسوي همچون عنبرت

تمليخاه: (خطاب به يوسف)

ميكشم در خاك و در خون پيكرت

روئيل: (خطاب به يوسف)

ميكنم روح تو بيرون از جسد»

1

(در حالي كه يوسف را ميزنند و ميآزارند و او از

چنگشان مدام ميگريزد.)

تمليخاه: (خطاب به يوسف)

خواهرت كو تا به فريادت رسد؟

يوسف:

آخر به من اين جفا و غم چيست؟

گوييد كه اين برادرم نيست

«اي واي برادران زارم

من خواهر و مادري ندارم

دست من و دامن تو شمعون

                                                           

1 ـ بخشي از ابيات اين بخش با ابيات نسخه فصلنامه تئاتر مشترك است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 103

زين بيش مكن دل مرا خون»

1

پاي تو ببوسم اي يهودا

رحمي كه منم غريب و تنها

سيلي مزنيد بر رخ من

رختم مكنيد پاره بر تن

من طفلم و بيگناه هستم

از چوب شكستهايد دستم

قربان تو گردم ابن يامين

احوال فسردة مرا ببين

ابنيامين: (خطاب به برادران كه يوسف را ميزنند و ميآزارند.)

چه كرده است مگر يوسف اي برادرها

چرا كشيد ز كين پيكرش به خاك سياه

حيا كنيد ز يعقوب آن نكو آيين

چرا زنيد طپانچه به صورتش از كين

(خطاب به يوسف)

فداي جان تو اي يوسف خجسته شعار

                                                           

1 ـ اين دو بيت با نسخه فصلنامه تئاتر مشترك است.104 دفتر تعزيه 9

بيا كه جسم ترا من بگيرمي به كنار

شمعون:

از بر يوسف برو اندر كنار

ابنيامين:

رحم كن بر يوسف نيكو عذار

شمعون:

اين دم از خنجر جدا سازم سرش

ابنيامين:

از چه رو در خون كشيد اين پيكرش

شمعون:

نيست بر يوسف دگر راه نجات

ابنيامين:

اي برادر جان بيا شمعون فدات

شمعون:

ابن يامين كم نما گفت و شنود

ابنيامين:

جاي يوسف سر ز جسم من بريد مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 105

يوسف:

ياران در اين بيابان، ماندم غريب و تنها

اي كردگار يكتا، كو باب غمگسارم

يعقوب: (با اضطراب و در انتظار)

يارب چرا نيامد يوسف ز سير صحرا

از دورياش خدايا، طاقت دگر ندارم

يوسف: (خطاب به شمعون)

شمعون بيا ببوسم از مهر دست و پايت

سيلي مزن به رويم، كو باب غمگسارم

يعقوب پيغمبر:

از غم دلم سرآمد، يوسف چرا نيامد

من بر سر ره او، بنشسته بيقرارم

يوسف: (با لحني و آهنگي سوزناك)

بيا بابا ببين حال من زار

به صد محنت شدم بابا گرفتار

بيا شمعون كه من دورت بگردم

مگر من با شما اينجا چه كردم؟ 106 دفتر تعزيه 9

ز بس اندر بيابانها دويدم

شدم بيجان و جان بر لب رسيدم

بكن رحمي برادر جان به حالم

برادر تشنه آب زلالم

شمعون: (در حالي كه ظرف آب را روي زمين خالي ميكند.)

تو خواهي آب و ما جان تو خواهيم

اگر چه غرق در بحر گناهيم

بريزم آب را بر روي صحرا

نظر كن يوسف بي يار و تنها

يوسف:

در كجا روم ياران، ازعطش شدم بي جان

مردم اي هواداران، اي خدا به دادم رس

يعقوب پيغمبر: (در انتظار)

يوسفم چه شد ياران، از غمش شدم گريان

در رهش شدم نالان، اي خدا به دادم رس

1

 

                                                           

1 ـ گريز جبرئيل به كربلا و اتفاقات آن كه در نسخه فصلنامه تئاتر آمده در اينجا نيست.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 107

يوسف:

آه از عطش مردم، خون دل بسي خوردم

حسرت پدر بردم، اي خدا به دادم رس

(با لحني و آهنگي ديگر)

«برادرها جفا تا كي نماييد

چرا اين قدر بيمهر و وفاييد

چه خواهيد از من مظلوم تنها

به حال خود گذاريدم در اينجا

در اين صحرا مرا تنها گذاريد

 1 مرا بر بيكسي خود سپاريد»

مگيريد اين همه از من بهانه

گذاريدم كه برگردم به خانه

شمعون:

بود محال گذارم روي سوي خانه

بماند داغ تو بر قلب باب فرزانه

برادران گرامي ز كينه سرتاسر

                                                           

1 ـ اين بخش به آن چه در نسخه فصلنامه تئاتر آمده شباهتهايي دارد.108 دفتر تعزيه 9

براي كشتن يوسف كشيد تيغ شرر

يهودا:

زين صدمه بهدر نميبرد جان

ورنه سر او بريدن آسان

چاهيست ميان اين بيابان

بايد كنمش به چاه پنهان

شمعون:

عجب گفتي يهودا، بارك االله

كه يوسف را بيندازيم به چاه

برادرهاي من ديگر بياييد

برون رخت از تن يوسف نماييد

(لباسهاي يوسف را از تن او بيرون ميآورند و او را

كشان كشان و به زور به طرف چاه ميبرند و در عين

حال ميآزارند.)

ابنيامين:

رحم كز تشنگي كباب بود

 مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 109

شمعون:

ظلم كردن بر او ثواب بود

ابنيامين:

رخت يوسف مكن تو از ره كين

شمعون:

زنده نگذارمش به روي زمين

ابنيامين:

تو به يوسف مكن جفا و ستم

شمعون:

ابن يامين مكن فغان از غم

و اضطراب به برادران) 1 يوسف: (با الحاح

مرا به چاه مسازيد سرنگون از كين

مگر كه تنگ بود جاي من به روي زمين

دل شما مگر از سنگ خاره ميباشد

وگر نه اين، نه طريق برادري باشد

                                                           

1 ـ به كار بردن اين واژه به معناي پافشاري كه كمتر كاربرد روزمره دارد نشاندهنده اهل سواد

بودن تحريركننده نسخه است.110 دفتر تعزيه 9

اگر كه ترك وفا و برادري كرديد

مرا به دشت گذاريد و جمله برگرديد

كه ترسم آن كه در اين چاه غم هلاك شوم

پدر نبينم و آخر به زير خاك شوم

شمعون: (در حالي كه يوسف را به طرف چاه ميبرد و او را ميآزارد.)

ز ضرب تازيانه رفته تابت

نميبيني تو ديگر روي بابت

هنوزم آرزوي خانه داري

به سوي شهر ميگردي فراري

رسيده وقت با قلب پر از آه

كه سازم سرنگونت اندر اين چاه

(در حالي كه از رفتن به طرف چاه امتناع ميكند.) 1 يوسف:

برادرها جفا تا كي نماييد

دمي راحت مرا اينجا گذاريد

دهيدم مهلتي با حال غمگين

وصيت تا كنم با ابن يامين

                                                           

1 ـ در نسخههاي ديگر ابن يامين نيز به اين بحث وارد ميشود.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 111

شمعون: (در حالي كه توقف ميكند.)

بدادم مهلتت با حال غمگين

وصيت كن كنون با ابن يامين

يوسف: (خطاب به ابن يامين)

بيا اي ابن يامين دربر من

ببين مجروح گشته پيكر من

چه برگشتي برادر سوي كنعان

سلام از من رسان بر باب نالان

بگو اول پدر آبم ندادند

به جز سيلي جوابم را ندادند

يكي جسمم به روي گل كشيدي

يهودا رختم از پيكر دريدي

ز طعنه قلب من پر خون نمودند

ز سيلي صورتم گلگون نمودند

پس از من بر سر اين چه گذر كن

1

 ...................................

                                                           

1 ـ مصرع بعدي افتاده است.112 دفتر تعزيه 9

بگو بابا امان از ظلم شمعون

كه او بيش از همه كرده دلم خون

بگو بابا حلالم كن حلالم

كه ديگر آفتاب در زوالم

(رو به برادران و خطاب به آنها)

برادرهاي زار دل غمينم

دلم خواهد شما را سير بينم

شمعون:

اي برادرها ببينيد اين زمان

ابن يامين شد به يوسف مهربان

تانگردد آگه او از راز ما

هر دو چشمش را ببنديد از جفا

يهودا:

ابن يامين را مكن جور و جفا

 1 سرنگون سازيد يوسف را به چاه

 

                                                           

1 ـ جبرئيل در اين نسخه حذف شده است در حالي كه در نسخ ديگر ديده ميشود.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 113

شمعون: (خطاب به يوسف)

برون كن پيرهن از جسم پاكت

ز خنجر تا نسازم چاك چاكت

يوسف: (با اضطراب و الحاح)

مكن بيرون ز جسمم پيرهن را

مكن آزار اين مرغ چمن را

 1 اگر ماندم به جسمم پيرهن باد

 ...................................

(با لحني ديگر)

دهيد مهلتي اكنون مرا از راه وفا

كنم نماز به درگاه قادر يكتا

شمعون:

مرخصي كه در اين جايگه نماز كني

رخ نياز به درگاه چارهساز كني

يوسف: (با سوز و درد)

غريب و بيكسم االله اكبر

                                                           

1 ـ مصرع بعدي افتاده است.114 دفتر تعزيه 9

به بابا كي رسم االله اكبر

يعقوب پيغمبر:

نشينم در رهت چشمم به راهت

جوان نورسم االله اكبر

يوسف:

خدايا خواهر و مادر ندارم

كه بيند بيكسم االله اكبر

يعقوب پيغمبر:

خدايا از فراق روي يوسف

وگر دلواپسم االله اكبر

شمعون: (خطاب به برادران و در حالي كه يوسف را به چاه سرنگون

ميكند.)

نگون سازيد يوسف در ته چاه

به من شد آن چه شد الحكم االله

يوسف:

بزرگوار خدايا برس به فريادم

در اين ميان بيابان به چاه افتادم مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 115

نه مادري كه بگيرد سراغ احوالم

نه خواهري كه شود باخبر كه مينالم

جبرئيل: (از گوشه ميدان ظاهر ميشود.)

خطاب من به شما جمله حوران جنان

روان شويد بر يوسف آن عزيز جهان

سلام من به تو اي يوسف نكو آيين

منم رسول خداوند جبرئيل امين

زمان غم به سر آيد مبار خون ز دو عين

به ياد آور ز تنهايي امام حسين (ع)

يوسف: (از ته چاه)

جبرئيلا هست احوالم تباه

جبرئيل:

يادآور از حسين و قتلگاه

يوسف:

جبرئيل چشم بابم در ره است

جبرئيل:

دست ليلا از جوانش كوته است 116 دفتر تعزيه 9

يوسف:

جبرئيلا چون كنم بيمونسم

جبرئيل:

من به امداد تو اينجا ميرسم

شبان:

دمم غم همدمم غم مونسم غم

به غير از غم ندارم يار و همدم

غمم نگذاردم تنها بمانم

عزيزا بارك االله آفرين غم

چرا اي گوسفندان اشكباريد

مگر گرگي درآمد از پس و پيش

كه لرزانند هر دم برّه و ميش

شويد جمع اي پريشان گوسفندان

مسازيد اين قدر فرياد و افغان

شمعون:

خطاب من به تو باد اي شبان نيكوكار

سزاست با تو يكي مطلبي كنم اظهار مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 117

يكي غلام ز ما گم شده در اين صحرا

گمان فتاده به چاه آن غلام نيك لقا

اگر كسي بهدرآورد آن غلام از چاه

خبر بده تو به ماها كه تا شويم آگاه

شبان:

به چشم اي نوجوان نيك رفتار

ترا از حال او سازم خبردار

(كاروان از راه ميرسد، طبل نواخته ميشود.)

ملكالتجار:

اين چه دشت است و اين چه صحرايي است

اين چه واديست اين چه مأوايي است

راه گم گشته است اي ياران

جمله گيريد بار از اشتران

اي غلام اي غلام نيك لقا

قطره آبي ز مهر كن پيدا

غلام:

به چشم اي خواجة والاتبارم 118 دفتر تعزيه 9

روم اكنون برايت آب آرم

نمايان است چاه از دور ظاهر

گمان من كه دارد آب وافر

نمايم دلو اندر چاه پر آب

براي اينكه سازم خواجه سيراب

(آب ميكشد و يوسف با دلو از چاه بيرون ميآيد.)

به جاي آب، مه آورد بيرون

1

 ...................................

الا اي خواجه والا تبارم

به جاي آب بهرت ماه دارم

2

«خواجه:

اين لاله را تو، ز چه گلزار چيدهاي؟!

غلام:

از چاه، آفتاب جهان بركشيدهاي

 

                                                           

1 ـ مصرع بعدي در نسخه افتاده است.

2 ـ در بخش يوسف فروشي نقش شبان كه در نسخههاي ديگر هست حذف گرديده است، چنان

كه نقش شيطان نيز كه به تحريك برادران ميپردازد در اين نسخه حذف شده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 119

خواجه:

به به، چه خوش جمال و پري روست اين قمر

غلام:

مادر نزاده است به عالم چنين پسر

خواجه:

اين سرو جويبار كدامين پيمبر است

غلام:

پيغمبري به چهرة اين ماه انور است

خواجه:

رويش سياه گشته تو گويي گرفته ماه

غلام:

ميكرد ناله همچون اسيران به قعر چاه»

1

شمعون:

خطاب من به تو باد اي امير تجاران

چنين غلام كه بگرفتهاي ز ماست بدان

بود سه روز كه از دست ما نموده فرار

                                                           

1 ـ اين بخش با نسخه فصلنامه مشترك است.120 دفتر تعزيه 9

بيار چون در غلتان به دست ما بسپار

 1 ملكالتجار:

چشم از ماه عارضش پوشيد

بنده خويش را چو بفروشيد

بند از دست و پاش برداريد

قيمتش را بيان بفرماييد

شمعون:

قيمت اين غلام خوش بنياد

بيست درهم بود نه كم نه زياد

ليك يك عيب دارد اين نالان

كه غلام گريز پاست بدان

ملكالتجار:

با همه عيب ميخرم او را

وجه او را ز من قبول نما

كرده تقدير چرخ قسمت او

ورنه عالم نبود قيمت او

                                                           

1 ـ در نسخه فصلنامه به جاي «ملكالتجار»، «مالك» آمده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 121

شمعون:

شرط شده اي امير تجاران

ببري زين ولايت اين نالان

ملكالتجار:

زين مكان كوچ نماييد تمام

باش مستحفظ اين بنده غلام

غل به گردن بند و پايش بند

گر چه عالم همه او را پابند

«يوسف:

شوم فداي تو اي خواجه وفادارم

من ستم زده يك مطلبي به دل دارم

مرخصم بنما خواجگان خود بينم

ز ماه عارض هر يك گلي جدا چينم

ملكالتجار:

خواجگان با تو ندارند سري

بهر ايشان تو چرا ديده تري؟

بهر تسكين دل اي ماه لقا 122 دفتر تعزيه 9

رو ببين خواجه سرايانت را»

1

يوسف: (به سوي برادران ميرود.)

شوم فداي شما اي برادران گرام

به دور من ز محبت شويد جمع تمام

برادران ز ره كينه كار خود كرديد

كنون به سوي وطن جمله شاد برگرديد

مرا به جاي غلامي فروختيد آخر

دلم به ناخن انده سوختيد آخر

برادران چو غذا نوش جان فرماييد

من گرسنه و دلخسته را بياد آريد

بيا كه دست شما را ببوسم از احسان

سلام من برسانيد بر پدر از جان

خوشا به حال شماها كه ميرويد وطن

من حقير بماندم اسير بند و رسن

2

ملكالتجار:

تمام ديده بپوشيد از سؤال و جواب

                                                           

1 ـ اين بخش با نسخه فصلنامه مشترك است.

2 ـ پاسخ برادران در اين نسخه نيامده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 123

براي رفتن اين ره كنيد جمله شتاب

يوسف:

اگر نامهربان بوديم و رفتيم

اگر بارگران بوديم و رفتيم

شما را خوش بود خرگاه و خيمه

كه ما بيخانمان بوديم و رفتيم

«ملكالتجار:

گروه همرهان از پير و برنا

قرار آل يعقوب است اينجا

بود اين قبر راحيل اي عزيزان

كه بودي مادر يوسف به دوران

يوسف: (در برابر قبر مادر)

حميده مادر محزون من سلام عليك

نگر به يوسف دور از وطن سلام عليك

(با لحني ديگر ادامه ميدهد)

مگر اي مادر محزون ز ياري

خبر از يوسف زارت نداري 124 دفتر تعزيه 9

برادرها مرا آزار كردند

گل رويم ز سيلي خوار كردند

يهودا سرنگونم خود به چاه كرد

ز سيلي رنگ مهتابم سياه كرد

امان از جور تمليخاه و شمعون

ز طعنه قلب من شد لجهي خون

امان اي مادر از درد دل من

 1 كه بسيار است مادر مشكل من»

مرا چون بردگان زجرم نمودند

زبان طعنه بر يوسف گشودند

غلام:

كه آه، آه، كجا شد جوان كنعاني

كجاست ماه شبستان شام ظلماني

اگر ببينمت اي نوجوان مه سيما

كنم كبود ز سيلي مه عذار ترا

غلام ماهرو اهل كجايي؟

                                                           

1 ـ اين بخش با تغييراتي اندك، در نسخه فصلنامه تئاتر نيز آمده است.مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 125

يوسف:

امان از حسرت و درد جدايي

غلام:

گريزان پات ميگفتند يكسر

يوسف:

چه گويم اي غلام نيك محضر

غلام:

سخن كم گو كه مالك بيقرار است

يوسف:

به كنعان باب من چشم انتظار است

1

غلام:

روانه شو به سوي مصر از طريق وفا

وگرنه ميكشي آزار اي نكو سيما

شمعون:

برادران در شادي به خويش بگشاييد

                                                           

1 ـ اين بخش در نسخههاي ديگر طولانيتر است و در نسخه فصلنامهي تئاتر گفتگوهاي دنيا و

يعقوب نيز وجود دارد.126 دفتر تعزيه 9

به دور من همه از مهر جمله جمع آييد

كشيدهايد در امروز جملگي زحمت

كنيد قيمت يوسف يكي يكي قسمت

دو درهم از تو يهودا، بگير از كف من

بگير حضرت روئيل سهم خود از من

دو درهم از تو ايا نور ديده تمليخاه

بريد صرف نماييد نوش جان شما

دو درهم از تو ايا نور ديده بنيامين

مباد آنكه بگويي كه شد چنان و چنين

بود دو درهم ديگر ز من برادروار

كنون تمام نماييد حيلهها در كار

يهودا:

رسيده است فكري مرا در نظر

كزين حيله بهتر نباشد دگر

بياريد بزغالهاي خردسال

نماييد ذبحش بدون سؤال

بريزيد خون همان بيزبان مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 127

به پيراهن يوسف نوجوان

بگوييم يك گرگ درنده پرفن

بخورده است و اينش بود پيراهن

شمعون:

 1 آفرين خوب گفتي اي پرفن

 .................................

گوسفندي بيار اي روئيل

تا كنيمش ز راه جور قتيل

پيرهن را بياوريد الحال

تا زخونش كنيم مالامال

شال گردن كنيد با شيون

بخراشيد صورت از ناخن

دست بر سينه آشنا سازيد

شور محشر كنون بپا سازيد

(گوسفند ذبح ميشود، خون بر پيراهن يوسف كه قبلاً

در آورده شده ريخته ميشود، آنها به طرف شهر و پدر

                                                           

1 ـ مصرع بعدي افتاده است.128 دفتر تعزيه 9

باز ميگردند.)

همه با هم: (ميخوانند و بر سينه ميزنند.)

يوسف نازنينم، كجايي اي برادر؟

عزيز مه جبينم، كجايي اي برادر

 

يعقوب پيغمبر: (با دخترش دنيا گفتگو ميكند)

يوسفم ياران، ز صحرا برنگشت

دنيا:

اي پدر از دورياش قلبم شكست

يعقوب پيغمبر:

من نميدانم چه آمد بر سرش

دنيا:

آه و واويلا بميرد خواهرش

يعقوب پيغمبر:

دور شد، يوسف نيامد در برم

دنيا:

لجهي خون شد دل غم پرورم

 مجلس به چاه انداختن حضرت يوسف 129

يعقوب پيغمبر:

پس بيا به هم سر راهش رويم

(برادران از دور پيدا ميشوند.)

كن نظر دنيا چه بيني دخترم؟

دنيا:

من چه گويم خاك عالم بر سرم

يعقوب پيغمبر:

شكراالله يوسفم آمد به دشت

دنيا:

بارالها از چه يوسف برنگشت

يعقوب پيغمبر:

زين سخن آتش زدي بر جسم و جان

دنيا:

 1 نيست يوسف اي پدر همراهشان

(برادران با پيراهن خون آلود در برابر پدر و خواهر قرار

                                                           

1 ـ در نسخه فصلنامه تئاتر مصرعهاي دنيا و يعقوب با تغييراتي اندك و جابهجايي به همين شكل

آمده است.130 دفتر تعزيه 9

ميگيرند.)

يعقوب پيغمبر:

بگوييد اي ضياء ديدگانم

كجا شد يوسف شيرين زبانم

اي پدر يوسف گل پيرهنت گرگ بخورد

در حوالي بيابان بفتادست و بمرد

ما ز هجر رخ يوسف همه در تاب و تبيم

عقل ما در پي پيدايش او راه نبرد

كهنه پيراهن يوسف شده از خون رنگين

اين نشانيست كه يوسف ز جفا گرگ بخورد

يعقوب پيغمبر:

آن كه بودي كه گفت يوسف مرد

آن كه بودي كه گفت گرگش خورد

آه از اين خبر روانم سوخت

به خدا جسم ناتوانم سوخت.

1

 

                                                           

1 ـ در نسخههاي ديگر پس از اين بخش گرگ ميآيد و با يعقوب به گفتگو ميپردازد و خوردن

 

يوسف را انكار ميكند و همچنين توسط جبرئيل گريزهايي به كربلا زده ميشود.

 

مشاهده 581 مرتبه آخرین بروز رسانی سه شنبه, 13 مهر 1395 15:56

ارسال نظر

کادرهایی که با علامت (*) مشخص شده اند وارد کردن اطلاعات در آنها الزامی می باشد. کد HTML مجاز نیست.

راه های ارتباطی

کلیه اعضای محترم انجمن و همچنین بازدید کنندگان می توانند هر گونه انتقاد، پیشنهاد و سوالات خود را از طریق منوی تماس با ما ،با مسئولین انجمن در میان بگذارند.

همچنین می توانند از طریق پست الکترونیک و یا به صورت تلفنی، سوالات و مشکلات خود را مطرح نمایند.

در باره انجمن

انجمن تعزیه ایرانیان،انجمنی غیر سیاسی، غیر تجاری و غیر انتفاعی است که تعزیه خوانان و سایر عوامل موثر در اجرای تعزیه (اعم از نوازندگان، جامه داران و پژوهشگران تعزیه) می توانند با دارا بودن شرایط و پذیرش اهداف و مقررات مندرج در اساسنامه به عضویت پیوسته، وابسته و یا افتخاری آن نائل آیند.

انتشار اخبار اجرای تعزیه خوانان

کلیه اعضای انجمن و نیز تعزیه خوانانی که عضو انجمن نیستند، می توانند فرم مربوط به اجراها را تکمیل نموده و از طریق پست الکترونیک برای ما ارسال کنند تا اخبار اجرای آنان در سایت منتشر شود.

جهت دریافت فرم اینجا کلیک کنید.

گالری تصویر

Top